، و كسى كه امير باشد، حسابش از همه مردم طولانى‏تر، و عذابش از همه سخت‏تر مي ‏باشد، و كسى كه امير نباشد، او از همه حساب‏اش آسان‏تر، و عذاب‏اش سهل‏تر باشد. چون اميران در ظلم بر مؤمنان از همه نزديك تراند، و كسى كه بر مؤمنين ظلم روا دارد، عهد خداوند را مي ‏شكند. مؤمنان همسايگان خدا، و بندگان وى‏اند، به خدا سوگند، چون گوسفند و يا شتر همسايه يكى از شما را چيزى برسد، خشمگين و ناقرار شب سپرى نموده مي ‏گويد: گوسفند همسايه‏ام و يا شتر همسايه‏ام، و خداوند به حق‏تر است كه براى همسايه خود خشمگين شود. اين چنين در الكنز (162/3) آمده است.
 
آنچه ميان ابوبكر(رض) و رافع درباره امارت اتفاق افتاد
و اين را طبرانى از رافع روايت نموده، كه گفت: رسول خدا ص عمروبن العاص(رض) را بر ارتش ذات السلاسل فرستاد، و همراه وى در همان ارتش ابوبكر، عمر و نخبگان اصحاب خود را روان نمود. آنها حركت نمودند تا اين كه بر دو كوه طى فرود آمدند. عمر(رض) گفت: مردى را ببينيد كه راه دان باشد. گفتند: جز رافع بن عمر و راكه «ربيل» بود. ديگرى را نمي ‏شناسيم. از طارق پرسيدم: «ربيل» چيست؟ گفت: دزدى كه با قوم به تنهايى مي ‏جنگد و دزدى مي ‏كند. رافع مي ‏گويد: هنگامي  كه غزوه مان را سپرى نموديم، و به همان جايى رسيدم كه از آن بيرون رفته بوديم، به ابوبكر(رض) چشم دوختم، و نزدش آمده گفتم: اى صاحب حلال،( اى كسى كه طعامت حلال است.)  من چشمم را از ميان يارانت به تو دوختم، بنابراين چيزى را به من بگو، كه چون آن را حفظ نمودم از شما باشم، و مثل تان باشم. گفت: آيا پنج انگشت را حفظ  مي ‏دارى؟( مرادش اين است: پنج چيز كه آنها اركان اسلام اند قابل حفظ است، آيا اگر آنها را برايت بيان دارم حفظ شان مى‏كنى؟) گفتم: بلى. گفت: گواهى بده كه معبودى جز خداى واحد و لاشريك وجود ندارد، و محمّد بنده و رسول اوست، نماز را برپا دار، زكات را اگر برايت مال باشد بده، حج خانه را به جاى آر و رمضان را روزه بگير. حفظ نمودى؟ گفتم: بلى. گفت: و ديگر اين كه: بر دو تن هم امير نشو. گفتم: آيا امارت در غير از شما اهل بدر هم مي ‏باشد؟ گفت: نزديك است كه عام شود حتى به تو برسد و به كسى برسد كه از تو پايين‏تر است. خداوند عزوجل وقتى كه پيامبر خود را ص مبعوث نمود، مردم به اسلام داخل شدند، كسى از آنها داخل گرديد و خداوند هدايتش نمود، و كسى از آنها را شمشير مجبور گردانيد، به اين صورت آنها در پناه خداوند عزوجل و همسايگان خدا و در ذمّه خدااند. انسان وقتى امير باشد، و مردم در ميان خود ظلم روا دارند، و از برخى آنها براى برخى ديگر  نگيرد، خداوند از وى انتقام مي ‏گيرد. مردى از شما گوسفند همسايه‏اش گرفته مي ‏شود، و در بى قرارى به خاطر خشم نسبت به همسايه‏اش سپرى مي ‏كند، و خداوند هم به دنبال همسايه خود است. رافع مي ‏گويد: يكسال درنگ نمودم، و بعد از آن ابوبكر (رض) خليفه تعيين گرديد، سپس به طرف وى سوار شدم. گفتم: من رافع هستم، من نماينده‏ات  در فلان و فلان مكان بودم. گفت: شناختم. رافع افزود: تو مرا از امارت نهى نموده بودى، بعد از آن خودت بزرگتر از آن را سوار شدى، [امور] امّت محمّد ص. گفت: بلى. كسى كه در ميان آنها كتاب خدا را برپا نكند. لعنت خدا بر وى باد. هيثمي  (202/5) مي ‏گويد: رجال وى ثقه‏ اند..
 
صحابه و ترجيح دادن جهاد بر امارت
حاكم، ابونعيم و ابن عساكر از عمربن سعيدبن العاص روايت نموده‏ اند كه: عموهايش: خالد، ابان و عمر و فرزند  سعيدبن العاص ن از كارهاى خويش هنگامي  كه خبر وفات رسول خداص براى شان رسيد برگشتند، ابوبكر(رض) گفت: هيچ كس براى كار از كارمندان رسول خداص بهتر نيست (به كارهاى خويش برگرديد) ، آنها گفتند: (بعد از رسول خدا ص)  براى هيچ كس كار نمي ‏كنيم.  بعد آن‏ها به طرف شام بيرون رفتند، و تا آخرين نفرشان كشته شدند. اين چنين در الكنز (126/3) آمده است.

آنچه ميان عمروابان بن سعيد درباره امارت اتفاق افتاد و فرستادن علاء بن حضرمي  به سوى بحرين
و نزد ابن سعد از عبدالرحمن بن سعيدبن يربوع روايت است كه گفت: عمربن الخطاب(رض) وقتى كه به مدينه آمد به ابان بن سعيد گفت: اين حق تو نبود كه وظيفه‏ات را ترك كنى و بدون اجازه امام‏ات، باز به اين حالت، بيايى؟ اما تو از طرف وى خود را در امان دانستى [و از اين جهت اين جرأت را نمودى] ابان گفت: - به خدا سوگند - من براى هيچ كس بعد از رسول خدا ص كار نمي ‏كنم، و اگر براى كسى بعد از رسول خدا ص والى مي ‏بودم، حتماً به خاطر فضيلت، سابقه دارى و قديم بودن اسلام ابوبكر (رض) براى وى والى مي ‏بودم، ولى بعد از رسول خدا ص براى هيچ كس كار نمي ‏كنم. و ابوبكر (رض) با اصحاب خود مشورت نمود كه چه كسى را به بحرين بفرستد، عثمان بن عفّان (رض) به او گفت: مردى را بفرست، كه رسول خدا ص وى را براى شان فرستاده بود، و با اسلام و طاعت آنها نزد پيامبر ص آمده بود،  و آنها وى را شناختند، و او هم ايشان را شناخت و با وطن شان هم آشنا گرديد - علاء بن حضرمي (رض) - . ولى عمر حرف وى رانپذيرفت و گفت: ابان بن سعيدبن العاص را مجبور مي ‏سازم، چون وى مردى است كه همراه شان اختلاط داشته است.  ولى ابوبكر(رض) از مجبور ساختن وى ابا ورزيد و گفت: اين را نمي ‏كنم، مردى را كه مي ‏گويد، بعد از رسول خدا ص براى هيچ كس كار نمي ‏كنم، مجبور نمي ‏سازم. ابوبكر(رض) تصميم گرفت كه علاء بن حضرمي  (رض) را به سوى بحرين روان نمايد. اين چنين در الكنز (133/3) آمده است.
 
انكار ابوهريره از قبول امارت
و ابونعيم در الحليه (380/1) از ابوهريره روايت نموده كه: عمربن الخطاب (رض) وى را فراخواند، تا وى را استخدام  كند(والى يا امير مقرر كند. م.)، ولى او از اين كه براى وى كار كند، ابا ورزيد. عمر گفت: آيا كار را بد مي ‏دانى، در حالى كه كسى كه از تو بهتر بود آن را طلب نموده بود؟ پرسيد: كى؟ گفت: يوسف بن يعقوب عليه السلام. ابوهريره (رض) گفت: يوسف نبى خدا و فرزند نبى خداست، و من ابوهريره بن (اميمه) هستم،  و از سه و دو مي ‏ترسم. عمر (رض) گفت: چرا پنج نگفتى؟ گفت: مي ‏ترسم كه به غير علم بگويم، و بدون حكم فيصله كنم، و پشتم زده شود و مالم كشيده  شود(يعنى مالم گرفته شود و از قبضه‏ام خارج كرده شود. م.) و ناموسم دشنام داده شود. اين را همچنين ابوموسى در الذّيل روايت نموده است، در الاصابه (241/4) مي ‏گويد: سند آن جدّاً ضعيف است، ولى آن را عبدالرزاق از معمر از ايوب روايت نموده، و بنا بر اين قوى گرديده است. و اين را ابن سعد (59/4) از ابن سيرين ازابوهريره به معناى آن با زيادتى در اوّلش روايت كرده است.
انكار ابن عمر از قضاوت در ميان مردم
طبرانى در الكبير والاوسط از عبد اللَّه  بن موهب روايت نموده كه: عثمان به ابن عمر (رضي الله عنهما) گفت: برو در ميان مردم قضاوت كن. گفت: اى اميرالمؤمنين آيا مرا معاف مي ‏كنى؟ گفت: نخير، من تو را سوگند مي ‏دهم كه برو و قضاوت كن. گفت: عجله نكن. از رسول خدا ص شنيدم كه مي ‏گويد: «كسى كه به خدا پناه ببرد، به پناهگاهى محكم برگشته است». گفت: بلى. ابن عمر گفت: من به خداوند پناه مي 