دم صحبت نمود و گفت: اى مردم من بيعت تان را برايتان مسترد گردانيدم  چون من بهتر شما نيستم. بنابراين با بهترتان بيعت كنيد، و آنها به طرف وى برخاستند و گفتند: اى خليفه رسول خدا ص، تو - به خدا سوگند - بهتر ما هستى. گفت: اى مردم، مردم به خوشى و زور داخل اسلام شده‏ اند، آنان در پناه خدا و همسايگان خدايند، اگر توانستيد كه خداوند شما را از چيزى در ذمّه‏اش مطالبه نكند اين كار را انجام دهيد، من شيطانى دارم كه نزدم حاضر مي ‏شود، وقتى مرا ديديد، خشمگين شده‏ام، خود را از من باز داريد، تا شما را عقاب نكنم. اى مردم! دست آوردهاى غلام‏هاى‏تان را مورد ارزيابى قرار دهيد ، چون براى گوشتى كه از حرام رشد كرده است، نمي ‏سزد كه داخل جنّت شود. آگاه باشيد! و مرا با چشم هايتان مراقبت كنيد، اگر راست و برابر بودم، كمكم كنيد، و اگر كجى نمودم، راست و برابرم گردانيد، و اگر خدا را اطاعت نمودم، اطاعتم كنيد، و اگر خدا را نافرمانى نمودم، نافرمانى‏ام نماييد. اين چنين در الكنز (135/3) آمده است. هيثمي  (184/5) مي ‏گويد: در اين روايت عيسى بن سليمان آمده، و ضعيف است، و عيسى بن عطيه را نشناختم.
 
پاسخ على(رض) به ابوبكر(رض) و سخن او در اين باره كه: نه استعفايت را قبول مي ‏كنيم و نه از تو مي ‏خواهيم كه استعفا بده
نزد عُشّارى از ابوجحَّاف روايت است كه گفت: هنگامي  كه با ابوبكر (رض) بيعت صورت گرفت، سه روز دروازه خود را بست، و در هر روز براى شان بيرون مي ‏آمد، و مي ‏گفت: اى مردم، بيعت‏تان را فسخ نمودم، كسى را كه دوست داريد، همراهش بيعت كنيد. و در هر بار على بن ابى طالب (رض) در برابر وى مي ‏ايستاد و مي ‏گفت: نه استعفايت را قبول مي ‏كنيم، و نه از تو مي ‏خواهيم كه استعفا بدهى، تو را رسول خدا ص پيش نموده است، كيست كه عقبت دارد؟! اين چنين در الكنز (141/3) آمده. و اين را ابن نجار از زيدبن على از پدرانش ن روايت نموده، كه گفت: ابوبكر (رض) بر منبر رسول خدا ص ايستاد و گفت: آيا كسى هست كه ناخوشايند باشد، تا آن را برايش مسترد كنم؟ - اين را سه بار گفت - در آن هنگام على بن ابى طالب برخاست و گفت: نه، به خدا سوگند، نه استعفايت را قبول مي ‏كنيم، و نه هم از تو مي ‏خواهيم كه استعفا بدهى، چه كسى است كه تو را مؤخّر و عقب مي ‏دارد، در حالى كه رسول خدا ص تو را پيش نموده است؟! اين چنين در الكنز (140/3) آمده است.
 
قبول خلافت براى مصلحت دينى  
حديث ابورافع درباره خلافت و آنچه در ميان او و ابوبكر(رض) در اين باره اتفاق افتاد
ابن راهويه، عدنى، بغوى و ابن خزيمه از رافع بن ابى رافع روايت نموده‏ اند كه گفت: هنگامي  كه مردم ابوبكر را به عنوان خليفه برگزيدند، گفتم: وى همان رفيقم است كه مرا امر نموده بود، تا بر دو مرد امير مقرّر نشوم، بنابراين سفر نمودم و به مدينه آمدم، و خود را به ابوبكر رسانيده به او گفتم: اى ابوبكر آيا مرا مي ‏شناسى؟ گفت: بلى. گفتم: آيا چيزى را كه برايم گفته بودى به خاطر دارى، كه بر دو مرد امير مقرّر نشوم، و حالا خودت امر امّت را به دوش گرفته‏اى؟! گفت: رسول خدا ص رحلت نمود، و مردم به زمان كفر نزديك بودند، آن گاه من بر آنها از اين ترسيدم كه مرتد شوند و اختلاف كنند، و در حالى به آن داخل شدم كه ناخوشايند بودم، و يارانم هم بر من اصرار نمودند. و تا آن وقت كه برايم دليل آورد كه وى را معذور دانستم. اين چنين در الكنز (125/3) آمده است.
 
حزن و اندوه بر قبول خلافت  سخن ابوبكر به عمر(رض) كه: تو مرا به اين امر مكلّف ساختى
ابن راهويه و خيثمه در فضائل الصحابه و غير ايشان از مردى از آل ربيعه روايت نموده‏ اند، كه به وى خبر رسيده: هنگامي  كه ابوبكر به خلافت برگزيده شد، در خانه خود حزين و اندوهگين نشست، عمر نزدش آمد، و ابوبكر به طرفش روى گردانيد، و او را ملامت نموده گفت: تو مرا به اين امر مكلّف ساختى، و از حكم نمودن در ميان مردم به وى شكايت نمود. عمر به وى گفت: آيا نمي ‏دانى كه رسول خدا ص گفته است: «والى اگر اجتهاد نمايد، و به حق برسد براى وى دو اجر است. و اگر اجتهاد نمايد، و حق را خطا نمايد، برايش يك اجر است»، گويى كه وى بر ابوبكر (رض) سهل و آسان گردانيد. اين چنين در الكنز (135/3) آمده است.
 
سخن ابوبكر(رض) در وقت وفاتش به عبدالرحمن بن عوف(رض)
ابوعبيده، عقيلى، طبرانى، ابن عساكر، سعيدبن منصور و غير ايشان از عبدالرحمن بن عوف روايت نموده‏ اند كه: ابوبكر صدّيق (رض) هنگام وفاتش به او گفت: من جز بر سه چيز كه آنها را انجام دادم، و دوست داشتم كه انجام شان نمي ‏دادم، ديگر بر چيزى اندوهگين نيستم. و سه چيز ديگر را انجام ندادم، و دوست داشتم كه آنها را انجام مي ‏دادم. و سه چيز ديگر را دوست داشتم كه درباره آن‏ها از رسول خدا ص مي ‏پرسيدم... و حديث را متذكر شده، و در آن آمده: دوست داشتم در روز سقيفه بنى ساعده امر را به گردن يكى از اين دو مرد مي ‏انداختم: ابوعبيده بن جراح يا عمر، و او امير مي ‏بود و من وزير مي ‏بودم، و متذكر شده: دوست داشتم هنگامي  كه خالد را به طرف شام فرستادم، عمر را به طرف عراق مي ‏فرستادم، كه به اين صورت دستهاى خود را به راست و چپ در راه خدا دراز نموده بودم. و اما آن سه چيزى كه دوست داشتم، درباره آنها از رسول خدا ص من پرسيدم: دوست داشتم، كه وى را مي ‏پرسيدم، كه اين امر براى كى مي ‏باشد، تا اهل آن بر آن نزاع ننمايند، و دوست داشتم، كه وى را مي ‏پرسيدم، آيا براى انصار در اين امر چيزى هست؟. اين چنين در الكنز (135/3) آمده. و هيثمي  (203/5) مي ‏گويد: در اين علوان بن داود بجلى آمده، كه ضعيف مي ‏باشد، و اين حديث از جمله آنهايى است كه بر آنها انكار  صورت گرفته.
 
پيامبر ص و دعوت نمودن بكر
حافظ ابونُعيم از عبّاس (رض) روايت نموده كه مي‏گويد: پيامبر خدا ص به من فرمود: «من در تو و در برادرت قوتى براى حمايت خود چنان كه لازم است نمي‏بينم، آيا مرا فردا به بازار مي‏برى، تا در اقامتگاه‏هاى قبايل مردم بياييم؟»، و آن وقت مجمع بزرگى از عرب‏ها دور هم گرد مي‏آمدند. عبّاس (رض) مي‏گويد: گفتم: اينها قبيله كِنْده و كسانى‏اند كه در اطراف آنها گرد آمده‏اند، و اين قبيله از بهترين قبايل است كه از يمن به حج مي‏آيد، و اين اقامتگاه‏هاى بكر بن وائل است، و اين اقامتگاه‏هاى بنى عامر بن صَعْصَعَه مي‏باشد، يكى از اينها را براى خود انتخاب كن. پيامبر خدا ص از كِنْدَه شروع نمود و نزد آنها آمده پرسيد: «شما از كدام قوم هستيد؟» گفتند: از اهل يمن. پيامبر ص پرسيد: «از كدام جاى يمن هستيد؟» پاسخ دادند: از كنده، پيامبر ص پرسيد: «از كدام گروه كنده هستيد؟» گفتند: از بنى عمرو بن معاويه. پيامبر ص فرمود: «آيا خواهان خير و نيكويى هستيد؟» پرسيدند آن چيست؟ پيامبر ص گفت: «گواهى بدهيد كه معبودى جز يك خدا وجود ندارد، نماز را برپا كنيد، و به آنچه از طرف خداوند آمده است ايمان بياوريد». عبداللَّه بن اجلح ميگويد: پدرم از بزرگان قوم خود برايم بيان نمود كه: كنده به پيامبر ص گفتند: اگر تو كامياب شدى حكومت و پادشاهى را پس از خودت برا