بير بلند نموده گفت: فكر مي ‏كنم كه ترسيدى اگر جانم در همان بيهوشى‏ام برمي ‏آمد، اختلاف صورت مي ‏گرفت، تو را خداوند از اسلام و از اهل آن جزاى خير بدهد، به خدا سوگند، براى آن اهل بودى. و بعد از آن او را امر نمود، و او با نامه در حالى كه مهر شده بود، و عمربن الخطاب و اسيدبن سعيد قرظى همراهش بودند، بيرون گرديد. و عثمان به مردم گفت: آيا با كسى كه در اين نامه هست بيعت مي ‏كنيد؟ گفتند: بلى. و برخى از آنها گفتند: ما وى را دانستيم - ابن سعد مي ‏گويد: گوينده على بود - او عمر است. و همه شان به آن اقرار نمودند، و به آن راضى شدند و بيعت كردند.
بعد از آن ابوبكر عمر را تنها فراخواند، و او را به آنچه بود وصيت كرد، و بعد از آن از نزد وى بيرون آمد، و ابوبكر (رض) دست‏هاى خود را بلند نموده گفت: بارخدايا، من به آن جز صلاح شان را نخواستم، و از فتنه بر ايشان ترسيدم، و در ميان آنها كارى نمودم، كه تو به آن داناترى، و براى شان به رأى خود اجتهاد نمودم، و بهتر و قويتر، و حريص ترشان را به آنچه كه به هدايت آنان منتهى گردد، برايشان والى گردانيدم، و از امرت(مراد از امر اينجا علايم موت است. م.)  آنچه برايم حاضر شده، حاضر شده است، بنابراين تو جانشين من در ميان شان باش، چون آنها بندگانت‏اند، و سرنوشت شان به دست توست، والى شان را براى شان اصلاح بگردان، و او را از خلفاى رهيابت بگردان، كه هدايت نبى رحمت را، و هدايت صالحين بعد از او را، پيروى نمايد و رعيتش را برايش اصلاح بگردان. اين چنين در الكنز (145/3) آمده است.
و نزد ابن عساكر و سيف از حسن (رض) روايت است كه گفت: هنگامي  كه ابوبكر (رض) مريض گرديد، برايش هويدا گرديد كه وى در خواهد گذشت، لذا مردم را جمع نمود و به آنها گفت: برايم آنچه نازل شده است، كه مي ‏بينيد، و گمان مي ‏كنم كه مي ‏ميرم، و خداوند تعالى سوگندهاى شما را از بيعت من گشوده است، و عقد مرا از شما باز نموده است، و امرتان را دوباره براى تان مسترد نموده است، بنابراين كسى را كه دوست داريد بر خود امير مقرّر كنيد، و اگر شما در زندگى من كسى را امير مقرّر كنيد، بهتر و سزاوارتر از آن جهت است كه بعد از من اختلاف نكنيد. بعد آنها به خاطر آن كار برخاستند، و او را تنها رها نمودند، ولى جور نيامدند، و دوباره نزد وى برگشتند و گفتند: اى خليفه رسول خدا، ما را راهنمايى كن. گفت: شايد شما اختلاف كنيد. گفتند: نه. گفت: بر شما عهد خدا باشد كه راضى مي ‏شويد. گفتند: بلى. فرمود: برايم مهلت بدهيد، تا براى خدا، و دينش و بندگانش فكر كنم. آن گاه ابوبكر كسى را نزد عثمان فرستاد و گفت: مردى را به من معرفى  كن، به خدا سوگند، تو نزد من براى اين كار اهل و قابل اطمينان هستى. عثمان گفت: عمر. (ابوبكر فرمود:) بنويس، وى نوشت تا اين كه به اسم رسيد، آن گاه ابوبكر (رض) بيهوش شد، و باز به هوش آمد و گفت: بنويس عمر.
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:694.txt">جواب ابوبكر(رض) به طلحه در وقتى كه در خليفه ساختن عمر(رض) با وى مخالفت نمود</a><a class="text" href="w:text:695.txt">حديث امّ المؤمنين عائشه (رضي الله عنها) در اين امر</a><a class="text" href="w:text:696.txt">حديث زيدبن حارث در اين امر</a><a class="text" href="w:text:697.txt">محوّل ساختن كار شورى به اهل آن  </a><a class="text" href="w:text:698.txt">حديث ابن سعد درباره دَيْن عمر(رض) و دفنش با دو رفيقش و جانشين ساختن شش نفر</a><a class="text" href="w:text:699.txt">حديث ابن ابى شيبه و ابن سعد در اين باره</a><a class="text" href="w:text:700.txt">چه كسى خلافت را به دوش مي ‏گيرد  </a><a class="text" href="w:text:701.txt">صفات خليفه از ديدگاه عمر (رض)</a><a class="text" href="w:text:702.txt">نرمش و شدّت خليفه</a><a class="text" href="w:text:703.txt">نگهدارى كسى كه باعث پراكندگى در امّت شود</a></body></html>جواب ابوبكر(رض) به طلحه در وقتى كه در خليفه ساختن عمر(رض) با وى مخالفت نمود
و نزد لالكائى از عثمان بن عبيد اللَّه  بن عبد اللَّه ‏بن عمر ن روايت است كه گفت: هنگامي  كه مرگ ابوبكر صدّيق فرا رسيد، عثمان بن عفّان (رض) را طلب نمود، و عهد خويش را بر وى املاء گفت و او نوشت، و قبل از اين كه نام كسى را بگويد، بر ابوبكر (رض) بيهوشى آمد، و عثمان نوشت: عمربن الخطاب، بعد ابوبكر به هوش آمد، و به عثمان گفت: كسى را نوشتى؟ پاسخ داد: گمان نمودم وفات نموده باشى، و از اختلاف و پراكندگى ترسيدم، بنابراين عمربن الخطاب نوشتم. ابوبكر گفت: خدا بر تو رحمت كند! اگر خودت را مي ‏نوشتى به درستى كه براى آن اهل بودى آن گاه طلحه بن عبيد اللَّه  بر وى داخل گرديد و گفت: من فرستاده كسانى هستم كه پشت سر من‏اند، و مي ‏گويند:
درشتى عمر را بر ما در زندگى‏ات مي ‏دانى، وى بعد از وفاتت چگونه خواهد بود، به ويژه وقتى كه امور ما را به وى سپرده باشى؟ خداوند تو را از وى مي ‏پرسد، پس ببين كه تو چه مي ‏گويى. ابوبكر گفت: مرا بنشانيد. آيا در مورد [بازخواست] خدا [از استخلاف] مرا مي ‏ترسانى، كسى كه در امور شما از وهم استفاده كند، زيان‏مند گردد، وقتى كه خداوند از من بپرسد، مي ‏گويم: بر اهل تو  بهترشان را براى خودشان خليفه گردانيدم. اين را از من به آنها برسان.
 
حديث امّ المؤمنين عائشه (رضي الله عنها) در اين امر
و نزد ابن سعد (196/3) از عائشه (رضي الله عنها) روايت است كه گفت: هنگامي  كه مرگ ابوبكر فرارسيد، عمر را خليفه خود گردانيد، آن گاه على و طلحه (رضي الله عنهما) بر وى داخل گرديده گفتند: كى را خليفه گردانيده‏اى؟ گفت: عمر را. آن دو گفتند: پس تو براى پروردگارت چه دارى كه بگويى؟ گفت: آيا مرا در مورد [بازخواست] خدا [از استخلاف] مي ‏ترسانيد؟ من به خدا و به عمر از شما داناترم، مي ‏گويم: بهتر اهل تو را بر ايشان خليفه گردانيدم. اين چنين در الكنز (146/3) آمده. و اين را بيهقى (149/8) به مانند آن از عائشه (رضي الله عنها) روايت كرده، و ابن جرير (54/4) به معناى آن را از اسماء بنت عميس (رضي الله عنها) روايت نموده است.
 
حديث زيدبن حارث در اين امر
و اين را ابن ابى شيبه از زيدبن حارث روايت نموده، كه: هنگامي  كه مرگ ابوبكر(رض) فرارسيد، كسى را دنبال عمر فرستاد، كه او را خليفه تعيين كند، مردم گفتند: عمر درشت خوى و سخت‏گير را بر ما خليفه تعيين مي ‏كنى؟! اگر وى والى ما گردد، درشت خوى‏تر و سخت گيرتر خواهد بود، پس وقتى كه با وى روبرو گرديدى، در حالى كه عمر را بر ما خليفه گردانيده‏اى، به پروردگارت چه مي ‏گويى؟ ابوبكر گفت: آيا مرا درمورد پروردگارم مي ‏ترسانيد؟ مي ‏گويم: بار خدايا، بهترين اهلت را بر آنها خليفه گردانيدم. اين چنين در الكنز (146/3) آمده است.
 
محوّل ساختن كار شورى به اهل آن  
حكايت كشته شدن عمر(رض) و سپردن امر به شش تن توسط او و ستايش ابن عبّاس(رض) از وى
طبرانى از ابن عمر (رضي الله عنهما) روايت نموده، كه گفت: هنگامي  كه ابولؤلؤ عمر(رض) را با كارد زد، او را دو ضربه زد، و عمر (رض) گمان نمود كه وى در ميان مردم گناهى دارد كه آن را نمي ‏داند، بنابراين ابن عباس (رض) را - كه دوست داشت و به خود نزديك مي ‏گردانيد، و از وى مي ‏شنيد - طلب نمود و گفت: دوست دارم بدانم كه آي