ا ديدم كه گياهى را از زمين برداشته گفت: اى كاش اين گياه مي ‏بودم، اى كاش پيدا نمي ‏شدم، اى كاش چيزى نمي ‏بودم، اى كاش مادرم مرا نمي ‏زاد، اى كاش فراموش شده و از خاطره‏ها مي ‏رفتم.
 و نزد ابونعيم در الحليه (53/1) از عمر (رض) روايت است كه گفت: اگر مناديى از آسمان ندا كند: اى مردم، شما همه به بهشت داخل مي ‏شويد مگر يك مرد مي ‏ترسم كه آن من باشم. و اگر مناديى ندا كند: اى مردم، شما همه به دوزخ داخل مي ‏شويد جز يك مرد خواهانم كه آن شخص من باشم.
 
آنچه ميان عمر و ابوموسى اشعرى اتفاق افتاد
و نزد ابن عساكر از ابن عمر (رضي الله عنهما) روايت است كه: عمر با ابوموسى اشعرى (رض) برخورد و به او گفت: اى ابوموسى، آيا تو را خشنود مي ‏سازد كه همان عملت كه با پيامبر ص بود به تو برسد، و تو از [بقيه] عمل خود به شكل بسنده و مساوى بيرون روى، خير آن در مقابل شرّش و شرّ آن در مقابل خيرش به شكل مساوى، نه به نفع تو باشد، و نه به ضررت؟ گفت: نه، اى اميرالمؤمنين. به خدا سوگند، به بصره آمدم در حالى كه جهل و نادانى در ميان شان شايع بود، قرآن و سنت را به آنها آموختم، و با آن‏ها در راه خدا جهاد نمودم، و من به آن فضل وى را خواهانم. عمر (رض) گفت: ولى من دوست دارم كه از عملم، خير آن به شرش، و شر آن به خيرش، به شكل مساوى و كفاف بيرون روم، كه نه عليه من باشد، و نه به سود من و همان عملم كه با پيامبر خدا ص بود به شكل خالص به من برسد. اين چنين در منتخب الكنز (401/4) آمده است.
 
حديث ابن عباس (رضي الله عنهما) درباره خوف عمر (رض) هنگام وفاتش
ابونعيم در الحليه (52/1) از ابن عباس (رضي الله عنهما) روايت نموده، كه گفت: هنگامي  كه عمر با خنجر زده شد نزدش داخل شدم و به او گفتم: بشارت باد اى اميرالمؤمنين، خداوند توسط تو شهرها را گشود، نفاق را توسط تو دفع گردانيد و رزق را فراخ نمود. گفت: اى ابن عباس آيا در امارت مرا توصيف مي ‏كنى؟! گفتم: و در غير آن. گفت: سوگند به ذاتى كه جانم در دست اوست، دوست دارم از آن، چنان كه داخل شده بودم، خارج شوم، نه اجرى [از آن داشته باشم،] و نه گناهى. اين را طبرانى از حديث ابن عمر (رضي الله عنهما) در يك حديث طويل روايت نموده، و همچنين ابويعلى آن را از ابورافع، چنان كه در المجمع (76/9) آمده، روايت كرده. و ابن سعد (254/3) آن را از ابن عباس (رضي الله عنهما) مثل اين روايت نموده و همچنين (256/3) آن را از طريق ديگرى از وى روايت نموده... و حديث را متذكر شده، و در آن آمده است: گفتم: به جنّت بشارت باد، براى مدت طولانى يار و همصحبت پيامبر ص بودى، و امارت مسلمانان را به عهده گرفتى و قوى  شدى، و امانت را ادا نمودى. گفت: بشارت تو به من به جنت [بايد بگويم]، سوگند به خدايى كه غير از او ديگر معبودى نيست، اگر دنيا و آنچه در آن است از آن من بود، آن را از ترس و هول آنچه در پيش دارم، قبل از اين كه خبر را بدانم براى رهايى از آن فديه مي ‏دادم. و درباره گفتارت به من در مورد امارت مؤمنين، [بايد بگويم] به خدا سوگند دوست دارم آن برايم كفاف باشد، نه به نفعم باشد، و نه به ضررم. اما آنچه از هم صحبتى همراه پيامبر ص متذكر شدى، همان چيزى است كه آرزويش را دارم. و اين را (257/3) از حديث عبد اللَّه  بن عبيدبن عمير نيز به شكل طولانى روايت نموده، و در آن افزوده است كه: عمر (رض) گفت: مرا بنشانيد. هنگامي  كه نشست به ابن عباس (رضي الله عنهما) گفت: سخن خويش را برايم تكرار كن، وقتى كه تكرار نمود، گفت: آيا به اين در روز قيامت نزد خداوند، روزى كه با وى روبرو مي ‏شوى، گواهى و شهادت مي ‏دهى؟ ابن عباس (رضي الله عنهما) گفت: آرى. راوى مي ‏گويد آن گاه عمر (رض) بدان خوشحال شد [از آن] خوشش آمد.
 
حديث ابن عمر (رضي الله عنهما) و مِسْوَر درباره خوف عمر (رض) هنگام وفاتش
و نزد ابونعيم در الحليه (52/1) از ابن عمر (رضي الله عنهما) آمده است كه گفت: سر عمر در همان بيمارى‏اش كه در آن وفات يافت، بر ران من بود. به من گفت: سرم را بر زمين بگذار. ابن عمر گويد: من گفتم: بر تو چه باك است كه بر سر ران من باشد، يا بر زمين؟ گفت: بر زمين بگذارش. مي ‏گويد: آن را بر زمين گذاشتم، گفت: واى بر من و واى بر مادرم، اگر پروردگارم بر من رحم نكند. از مسور روايت است كه گفت: وقتى كه عمر (رض) به خنجر زده شد گفت: به خدا سوگند، اگر به اندازه زمين طلا مي ‏داشتم به خاطر رهايى از عذاب الهى قبل از اين كه آن را ببينم فديه‏اش مي ‏دادم.
 
آيا امير از ملامت و سرزنش ملامت كننده مي ‏هراسد  
حديث سائب بن يزيد در اين باره
بيهقى از سائب بن يزيد (رض) روايت نموده كه: مردى به عمربن الخطاب (رض) گفت: از سرزنش ملامت كننده در راه خدا نترسم برايم بهتر است، يا مصروف عبادت و اجتهاد باشم؟ گفت، كسى كه چيزى از امر مسلمانان را به دوش گيرد، در راه خدا از ملامت، ملامت كننده نمي ‏ترسد، اما كسى كه امير نباشد بايد خويشتن را ملزم به عبادت ساخته و براى ولى امر خود خيرخواهى نمايد. اين چنين در الكنز (164/3) آمده است.
 
وصيت‏هاى خلفا به خلفا و اميران 
وصيت‏هاى ابوبكر به عمر (رضي الله عنهما):  
وصيت وى به عمر (رضي الله عنهما) هنگامي  كه خواست او را جانشين خود سازد
طبرانى از أغرّ - أغرّ بنى مالك - روايت نموده، كه گفت: وقتى كه ابوبكر (رض) خواست عمر (رض) را جانشين خود تعيين نمايد، كسى را نزدش فرستاد، و وى را خواست، او نزدش آمد، [ابوبكر (رض)] گفت:
من تو را به كارى فرا مي ‏خوانم كه براى به دوش گيرنده‏اش رنج آور است، بنابراين اى عمر از خدا به اطاعت وى بترس، و از وى به تقوا و ترسش پيروى نما، چون پرهيزگار، بى بيم و محفوظ است. گذشته از اين خلافت و امارت امرى است، كه غير از كسانى كه حق آن را ادا مي ‏كنند، ديگران مستحق آن نمي ‏باشند، بنابراين كسى كه به حق امر كند، به باطل عمل نمايد، و به معروف دستور دهد، و به منكر عمل كند، احتمال مي ‏رود كه آرزوهايش قطع شده و عملش به آن باطل گردد. اگر تو عهده دار امر ايشان شدى و توانستى كه دست خود را از [ريختن] خون شان خشك نگه دارى، شكمت را [از نخوردن] مال‏هاى شان خرد سازى، و زبانت را از ناموس شان باز دارى، اين كار را بكن، و برخوردارى از قوت و توانايى جز به توفيق‏ اللَّه  ممكن نيست.
هيثمي  (198/5) مي ‏گويد: اغر ابوبكر (رض) را درك نكرده است، ولى بقيه رجال وى ثقه‏ اند.. و حافظ المنذرى در الترغيب (15/4) مي ‏گويد: راويان وى ثقه‏ اند.، جز اينكه در آن انقطاع است.
 
وصيت ابوبكر (رض) هنگام رحلت  درباره جانشين ساختن عمر و وصيتش به وى
ابن عساكر از سالم بن عبد اللَّه  بن عمر (رض) روايت نموده، كه گفت: وقتى كه مرگ ابوبكر (رض) فرا رسيد وصيت نمود:
بسم‏ اللَّه  الّرحمن الرّحيم. هذا عهد من ابى بكر الصديق، عند اخر عهده بالدنيا، خارجا منها، و اول عهده بالاخرة داخلا فيها، حيث يؤمن الكافر، و يتقى الفاجر، و يصدق الكذب: انى استخلفت من بعدى عمربن الخطاب. فان عدل فذلك ظنى فيه، و ان جار و بدل فالخير اردت، و لا اعلم الغيب، [وسيعلم الذين ظلموا اى منقلب ينقلبون].(شعراء:227)
ترجمه: «به نام خداى بخشاينده مهربان. ا