برم از اين كه قاضى باشم. پرسيد، چه چيز تو را باز مي ‏دارد، در حالى كه پدرت قضاوت مي ‏نمود؟ گفت: من از رسول خدا ص شنيدم كه مي ‏گويد: «كسى كه قاضى باشد، و به جهل در ميان مردم حكم نمايد، از اهل آتش مي ‏باشد، و كسى كه قاضى عالم باشد و به حق - يا عدل - داورى نمايد، برگشت  را به صورت كفاف طلب نمايد»( يعنى برگشت به سوى خداوند عزوجل را.)، ديگر بعد از اين چه تمنّا نمايم؟! هيثمي  (193/4) مي ‏گويد: اين را طبرانى در الكبير والاوسط، بزار و احمد هر دوى شان به اختصار، روايت نموده‏ اند، و رجال احمد ثقه‏ اند.، و احمد افزوده است: آن گاه وى را معاف نمود و گفت: كسى را مجبور نمي ‏سازم.  و نزد طبرانى از ابن عمر (رضي الله عنهما) روايت است كه گفت: عثمان از وى خواست تا در قضاوت كار كند، ولى او ابا ورزيده گفت: از رسول خدا ص شنيدم كه مي ‏گويد: «قاضيان سه گونه‏اند: يكى كامياب است و دو تن ديگر در آتش، كسى كه به جور يا هوا و خواهش قضاوت و داورى نمايد هلاك گرديده است، و كسى كه به حق قضاوت و داورى نمايد كامياب شده است». هيثمي  (193/4) مي ‏گويد: اين را طبرانى در الاوسط والكبير روايت نموده، و رجال الكبير ثقه‏ اند.. و ابويعلى اين را به مانند آن روايت نموده است. و ابن سعد (108/4) اين را از عبد اللَّه  بن موهب به معناى آن و طولانى روايت كرده است.
 
آنچه ميان ابن عمر و ام المؤمنين حفصه(رضي الله عنهما) درباره دومه الجندل اتفاق افتاد
طبرانى در الكبير از ابن عمر (رضي الله عنهما) روايت نموده، كه گفت: روزى كه على و معاويه(رض) در دومه الجندل  جمع شدند(جايى است نزديك تبوك)، امّ المؤمنين حفصه (رضي الله عنها) به من گفت: برايت زيبنده نيست از صلحى كه خداوند توسط آن در ميان امّت محمّد ص صلح مي ‏آورد تخلّف كنى، تو برادر خانم رسول خدا ص و فرزند عمربن الخطاب هستى. معاويه در آن روز بر شتر بزرگى آمد و گفت: چه كسى در اين امر طمع مي ‏ورزد، و آن را آرزو مي ‏كند و يا براى آن گردن خود را بلند مي ‏كند؟ ابن عمر مي ‏گويد: قبل از آن روز ديگر براى نفسم به دنيا صحبت نكرده بودم، رفتم  كه بگويم: در آن كسى طمع مي ‏كند كه تو را و پدرت را بر اسلام زد، تا اين كه شما را در آن داخل نمود، آن گاه جنت و نعمت آن را به ياد آوردم، و از آن برگشتم و اعراض نمودم. هيثمي  (208/4) مي ‏گويد: رجال وى ثقه‏ اند.، ظاهر اين است كه هدف وى صلح حسن بن على (رض) است، ولى راوى در اينجا دچار وهم شده است. و اين را ابن سعد (134/4) از ابن عمر به مانند آن روايت نموده است. و همچنين از ابوحصين روايت نموده، كه معاويه گفت: چه كسى از ما به اين امر مستحق‏تر است؟ عبد اللَّه  بن عمر (رض) مي ‏گويد: خواستم بگويم: مستحق‏تر از تو كسى است كه بر آن تو را و پدرت را زده است، بعد از آن آنچه را در جنت هاست به ياد آورم، و ترسيدم كه در آن فساد باشد. و از زهرى روايت است كه گفت: هنگامي  كه على و معاويه جمع شدند، معاويه گفت: چه كسى از من به اين امر مستحق‏تر بود؟ ابن عمر مي ‏گويد: آماده شدم كه بگويم: مستحق‏تر به آن كسى است كه تو را و پدرت را بر كفر زده است، آن گاه ترسيدم كه به من غير از آنچه كه در من است گمان شود.( ترسيد بر وى گمان شود كه خواهان خلافت است.) 
 
انكار عمران بن حصين(رض) از قبول امارت
احمد از عبد اللَّه  بن صامت (رض) روايت نموده، كه گفت: زياد خواست عمران بن حصين (رض) را [به عنوان والى] به خراسان بفرستد، ولى او از قبول حرف وى سرباز زد، يارانش به او گفتند: چرا از والى شدن بر خراسان منصرف شدى؟ گفت: به خدا سوگند، مرا خشنود نمي ‏سازد كه، من به گرمي  آن داخل شوم، و آنها به سردى‏اش داخل شوند.( يعنى در مشكلاتش من واقع شوم و فائده‏اش به آنها برسد. م.)  من از اين مي ‏ترسم وقتى كه در سينه دشمن باشم نامه‏اى از زياد برايم بيايد، كه اگر بروم هلاك شوم، و اگر برگردم گردنم زده شود. بنابراين وى حكم بن عمر و غفارى را براى آن كار خواست، و او امرش را پذيرفت. مي ‏گويد: عمران گفت: آيا كسى نيست كه حكم را برايم طلب نمايد؟ مي ‏گويد: آن گاه فرستاده‏اى به راه افتاد، مي ‏افزايد: و حكم نزد وى آمد. گويد: و نزد وى داخل گرديد، عمران به حكم گفت: آيا از رسول خداص شنيدى كه مي ‏گفت: «براى هيچ كس در معصيت خداوند تبارك و تعالى اطاعت نيست». گفت: بلى. عمران گفت: الحمدللَّه - يا -  اللَّه ‏اكبر !. و در روايتى از حسن آمده: زياد، [حَكَم] غفارى را بر ارتش مقرر نمود، عمران بن حصين (رض) نزد وى آمد و در ميان مردم همراهش روبرو گرديده گفت: آيا مي ‏دانى چرا نزدت آمده‏ام؟ به او گفت: چرا؟ پاسخ داد: آيا قول رسول خدا ص را براى مردى كه اميرش به وى گفت: خود را در آتش و يا در دريا انداز، و او توسط شخص ديگرى گرفته شد و از دخول در آتش بازداشته شد و آن حكايت به رسول خدا ص رسيد به ياد دارى، كه [پيامبر ص]فرمود: «اگر در آن مي ‏افتاد هر دوى شان داخل آتش مي ‏شدند، اطاعتى در معصيت خداوند تبارك و تعالى نيست». گفت: بلى. گفت: فقط خواستم همين حديث را به يادت بياورم. هيثمي  (226/5) مي ‏گويد: احمد اين را به الفاظى روايت نموده، و طبرانى به اختصار روايت كرده (و در بعضى طرق وى آمده: «طاعتى براى مخلوق در معصيت خالق نيست») ، و رجال احمد رجال صحيح اند.
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:739.txt">احترام خلفا و امرا و اطاعت از اوامر شان  </a><a class="text" href="w:text:740.txt">آنچه ميان عوف بن مالك و خالد (رضي الله عنهما) اتفاق افتاد</a><a class="text" href="w:text:741.txt">آنچه ميان عمر و سعدبن ابى وقاص(رضي الله عنهما) در احترام والى اتفاق افتاد</a><a class="text" href="w:text:742.txt">آنچه ميان عمروبن العاص و عمربن الخطاب(رضي الله عنهما) در سريه‏اى اتفاق افتاد</a><a class="text" href="w:text:743.txt">حديث عياض بن غُنْم درباره احترام امير</a><a class="text" href="w:text:744.txt">قول حذيفه(رض) درباره اسلحه كشيدن بر امير</a><a class="text" href="w:text:745.txt">حديث ابوبكره(رض) در احترام امير</a><a class="text" href="w:text:746.txt">اطاعت از امير، فقط در كار پسنديده مي ‏باشد</a><a class="text" href="w:text:747.txt">حديث ابن عمر(رضي الله عنهما) در احترام امير</a><a class="text" href="w:text:748.txt">وصيت رسول خدا ص به ابوذر (رض) درباره احترام امير</a></body></html>احترام خلفا و امرا و اطاعت از اوامر شان  
آنچه ميان خالد و عمار (رضي الله عنهما) در سريه‏اى  اتفاق افتاد(سريه آن گروه از مجاهدين را گفته مى‏شد كه رسول خدا ص آنان را مى‏فرستاد، و خود همراه‏شان نمى‏رفت. م.)
ابن جرير و ابن عساكر از ابن عباس (رضي الله عنهما) روايت نموده‏ اند كه گفت: رسول خدا ص خالدبن وليدبن مغيره مخزومي  را به سريه‏اى فرستاد، عماربن ياسر (رضي الله عنهما) هم همراهش در سريه بود. مي ‏گويد: خارج شدند تا اين كه نزديك همان قومي  آمدند كه مي ‏خواستند بر آن صبحگاهان هجوم آورند، و در يك وقت، شب مستقر شدند. مي ‏گويد: ترساننده‏اى براى قوم آمد، و به مجرد شنيدن و دريافت خبر به جايى كه توانستند فرار نمودند، ولى مردى از آنها كه خود و اهل بيتش اسلام آورده بودند، اقامت نمود، و اهل خود را امر نمود و بار نمودند