رانى در الكبير والاوسط روايت نموده، و رجال آنها رجال صحيح اند.
 
ذكر اين كه اطاعت شوهران و اعتراف به حق آنان معادل جهاد است
بزار از ابن عباس(رض) روايت نموده، كه گفت: زنى نزد پيامبر ص آمد و گفت: اى رسول خدا، من فرستاده زنان به سوى تو هستم: اين جهادى را كه خداوند بر مردان فرض گردانيده  است، كه اگر پيروز شوند براى شان پاداش داده ميشود، و اگر كشته شوند، نزد پروردگارشان زنده ميباشند، و به آنها رزق داده ميشود، براى ما گروه زنان، كه به احتياج ايشان را برآورده ميكنيم، از آن چيست؟ (راوى) ميگويد: رسول خداص فرمود: «هر يك از زنان را كه ملاقات نمودى به او برسان كه: اطاعت شوهر و اعتراف به حق وى معادل آن است، و اندكى از شما آن را انجام ميدهد». اين چنين اين را بزار به اختصار روايت نموده  است.
و طبرانى (هم) آن را در حديثى روايت نموده، و در آخر آن گفته است: بعد از آن نزد وى - يعنى نزد پيامبر ص - زنى آمد و  گفت: من فرستاده زنان به سوى تو هستم، و از آنها كسى كه خارج شدنم را به سويت دانسته و يا نميداند، آمدن و بيرون رفتنم را به طرف تو را دوست دارد، خداوند پروردگار و معبود مردان و زنان است، و تو رسول خدا به طرف مردان و زنان هستى، خداوند جهاد را بر مردان فرض گردانيده  است، كه اگر پيروز شدند، دولتمند ميشوند، و اگر به شهادت رسند، نزد پروردگارشان زنده ميباشند، و به آنها رزق داده ميشود، پس كدام طاعت با اين عمل آنها برابرى ميكند؟ گفت: «پيروى و اطاعت از شوهران شان، و شناختن حقوق آنها، و اندكى از شما اين را انجام ميدهد». اين چنين در الترغيب (336/3) آمده  است.
 
خارج شدن اطفال و جنگيدن شان در جهاد  
جنگيدن طفلى در روز احد و جراحتش
ابن ابى شيبه از شعبى روايت نموده كه: زنى در روز احد، شمشير را به پسرش داد، ولى او نتوانست آن را بردارد، آن گاه مادرش شمشير را در ساعد وى با تسمه چرمى بست، بعد از آن او را نزد پيامبر ص آورد و  گفت: اى رسول خدا، اين پسرم است كه در دفاع از تو ميجنگد. پيامبر خدا ص فرمود: «اى پسرم، اينجا حمله كن. اى پسرم، اينجا حمله كن». آن گاه او زخمى شد و افتاد، و نزد رسول خدا ص آورده شد، رسول خدا ص فرمود: «اى پسرم، شايد ترسيده باشى». گفت: نه، اى رسول خدا، اين چنين در كنز العمال (277/5) آمده  است.
 
گريه نمودن عمير بن ابى وقاص و اجازه دادن به وى
ابن عساكر از سعد بن ابى وقاص (رض) روايت نموده، كه گفت: رسول خدا ص عميربن ابى وقاص را از خارج شدن به سوى بدر، برگردانيد، و او را كوچك دانست. آن گاه عميرگريه نمود و به وى اجازه داد. سعد (رض) ميگويد: من غلاف شمشيرش را براى وى بستم، من (نيز) دربدر در حالى شركت ورزيدم، كه در صورتم فقط يك موى وجود داشت آن را با دست خود لمس مينمودم. اين چنين در الكنز (270/5) آمده. و همچنين اين را حاكم (88/3) و بغوى به معناى آن روايت نموده‏اند.
 
شهادت عمير بن ابى وقاص
ابن سعد اين را از سعد (رض) روايت نموده، كه گفت: برادرم عميربن ابى وقاص را قبل از اين كه رسول خدا ص ما را در روز بدر ببيند، ديدم كه پنهان ميشد، گفتم: اى برادرم، تو را چه شده  است؟ گفت: ميترسم كه رسول خدا ص مرا ببيند، و مرا كوچك دانسته، بازم دارد، در حالى كه من خارج شدن را دوست دارم، چون شايد خداوند شهادت را نصيبم گرداند. ميگويد: او به رسول خدا ص عرضه گرديد، ولى او را بازگردانيد، اما او گريه نمود و به وى اجازه داد. سعد (رض) ميگفت: غلاف‏هاى شمشير وى را از فرط كوچكى‏اش من ميبستم، و او در حالى كشته شد كه پسرى شانزده ساله بود. اين چنين در الاصابه  (135/3) آمده، و آن را بزار روايت نموده، و رجال وى، چنان كه در المجمع (69/6) آمده، ثقه ‏اند.
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:659.xml">بخشهاي 1 تا 50 جلد سوم</a><a class="folder" href="w:html:715.xml">بخشهاي 51 تا 100 جلد سوم</a><a class="folder" href="w:html:771.xml">بخشهاي 101 تا 150 جلد سوم</a><a class="folder" href="w:html:827.xml">بخشهاي 151 تا 200 جلد سوم</a><a class="folder" href="w:html:883.xml">بخشهاي 201 تا 250 جلد سوم</a><a class="folder" href="w:html:939.xml">بخشهاي 251 تا 300 جلد سوم</a><a class="folder" href="w:html:995.xml">بخشهاي 301 تا 350 جلد سوم</a><a class="folder" href="w:html:1051.xml">بخشهاي 351 تا 417 جلد سوم</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:660.xml">بخشهاي 1 تا 10</a><a class="folder" href="w:html:671.xml">بخشهاي 11 تا 20</a><a class="folder" href="w:html:682.xml">بخشهاي 21 تا 30</a><a class="folder" href="w:html:693.xml">بخشهاي 31 تا 40</a><a class="folder" href="w:html:704.xml">بخشهاي 41 تا 50</a></body></html>پيامبر ص و دعوت نمودن بنى كعب
 ابونُعيم در دلائل النبوه (ص100) از عبدالرحمن عامرى از شيخ هايى از قوم خود روايت نموده، كه گفتند: پيامبر ص نزد ما در حالى آمد، كه در بازار عُكاظ اقامت داشتيم، گفت: «اين قوم از كدام قبيله است؟» گفتيم: از بنى عامر بن صَعْصَعَه. پرسيد: «از كدام بخش بنى عامر؟» پاسخ داديم: از بنو كعب بن ربيعه. فرمود: «قدرت حمايت تان (از كسى كه طالب حمايت شود) چطور است؟» گفتيم: هيچ كسى را مجال آن نيست تا چيزى را از پيش روى ما بردارد، و نه هم كسى خود را به آتش ما گرم كرده مي‏تواند.( يعنى كسى نمي‏تواند بر ما غلبه كند تا چيزى را كه در پيش روى ماست بگيرد، و كسى  ما را از اطراف آتش مان نمي‏تواند كنار بزند تا خود را با آن گرم كند، و اين اشاره‏اى است به قوّت وشوكت آنها. م.)  راوى گويد: پيامبر خدا ص به آنان گفت: «من پيامبر خدا هستم، اگر نزد شما بيايم، آيا از من حمايت مي‏كنيد، تا پيام پروردگارم را تبليغ نمايم؟ و هيچ يكى از شما را به چيزى مجبور نمي‏كنم». پرسيدند تو از كدام طايفه قريش هستى؟ پيامبر ص گفت: «از بنى عبدالمطّلب». پرسيدند موضع بنى عبد مناف در مقابل تو چگونه است؟ پيامبر ص فرمود: «آنها اوّلين كسانى بودند كه مرا تكذيب نموده و راندند». گفتند: امّا، ما، نه تو را از خود مي‏رانيم، و نه به تو ايمان مي‏آوريم، ولى از تو حمايت مي‏كنيم تا پيام پروردگارت را تبليغ كنى. راوى مي‏افزايد: پيامبر خدا ص نزد ايشان آمد و آنها مشغول خريد و فروش بودند كه «بَيْحَرَه بن فِراس قشيرى» نزدشان آمده پرسيد: اين مرد را كه نزد شما مي‏بينم، كيست؟ وى را نشناختم، گفتند: او محمّد بن عبداللَّه قريشى است. گفت: شما با وى چه ارتباطى داريد؟ جواب دادند: وى ادّعا مي‏كند كه پيامبر خداست، و ازما مي‏خواهد كه از وى حمايت نماييم، تا پيام پروردگارش را ابلاغ نمايد. پرسيد: شما چه جوابى به او داديد؟ گفتند: به او خوش آمد گفته و از وى استقبال نموديم، كه ما تو را به ديار خود برده، و از تو چنان كه از نفس‏هاى خود حمايت مي‏كنيم، حمايت و پشتيبانى مي‏نماييم. بَيْحَرَه گفت: گمان نمي‏كنم هيچ كسى از اهل اين بازار چيزى بدترى از شما با خود پس ببرد، به كارى دست يازيده‏ايد كه بر اثر آن با مردم دشمنى اعلان نموده‏ايد، و عرب‏ها همه شان شما را از يك كمان هدف قرار مي‏دهند، قومش به كار وى داناترند، اگر از وى احساس خير مي‏نمودند، به وسيله وى از نيك بخت‏ترين مردم مي‏بودند، به احمق و سفيه قومي روى آورده‏ايد كه قومش او را برون رانده و تكذيبش نموده‏اند، و 