 حالى كه عمر (رض) با او قهر بود، حج كرد. هنگامى كه از حج خود بازگشت نمودند، عمر (رض) در سقيا  فرود آمد و خوابيد. هنگامى كه از خواب خود برخاست گفت: زود قدامه را بياوريد، به خدا سوگند، در خوابم كسى آمد و به من گفت: با قدامه آشتى كن، چون وى برادر توست، او را زود نزدم بياوريد، وقتى نزد قدامه آمدند، [وى از آمدن نزد عمر] ابا ورزيد، عمر دستور داد تا وى را به نزدش بياورند، بعد با وى صحبت نمود و براى او مغفرت خواست. اين را ابوعلى ابن السكن روايت نموده است. 
 
قصه صلح حُدَيْبِيَه     

عكس‏العمل قريش و بازداشتن پيامبر ص از زيارت كعبه
بخارى از مِسْوَربن مَخْرَمَه و مروان روايت نموده كه آن دو گفتند: پيامبر خدا ص در زمان حديبيه بيرون رفتند، و هنگامي كه در جايى از راه قرار داشتند، پيامبر خدا ص فرمود: «خالد بن وليد به عنوان پيشقراول قريش با اسب سواران خود در غميم است، بنابراين شما به طرف راست حركت كنيد». به خدا سوگند، كه خالد از آنها خبر نشد، تا اين كه غبار لشكر را ديد، آن گاه به سرعت به خاطر بيم دادن قريش به راه افتاد.
پيامبر خدا ص حركت نمود تا اين كه به ثَنِيَه جايى كه بر آنهاوارد شد، رسيد. در همين جا بود كه شتر پيامبر ص زانو زد، مردم گفتند: حَل،حَل (كلمه‏ايى است كه براى شتر در وقتى كه از حركت بماند گفته مي‏شود) ولى شتر در همان جا توقّف نمود. گفتند: قَصْواء (نام شتر پيامبر) از حركت وامانده، رسول خدا ص فرمود: «قصواء وانمانده است، و اين عادت وى هم نيست، ولى آن كس كه فيل  را از رفتن (به سوى مكه) جلوگيرى كرد اين شتر را نيز از رفتن باز داشت»( هدف، فيل لشكريان ابرهه است، كه در هجوم شان از يمن بالاى كعبه، به خاطر منهدم ساختن آن در اينجا توقف نمود و از رفتن به سوى مكه باز ايستاد، و لشكر ابرهه نيز توسط ابابيل كه قصه آن در قرآن مذكور است، به هلاكت رسيد، و پيامبر خدا ص نيز در همين سال متولد شد. م.). بعد از آن گفت: «سوگند به ذاتى كه جانم در دست اوست، اگر اين‏ها از من هر خواهشى نمايند كه در آن به حدود و حرمات خداوند احترام بگذارند من آن را براى شان انجام خواهم داد»، بعد از آن بر شتر خود بانگ زد و شتر از جاى خود برخاست و پيامبر قدرى از آن‏ها پيشى گرفت تا اين كه در طرف پايانى حديبيه بر آب اندكى كه ظاهر شده بود، پايين آمد. و از آن آب كم كم گرفته مي‏شد، اندكى نگذشت كه مردم آن را تمام نمودند. و به پيامبر خدا ص از تشنگى شكايت برده شد، وى تيرى را از تيردان خود بيرون آورده، بعد از آن به آنها دستور داد تا آن را در همان جاى آب فرو برند. به خدا سوگند، توأم با گذاشتن تير آن قدر آب فوران نمود كه همه از آن سيراب شدند (و تا آن وقت به همان حالت خود قرار داشت كه مسلمانان) از آنجا رفتند.
    
ايراد گرفتن ابن مسعود بر كسى كه در جنازه‏ اى خنديد
بيهقى از يزيد بن عبيد اللَّه  از بعضى اصحاب وى روايت نموده، كه گفت: عبد اللَّه  بن مسعود مردى را در جنازه‏اى ديد كه مي ‏خندد، گفت: آيا تو در حالى كه با جنازه هستى مي ‏خندى؟ به خدا سوگند، ابداً با تو صحبت نمى‏ كنم. 

خوف اصحاب (رضى‏ اللَّه  عنهم) هنگام صدور اعمالى مخالف امر پيامبر ص از ايشان  
خوف ابوحذيفه از كلمه‏ اى كه در بدر گفته بود
ابن اسحاق از ابن عباس (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت نموده كه: پيامبر ص در آن روز - روز بدر - به اصحاب خود گفت: «من دانستم كه مردانى از بنى هاشم و غير ايشان به زور و بى ميلى بيرون شده‏اند، و آن‏ها رغبتى به قتال ما ندارند، پس هر يك از شما كه با كسى از بنى هاشم روبرو شد او را نكشد، و هر يك از شما كه با ابوالبخترى بن هشام بن حارث بن اسد روبرو شد او را نكشد، و هر يك از شما  كه با عباس بن عبدالمطلب عموى رسول خدا روبرو شد او را نكشد چون وى به زور و بى ميلى بيرون شده است». ابوحذيفه بن عتبه بن ربيعه (رض) گفت: «آيا ما پدران، پسران و برادران مان را بكشيم، و عباس را رها كنيم؟ به خدا سوگند، اگر با وى روبرو شوم شمشيرم را در گوشتش فرومي ‏برم، اين خبر به پيامبر خدا ص رسيد، و او به عمر (رض) گفت: «اى ابو حفص - عمرمي ‏گويد: به خدا سوگند، آن نخستين روزى بود كه رسول خدا ص مرا در آن روز با كنيه ابوحفص فراخواند - آيا روى عموى پيامبر خدا به شمشير زدهمي ‏شود؟» عمر گفت: اى رسول خدا، مرا بگذار تا گردنش را  با شمشير بزنم، به خدا سوگند، وى منافق شده است، ابوحذيفهمي ‏گويد: من از آن كلمه كه در آن روز گفتم: در امان نيستم و همواره از آنمي ‏ترسم، مگر اينكه شهادت آن را از من برطرف سازد، بعد وى در روز يمامه به شهادت رسيد. 
 
خوف ابولبابه از خيانتش در برابر پيامبر ص و قصه توبه‏ اش
ابن اسحاق از پدرش از معبد بن كعب روايت نموده، كه گفت: بنى قريظه را بيست و پنج شب محاصره نمودند، تا اينكه محاصره و قلعه بندى آنان را به مشكلات انداخت، و (خداوند)   در قلب‏هاى شان رعب و خوف انداخت، و رئيس شان كعب بن اسد [پيشنهاداتى را] به آنان عرضه داشت: يا اينكه ايمان بياورند، يا زنان و پسران خود را بكشند و براى قتال بيرون شوند و يا در شب شنبه بر مسلمانان شبيخون زنند. آنان پاسخ دادند: نه ايمانمي ‏آوريم، نه هم شب شنبه را حلالمي ‏گردانيم، زندگى پس از پسران و زنان مان براى ما چه ارزشى دارد؟ بعد به سوى ابولبابه بن عبدالمنذر (رض) كه هم پيمان وى بودند،  كسى را فرستادند و از وى درباره پايين آمدن به حكم پيامبر ص مشورت خواستند، و ابولبابه به حلق خود اشاره نمود - يعنى ذبح شدن - بعد از آن پشيمان و نادم شد، و به طرف مسجد پيامبر ص روى آورد، و خود را به آن بست تا اينكه خداوند توبه‏اش را پذيرفت.  و در البدايه  از موسى بن عقبه متذكر شده، و در سياق وى آمده است: گفتند: اى ابولبابه چه فكر مي كنى و به چه چيز ما را دستور مي دهى، چون ما توان جنگ را نداريم. آن‏گاه ابولبابه به دست خود طرف حلق خود اشاره نمود، و انگشتان خود را بر آن گذاشت و به آنان نشانمي ‏داد كهمي ‏خواهند ايشان را به قتل برسانند. هنگامى كه ابولبابه برگشت، به شدت پشيمان شد، و دانست كه دچار فتنه بزرگى شده است، و گفت: به خدا سوگند، تا آن وقت به روى پيامبر خدا ص نگاه نمى‏كنم، كه براى خداوند توبه خالص نكنم و خداوند آن را از نفس من نداند. آن گاه به مدينه برگشت، و دست خود را به ستونى از ستونهاى مسجد بست، گمانمي ‏كنند، كه وى تقريباً بيست شب در آن‏جا بسته بود، و پيامبر خدا ص وقتى كه ابولبابه از وى ناپديد شد گفت: «آيا ابولبابه از حلفاى خود فارغ نشده است؟» در آن موقع عمل وى به پيامبر ص خبر داده شد، وى فرمود: «بعد از من وى را فتنه‏اى رسيده است، اگر نزدممي ‏آمد برايش مغفرتمي ‏خواستم، چون اين كار را نموده است، تا حكم خداوند درباره وى آن طورى كهمي ‏خواهد، من او را از جايش حركت نمى‏دهم». ابن كثيرمي ‏گويد: اين چنين اين را ابن لهيعه از ابوالاسود از عروه روايت نموده، و اين چنين اين را محمدبن اسحاق در مغازى خود متذكر شده است.
 
خوف ثابت بن قيس و بشارت پيامبر ص به وى
بخارى از انس بن مالك (رض) روايت نم