 طور خدمت ننموده است، و براى وى آن چنان لطف نمودم كه چنان لطفى را هيچ يك از خانواده‏اش ننموده است، روزى در خانه‏اش با وى خلوت نمودم - وى با من مي ‏نشست مرا احترام مي ‏نمود - ناگاه آنچنان نفس سختى  كشيد، كه گمان نمودم نفس وى با آن بيرون خواهد شد، گفتم: آيا از ترس [اينطور نمودى] اى اميرالمؤمنين؟ گفت: از ترس. پرسيدم: و آن چيست؟ گفت: نزديك شد، و من هم نزديك گرديدم، و افزود: براى اين امر هيچ كس را نمي ‏يابم، گفتم: نظرت درباره فلان، فلان، فلان، فلان، فلان و فلان چطور است - همان شش تن اهل شوراى را برايش نام برد - و او از هر يك ايشان به قولى برايش جواب داد، و بعد از آن گفت: براى اين امر جز شخص قوى به دور از خشونت، نرم به دور از ضعف، سخى به دور از اسراف و امساك كننده به دور از بخل، ديگرى سزاوار نيست.
و نزد ابوعبيد در الغريب، و نزد خطيب در رواة مالك آمده، كه گفت: من با عمربن الخطاب (رض) روزى نشسته بودم، ناگهان نفسى كشيد، كه گمان نمودم پهلوهايش گشاده شدند. گفتم: اى اميرالمؤمنين، اين را جز شرى از تو نكشيد. گفت: شرى، من نمي ‏دانم اين امر را پس از خود به چه كسى بسپارم. بعد از آن به طرف من متوجّه شد و گفت: شايد تو رفيقت را براى آن، اهل ببينى. گفتم: او براى آن، به خاطر سابقه و فضيلتش، اهل است. گفت: او چنان است كه گفتى، ولى او مردى است كه در او شوخى و مزاح وجود دارد... و آن را متذكر شده تا اين كه گفت: براى اين امر جز شديد به دور از خشونت، نرم به دور از ضعف، سخى به دور از اسراف، و ممسك به دور از بخل ديگرى سزاوار نيست. و ابن عباس (رضي الله عنهما) مي ‏گفت: اين خصلت‏ها جز در عمر (رض) جمع نشده بود.
و نزد ابن عساكر آمده، كه گفت: من خدمت عمربن الخطاب (رض) را مي ‏نمودم، و او را گرامي  و بزرگ مي ‏داشتم، روزى نزد وى در خانه‏اش داخل شدم، كه خود به تنهايى خلوت نموده بود، و آنچنان نفسى كشيد كه گمان نمودم جانش برآمد، بعد از آن سر خود را به طرف آسمان بلند نمود و نفس دردناكى كشيد. مي ‏گويد: آن گاه خود را مكلّف كردم و به خود جرأت داده گفتم: به خدا سوگند، از وى خواهم پرسيد، گفتم: به خدا سوگند، اى اميرالمؤمنين، اين را از تو جز اندوهى بيرون نكشيد. گفت: به خدا سوگند، اندوه و اندوه شديد!! براى اين امر جاى گذاشتنى نيافتم - هدفش خلافت است - . بعد از آن گفت: شايد تو بگويى كه دوستت - على (رض) - براى آن اهل است. مي ‏گويد: عرض كردم: اى اميرالمؤمنين، آيا او اهل آن در هجرت خود، و اهل آن در صحبت خود و اهل آن در قرابت خود نيست؟ گفت: او چنان است كه متذكر شدى، ولى مردى است كه در وى مزاح وجود دارد... و آن را متذكّر گرديده، تا اين كه گفت: اين امر را جز شخص نرم به دور از ضعف، و قوى به دور از خشونت، و سخى به دور از اسراف، و ممسك به دور از بخل نمي ‏تواند به دوش بگيرد. مي ‏گويد: عمر (رض) گفت: كسى توان اين امر را ندارد جز مردى كه مداهنه نكند، و ريا ننمايد و حرص و آرزوگرايى را دنبال نكند، و كسى توان امر خداوند را ندارد جز مردى كه حرفى را كه از اراده‏اش ناشى نشده باشد به زبان نياورد، و به حق بر گروه و حزب خود حكم كند - و در اصل آمده - بر وجوب آن. اين چنين در الكنز (159 158/3) آمده است.
و نزد عبدالرزاق از عمر (رض) روايت است كه گفت: مي ‏سزد اين امر را كسى به عهده بگيرد، كه چهار خصلت در وى موجود باشد: نرمي  به دور از ضعف، شدت به دور از خشونت، امساك به دور از بخل و بخشش به دور از اسراف، و اگر يكى از اينها ساقط گردد، سه مورد ديگر فاسد مي ‏شود. و همچنين نزد وى و ابن عساكر و غير ايشان از عمر(رض) روايت است كه گفت: امر خداوند را كسى مي ‏تواند برپا كند كه مداهنه نمي ‏كند، ريا نمي ‏نمايد، از خواهش‏هاى نفس پيروى نمي ‏كند، عزت خود را نگه مي ‏دارد و در خشم و تندى خود، حق را كتمان نمي ‏نمايد. اين چنين در كنزالعمال (165/3) آمده است.
و ابن سعد (221/3) از سفيان بن ابى العوجاء  روايت نموده، كه گفت: عمربن الخطاب (رض) فرمود: به خدا سوگند، من نمي ‏دانم خليفه هستم يا پادشاه؟ اگر پادشاه باشم اين امرى است دشوار و بزرگ!. گوينده‏اى گفت: اى اميرالمؤمنين، در ميان آن دو فرق است، خليفه حق را مي ‏گيرد، و آن را در حق مي ‏گذارد، و تو بحمد اللَّه  اين طور هستى، و پادشاه بر مردم ستم مي ‏كند، و از اين مي ‏گيرد و به آن مي ‏دهد، آن گاه عمر خاموش شد. و نزد وى همچنين از سلمان روايت است  كه عمر (رض) به او گفت: آيا من پادشاه هستم يا خليفه؟ سلمان به او گفت: اگر تو از سرزمين مسلمانان يك درهم يا كمتر و يا بيشتر از آن را  جمع آورى كنى، و بعد آن را در غير حقش بگذارى پادشاه هستى و نه خليفه، آن گاه چشم‏هاى عمر پر از اشك شد و گريست، اين چنين در منتخب كنزالعمال (383/4) آمده است.
و نزد نعيم بن حماد در الفتن از مردى از بنى اسد روايت است كه: وى حاضر و شاهد بود، كه عمربن الخطاب (رض) از اصحاب خود سؤال نمود، و در ميان آنها: طلحه، سلمان، زبير و كعب ن نيز بودند، و گفت: من از شما چيزى مي ‏پرسم، از اينكه به من دروغ بگوييد برحذر باشيد چون در آن صورت مرا هلاك مي ‏كنيد و خود را هم هلاك مي ‏سازيد، شما را به خدا سوگند مي ‏دهم، كه آيا من خليفه هستم يا پادشاه؟ طلحه و زبير گفتند: تو ما را از امرى مي ‏پرسى كه ما آن را نمي ‏دانيم، و نمي ‏فهميم كه فرق خليفه با پادشاه چيست. آن گاه سلمان گفت: با گوشت و خون خود شهادت مي ‏دهد  كه تو خليفه هستى و پادشاه نيستى. عمر گفت: اگر تو اين را مي ‏گويى، تو نزد رسول خدا ص داخل مي ‏شدى و با وى مي ‏نشستى. بعد از آن سلمان گفت: اين بدان خاطر است كه تو در ميان رعيت عدالت مي ‏كنى، در ميان شان مساوى تقسيم مي ‏نمايى، بر آنها شفقت و مهربانى مي ‏كنى مانند مردى كه به اهلش شفقت و مهربانى مي ‏كند و به كتاب خداوند تعالى داورى مي ‏نمايى. آن گاه كعب (رض) گفت: من گمان نمي ‏نمودم كه در مجلس هيچ كسى غير از من فرق ميان خليفه و پادشاه را بداند، ولى خداوند سلمان را از حكمت و علم پر نموده، بعد از آن كعب افزود: شهادت مي ‏دهم كه تو خليفه هستى و پادشاه نيستى. عمر (رض) به او گفت: و اين چطور؟ پاسخ داد: تو را در كتاب خدا مي ‏يابم. عمر پرسيد: مرا به نامم مي ‏يابى؟ گفت: نخير، ولى به صفتت تو را مي ‏يابم: نبوت را، بعد از آن خلافت و رحمت را بر خط مشى نبوت، بعد از آن خلافت و رحمت را بر منهج نبوت و بعد از آن پادشاهى مبتنى بر ستم را. اين چنين در منتخب الكنز (389/4) آمده است.
 
نرمش و شدّت خليفه
حاكم ولالكائى و غير ايشان از سعيدبن المسيّب (رض) روايت نموده‏ اند كه گفت: هنگامي  كه عمربن الخطاب (رض) متولّى خلافت گرديد، براى مردم از فراز منبر رسول خدا ص خطبه‏اى ايراد فرمود، و بعد از حمد و ثناى خداوند گفت: 
اى مردم، من دانستم كه شما از من شدت و خشونت احساس مي ‏كنيد، و آن بدين خاطر بود كه من با رسول خدا ص بودم، و غلام و خادم او بودم، و او چنان بود كه خداوند گفته است: [بالمؤمنين رؤؤف رحيم ( «بر مؤمنان دلسوز و مهربان بود».)]. و در پيش روى او چون شمشير از نيام بيرون آورده شده 