فتنه) ايجاد نكنيم، و كسى را كه فتنه ايجاد مي‏كند جاى ندهيم و اين چيزى كه تو ما را به آن فرا مي‏خوانى شايد از جمله چيزهايى باشد كه پادشاهان آن را بد مي‏بينند. امّا در ارتباط به سرزمين عرب، گناه گناهكار در آن بخشش، و عذر وى قابل قبول است، ولى در سرزمين فارس، گناه گناهكار قابل بخشش نبوده، و عذر مرتكب آن قابل قبول نيست. اگر خواسته باشى تا از تو در مقابل عربها حمايت نماييم، اين كار را مي‏كنيم.( يعنى، ما مي‏توانيم از كسى كه در سرزمين عرب كارى انجام دهد و به ما پناه بياورد در مقابل عرب‏ها از وى دفاع كنيم، ولى نمي‏توانيم از كسى كه در سرزمين فارس كارى بكند و يا بر ضد آنها در سرزمين ما كارى انجام دهد، حمايت و پشتيبانى كنيم. واللَّه اعلم. م.) 
پيامبر خدا ص در پاسخ به آنها فرمود: «چون واقعيت را اظهار نموديد، خود به اين معناست كه جواب بد نداديد، كسى كه به همه جوانب دين احاطه نداشته و از هر طرف آن را حمايت نكند نمي‏تواند به دين خداوند قيام نمايد». بعد از آن پيامبر خدا ص در حالى كه دست ابوبكر (رض) را گرفته بود، برخاست و به مجلس اوس و خزرج رفتيم، از آنجا برنخاسته بوديم كه آنها با پيامبر خدا ص بيعت نمودند. على (رض) مي‏گويد: آنها مردمان صادق و صابرى بودند. (رضوان‏ الله  عليهم اجمعين). اين چنين در دلائل النبوه از ابونُعيم آمده. و در البدايه (142/3) مي‏گويد: اين را ابونُعيم، حاكم و بيهقى كه سياق آن از ابونُعيم است روايت نموده‏اند.... و حديث را آورده و در آن بعد ازين قول پيامبر خدا ص: «كسى كه به همه جوانب دين خدا احاطه نداشته و از هر طرف آن را حمايت نكند نمي‏تواند به دين خدا قيام نمايد، آمده: بعد از آن پيامبر خدا ص گفت: «آيا مي‏دانيد كه هنوز اندكى سپرى نخواهيد كرد كه خداوند ديار و اموال آنها را به شما بخشد، و دخترهاى  شان را در خدمت شما قرار دهد،( يعنى يا به ازدواج تان در مي‏آيند و يا اين كه كنيز شما مي‏شوند.) آيا در اين صورت خداوند را به پاكى ياد مي‏كنيد، و او را مقدس مي‏داريد؟»، نُعمان بن شريك در جواب گفت: بار خدايا! آن براى تو باشد اى قريشى!! آن گاه پيامبر ص اين آيه را برايش تلاوت نمود:
(اِنّا أَرْسَلْنَاكَ شَاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِيْراً. وَ دَاعِياً اِلَى‏ الله  بِاِذْنِهِ وَ سِرَاجاً مُنِيْراً). (الاحزاب: 46-45)
ترجمه: «ما تو را به عنوان گواه، بشارت دهنده و بيم دهنده فرستاده‏ايم، وتو را به عنوان دعوت كننده به سوى خدا به حكم او و چراغ درخشان روان كرده‏ايم.»
بعد از آن پيامبر خدا ص در حالى كه دست‏هاى ابوبكر (رض) را گرفته بود برخاست. على (رض) مي‏گويد: بعد از آن پيامبر خدا ص به ما روى نموده گفت: «اى على عرب‏ها در جاهليت چه اخلاق نيكويى داشته‏اند - چقدر عالى و بلند است؟! - توسط همين اخلاق نيكوست كه آنها در زندگى دنيا مردم را از درگيرى باز داشته و در ميان آنها فيصله مي‏نمايند». على (رض) مي‏افزايد بعد از آن به مجلس اوس و خزرج آمديم، از آن مجلس برنخاسته بوديم كه آنها با پيامبر ص بيعت كردند. گويد: به خدا سوگند آنها مردمان راستين و صابرى بودند، و پيامبر خدا ص در آن مجلس از شناخت و معرفت ابوبكر (رض) از نسب‏هاى آنها خوشحال و مسرور گرديد. و اندكى نگذشته بود كه پيامبر ص نزد اصحاب خود رفته و به آنها گفت: «خداوند را زياد ستايش كنيد، چون امروز فرزندان ربيعه بر اهل فارس غلبه نمودند، پادشاهان آنان را كشتند و لشكرهاى آنها را تارومار نموده و توسط من نصرت كرده شدند». ابن كثير در البدايه (145/3) گفته: اين حديث بسيار غريب است، ولى به خاطرى كه دلايلى از نبوت، محاسن اخلاق و مكارم و اوصاف و فصاحت عرب در آن وجود داشت ما آن را نقل نموديم.
اين حديث از طريق ديگرى نيز وارد گرديده، و در آن آمده: چون آنها با اهل فارس جنگيدند، و در قُراقِر - جايى در نزديكى فرات - با آنها روبرو گرديدند، شعار خود را نام محمّد ص قرار دادند، و بنا بر آن بر فارس غلبه نمودند، و اين قوم بعد از آن به اسلام مشرّف شد.
حافظ ابن حجر در فتح البارى )156/7( مي‏گويد: حاكم، ابونعيم و بيهقى در الدلايل به اسناد حسن از ابن عبّاس (رضي‏ الله  عنهما) روايت نموده‏اند كه گفت: على بن ابى طالب (رض) براى من تعريف كرد و در آن چيزى از اين حديث را متذكّر شده است.
 
امير تعيين نمودن برده تن
ابن ابى شيبه - كه اسنادش صحيح است - از شهاب عنبرى پدر حبيب روايت نموده، كه گفت: من نخستين كسى بودم، كه بر دروازه تستر آتش افروختم، و اشعرى مورد اصابت قرار گرفت و افتيد،( هدف قرار گرفت و نمرد.)  و هنگامي  كه آن را فتح نمودند، مرا بر ده تن از قومم امير نمود. اين چنين در الاصابه (159/2) آمده است.
 
امير تعيين نمودن در سفر
بزار، ابن خزيمه، دار قطنى و حاكم از عمر (رض) روايت نموده‏ اند كه گفت: وقتى كه در سفر سه تن باشند، بايد يكى شان را امير مقرر كنند، و آن اميرى است كه آن را رسول خدا ص تعيين نموده است. اين چنين در الكنز (344/3) آمده است.

چه كسى امارت را به دوش مي ‏گيرد  
هر كسى كه در يك گروه قرآن را زيادتر مي ‏داند سزاوار امارت است
ترمذى - كه آن را حسن دانسته - ، ابن ماجه و ابن حبان - و لفظ از ترمذى است - از ابوهريره (رض) روايت نموده‏ اند كه گفت: رسول خدا ص لشكرى را فرستاد، كه تعدادشان به چند تن مي ‏رسيد، و از آن ها طالب قرائت گرديد، و از هر مرد خواست كه بخواند - يعنى آنچه از قرآن حفظ داشت -. (مي ‏گويد): و بر مردى كه از همه شان كوچكتر بود آمد و گفت: اى فلان همراه تو چيست؟ گفت: همراه من فلان و فلان و سوره بقره است. فرمود: «آيا همراهت سوره بقره است؟» گفت: بلى. فرمود: «برو تو امير ايشان هستى». آن گاه مردى از اشراف آنها گفت: به خدا سوگند، مرا از تعليم بقره جز خوف عدم قيامم به آن باز نداشت. رسول خدا ص فرمود: «قرآن را بياموزيد، و بخوانيدش، چون مثال قرآن براى كسى كه آن را بياموزد، و بخواند، مانند كيسه‏اى است مملو از عطر كه بوى آن در هر مكان مي ‏وزد و كسى كه آن را بياموزد و بخواند و قرآن در سينه‏اش باشد، مثال او چون كيسه‏اى است كه در آن عطر بسته شده باشد». اين چنين در الترغيب (12/3) آمده است.
 
روايت عثمان در محوّل ساختن امارت به كسى كه بيشتر قرآن مي ‏داند
و طبرانى از عثمان (رض) روايت نموده، كه گفت: رسول خدا ص و فدى را به يمن فرستاد، و كسى را از ميان آنها كه كوچك‏ترين ايشان بود، بر آنها امير نمود، وى روزهايى درنگ نمود و حركت نكرد، پيامبر ص با مردى از آنها روبرو گرديد و گفت: «اى فلان، تو را چه شده، آيا حركت نكرده‏اى؟» گفت: اى رسول خدا، امير ما از پايش شكايت دارد، آن گاه رسول خدا ص نزد وى آمد، و بر وى چنين خواند: (بسم‏ اللَّه ، و ب اللَّه ، أعوذب اللَّه  و قدرته من شر مافيها) ترجمه: «به نام خدا، و به خدا، به خدا و قدرت وى از شرّى كه در آن است پناه مي ‏برم» -  هفت مرتبه - و آن مرد تندرست گرديد. شيخى به رسول خدا ص گفت: اى رسول خدا، آيا او را در حالى بر ما امير مي ‏كنى كه كوچك‏ترين ماست؟ رسول خدا ص خواندن قرآن وى را برايش متذكر