ت: رسول خدا ص مردى از انصار را به سريه‏اى مقرر نمود، ايشان را فرستاد، و به آنان دستور داد كه از وى بشنوند و اطاعت نمايند. مي ‏گويد: او را در چيزى خشمناك ساختند، گفت: برايم چوب جمع كنيد، و جمع نمودند، بعد گفت: آتش برافروزيد، و آنها برافروختند، سپس گفت: آيا رسول خدا ص به شما دستور نداده است كه از من بشنويد و اطاعت كنيد؟ گفتند: بلى. گفت: در اين آتش داخل شويد. مي ‏گويد: آن گاه برخى ايشان به طرف برخى ديگر ديده، و گفتند: ما از آتش به طرف رسول خدا ص فرار نموده‏ايم.( يعنى مسلمان شديم و به اطراف رسول خدا جمع شديم تا از آتش نجات يابيم. م.)  مي ‏گويد: غضب وى آرام شد، و آتش خاموش گرديد. هنگامي  كه نزد رسول خدا ص برگشتند، آن را به وى اعلام كردند، وى  فرمود: «اگر در آن داخل مي ‏شدند، از آن در نمي ‏آمدند، اطاعت فقط در معروف است». و اين قصه در صحيحين هم از ابن عباس (رضي الله عنهما) ثابت است، اين چنين در البدايه (226/4) آمده است. و اين را ابن جرير از ابن عباس، و ابن ابى شيبه از ابوسعيد به معناى آن روايت نموده‏ اند. و ابوسعيد آن مرد انصارى را عبد اللَّه  بن حذافه سهمي   ناميده است، چنان كه در الكنز (170/3) آمده. و همچنين وى را در بخارى به روايت ابن عباس، چنان كه در الاصابه (296/2) آمده، [عبد اللَّه  بن حذافه سهمي ] ناميده است.
 
حديث ابن عمر(رضي الله عنهما) در احترام امير
و ابويعلى و ابن عساكر - كه رجالش ثقه‏ اند. - از ابن عمر (رضي الله عنهما) روايت نموده‏ اند كه: رسول خدا ص در ميان عدّه‏اى از ياران خود قرار داشت، و روى خود را به طرف آن‏ها گردانيده گفت: «آيا نمي ‏دانيد كه من رسول خدا به سوى شما هستم؟» گفتند: بلى، شهادت مي ‏دهيم كه تو رسول خدا هستى. گفت: «آيا نمي ‏دانيد كه هر كس مرا اطاعت نمايد، خداوند را طاعت نموده است، و از اطاعت خداوند طاعت من است؟» گفتند: بلى، شهادت مي ‏دهيم كه كسى تو را اطاعت نمايد خداوند را طاعت نموده است، و از اطاعت خداوند طاعت توست. گفت: «از طاعت خداست كه مرا اطاعت نماييد، و از طاعت من است كه اميران تان را طاعت كنيد، و اگر نشسته نماز خواندند، نشسته نماز بخوانيد» . اين چنين در الكنز (168/3) آمده است.( اين حكم به حديث مريضى رسول خدا ص در هنگام وفاتش منسوخ است، چون در آن آمده كه: رسول خدا نشسته نماز را امامت نمود و مردم در عقبش ايستاده نماز گزاردند، و حديث مؤيد اين مطلب در بخارى، مسلم و غيره كتب حديث مذكور است. م.
)
 
وصيت رسول خدا ص به ابوذر (رض) درباره احترام امير
و ابن جرير از اسماء بنت يزيد روايت نموده كه: ابوذر غفارى (رض) خدمت رسول خدا ص را مي ‏نمود، و وقتى كه از خدمت وى فارغ مي ‏شد، به مسجد روى مي ‏آورد، و همان خانه‏اش بود كه در آن مي ‏خوابيد، رسول خدا ص روزى وارد مسجد گرديد، و ابوذر را بر زمين خوابيده يافت، آن گاه وى را با پاى خود حركت داد، تا اين كه برخاست و نشست. بعد رسول خدا ص به او گفت: «آيا تو را در اين خوابيده نمي ‏بينم؟» ابوذر گفت: اى رسول خدا كجا بخوابم؟ غير از اين خانه‏اى ندارم. آن گاه رسول خدا ص نزدش نشست و گفت: «وقتى كه تو را از آن بيرون كنند چگونه خواهى بود؟» گفت: خود را به شام مي ‏رسانم، چون شام زمين هجرت و زمين محشر و زمين انبيا است، و مردى از اهل آن مي ‏باشم. گفت: «وقتى كه تو را از شام بيرون كنند چگونه خواهى بود؟» گفت: به سوى اين مسجد بر مي ‏گردم، و خانه و منزلم مي ‏باشد. گفت: «وقتى كه تو را دوباره از آن بيرون كنند چگونه مي ‏باشى؟» گفت: شمشيرم را مي ‏گيرم و مي ‏جنگم تا اين كه بميرم. رسول خدا ص به سوى وى لبخند زد، و به دستش وى را ثابت گردانيده گفت: «آيا تو را به چيزى كه از آن بهتر است، راهنمايى و دلالت كنم». گفت: بلى - پدر و مادرم فدايت اى رسول خدا - ، پيامبر خدا ص فرمود: «هر جايى كه تو را بردند براى شان گردن بنه، و هر جايى كه تو را بردند همراه شان برو، تا اين كه با من ملاقات كنى و تو بر آن باشى». اين چنين در الكنز (168/3) آمده. و اين را همچنين احمد از اسماء به مثل آن روايت نموده است. هيثمي  (223/5) مي ‏گويد: در اين شَهْربن حَوْشَب آمده و ضعيف است، و [از جانب بعضى] ثقه دانسته شده است.
و اين را همچنين ابن جرير از ابوذر (رض) مانند آن روايت نموده است، و در حديث وى آمده: گفت: «وقتى كه از آن اخراج شوى چه كار مي ‏كنى؟» گفتم: شمشيرم را مي ‏گيرم، و به آن كسى را كه بيرونم كند، مي ‏زنم. آن گاه با دست خود بر شانه‏ام زد و گفت: «اى ابوذر آنها را ببخش، هر جايى كه تو را بردند به آنها گردن بنه، و هر جايى كه تو را بردند همراه شان برو، اگر چه يك غلام سياه هم باشد» مي ‏گويد: هنگامي  كه در ربذه پايين آمد، نماز برپا شد و مرد سياهى كه براى جمع آورى زكات آن منطقه مقرر شده بود، پيش شد. مي ‏گويد: وقتى كه مرا ديد، برگشت و مرا پيش مي ‏نمود، گفتم: در جايت باش، بلكه به امر رسول خدا ص گردن مي ‏نهم!!.( وقتى كه ابوذر (رض) به ربذه تبعيد گرديد و وقت نماز فرارسيد شخص سياهى كه بر صدقات آن محل مقرر بود براى امامت پيش شد اما وقتى كه ابوذر (رض) را ديد قصد نمود كه عقب برود و ابوذر (رض) را پيش كند، ولى ابوذر (رض) به او گفت: در جاى خود بمان عقب نيا، زيرا من به خاطر امر رسول خدا ص به تو اقتدا خواهم كرد و منقاد خواهم بود. م.) 
و اين را همچنين عبدالرزاق از طاووس روايت نموده، و در حديث وى آمده: هنگامي  كه ابوذر(رض) به رَبَذَه رفت، غلام سياهى از عثمان(رض) را در آنجا يافت، وى اذان داد و اقامه گفت، بعد از آن گفت: اى ابوذر پيش شو. گفت: نه، رسول خدا ص امرم نموده است  كه بشنوم و اطاعت كنم، اگر چه غلام سياه هم باشد. بعد او پيش شد و ابوذر پشت سرش نماز خواند. اين چنين در الكنز (168/3) آمده است. ابن ابى شيبه، ابن جرير، بيهقى، نعيم بن حماد و غير ايشان از عمر (رض) روايت نموده‏ اند كه [پيامبر ص براى ابوذر] گفت: «بشنو و اطاعت كن، اگرچه غلام حبشى دست و پا بريده بر تو امير مقرر شود، اگر به تو ضرر رسانيد صبر كن، اگر به كارى امرت نمود، آن را بپذير، اگر تو را محروم ساخت صبر كن، اگر ظلم نمود، صبر كن و اگر خواست از دينت كم كند، بگو: خونم پيشرو در دفاع از دينم است، و از جماعت جدا نشو». اين چنين در الكنز العمال (167/3) آمده است.
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:750.txt">حديث عمر (رض) در احترام امير و قصه وى با علقمه در اين باره</a><a class="text" href="w:text:751.txt">قصه زنى مبتلا به جذام درباره احترام امير</a><a class="text" href="w:text:752.txt">خطر نافرمانى امير</a><a class="text" href="w:text:753.txt">فرمان بردارى اميران از يكديگر  و قصه عمروبن العاص، ابوعبيده و عمر (رض) در اين باره</a><a class="text" href="w:text:754.txt">حق امير بر رعيت  قول عمر (رض) در اين باره</a><a class="text" href="w:text:755.txt">نهى از دشنام و ناسزاگويى اميران  </a><a class="text" href="w:text:756.txt">سكوت از قول حق نزد اميران  </a><a class="text" href="w:text:757.txt">حديث علقمه بن وقاص درباره منع لهو و خنديدن نزد اميران</a><a class="text" href="w:text:758.txt">قول حذيفه كه: دروازه‏هاى امرا ايستگاه‏هاى فتنه‏ هااند</a><a class="text" href="w