جاى مي ‏آوريد و انفاق مي ‏نماييد. عثمان (رض) گفت: و شما بر ما غبطه مي ‏كنيد. پاسخ داد: آرى ما بر شما  غبطه مي ‏كنيم، عثمان (رض) گفت: به خدا سوگند، يك درهم را كه يكى از زحمت [خود] انفاق مي ‏كند، از ده هزار درهم بهتر است، كمي  از زياد . اين چنين در الكنز (320/3) آمده است.( كمي  از زياد: اين جمله كه عربى آن: «غيض من فيض» است، ضرب المثلى است و براى شخصى كه از مال زياد اندكى دهد، گفته مى‏شود. به نقل از المنجد. م.)
 
حكايت گدايى با على (رض)
عسكرى از عبيد اللَّه  بن محمّدبن عائشه روايت نموده: كه گفت: سائلى نزد اميرالمؤمنين على (رض) ايستاد، وى به حسن يا حسين گفت: نزد مادرت برو و به او بگو: من نزدت شش درهم گذاشته بودم، و يك درهم آن را بياور، وى رفت و باز آمد و گفت: [مادرم]مي ‏گويد: آن شش درهم را براى آرد گذاشته‏اى. على (رض) گفت: ايمان بنده تا آن وقت محكم و استوار نمي ‏شود، كه به آنچه نزد خداست، از آنچه در دست خود دارد متيقن‏تر نباشد. به او بگو: آن شش درهم را بفرستد، آن گاه او همه آن‏ها را فرستاد، و على (رض) آن را به تهيدست داد. [راوى] مي ‏گويد: هنوز از جايش بلند نشده بود كه مردى با شترى بر وى عبور نمود و آن را مي ‏فروخت. على (رض) گفت: شتر چند است؟ پاسخ داد: به يك صدوچهل درهم. على (رض) گفت: بر پايش عقال بند، ولى به شرط اين كه قيمتش را مدّتى كم به تاخير بيندازيم، آن مرد در پاى شتر عقال بست و رفت. بعد از آن مرد ديگرى آمد و گفت: اين شتر از كيست؟ على (رض) پاسخ داد: از من. پرسيد: آيا آن را مي ‏فروشى؟ گفت: بلى. پرسيد: به چند؟ [على (رض) ] گفت: به دو صد درهم. گفت: آن را خريدم. [راوى] مي ‏گويد: آن گاه آن مرد شتر را گرفت، و به او دويست درهم داد. و على (رض) به مردى كه از وى خواسته بود تا [قيمت شتر را] برايش به تاخير بيندازد، يك صدو چهل درهم داد، و شصت درهم ديگر را به فاطمه (رضي الله عنها) آورد، وى پرسيد: اين چيست؟ على (رض) فرمود: اين همان چيزى است كه خداوند آن را به زبان پيامبرش ص به ما وعده داده است:
[من جاء بالحسنة فله عشر امثالها]. (الانعام:160)
ترجمه: «هر كس نيكى كند، به او ده برابر آن، پرداخته مي ‏شود». اين چنين در الكنز (311/3) آمده است.
 
حكايت مردى كه شتر چاقى را براى صدقه عرضه نمود
احمد، ابوداود، ابويعلى، ابن خزيمه و غير ايشان از ابى (رض) روايت نموده‏ اند، كه گفت: پيامبر خدا ص مرا براى جمع نمودن زكات فرستاد، و بر مردى عبور نمودم، هنگامي  كه مالش را جمع نمود، جز يك بنت مخاض از مالش ديگر چيزى بر وى لازم نديدم ، گفتم: اين بنت مخاض را بده، و همين صدقه ات است. وى گفت: آن نه شير دارد، و نه پشت ، اين ناقه جوان بزرگ و چاق را بگير، به او گفتم: من آنچه را بدان مأمور نشده‏ام، نمي ‏گيرم، پيامبر خدا ص برايت نزديك است، اگر خواسته باشى كه نزدش بروى و آنچه را به من عرضه داشتى، بر وى عرضه كنى، اين كار را بكن، اگر او آن را از تو پذيرفت، من هم قبولش مي ‏كنم، و اگر آن را رد نمود و نپذيرفت، من هم آن را رد مي ‏كنم. گفت: من اين كار را مي ‏كنم. آن گاه همراه با من خارج گرديد، و همان ناقه را كه برايم عرضه نموده بود، با خود گرفت، و نزد پيامبر خدا ص آمديم، بعد به او گفت: اى نبى خدا، فرستاده تونزدم آمد تا از من صدقه مالم را بگيرد، و من به خدا سوگند ياد مي ‏كنم كه قبل از اين بر مالم هرگز نه رسول خدا ص بر من ايستاده، و نه فرستاده‏اش، آن گاه مال خود را برايش جمع نمودم، و او گمان نمود كه بالايم از آن يك بنت مخاض لازم است، و آن نه شير دارد و نه پشت، و من ناقه بزرگ و جوانى را به او عرضه داشتم تا آن را بگيرد، ولى او از گرفتنش از من امتناع ورزيد، و آن ناقه اين است كه‏اى رسول خدا كه برايت آورده‏ام، پيامبر خدا ص فرمود: «بر تو همان است، ولى اگر خوب‏ترى را تطوع كنى، خداوند تو را در بدل آن پاداش نيكو مي ‏دهد، ما آن را از تو قبول نموديم». [آن مرد] گفت: اين است آن ناقه، اى پيامبر خدا، كه آن را برايت آورده‏ام، و بگيرش. آن گاه پيامبر خدا ص به تسليم شدن و قبض آن دستور داد، و در مال وى به بركت، دعا نمود. اين چنين در الكنز (309/3) آمده است.

پيامبر ص خالد بن سعيد  را در وقت فرستادن به يمن مأمور به دعوت مي‏كند
 طبرانى از خالد بن سعيد (رض) روايت نموده، كه گفت: پيامبر خدا ص مرا به طرف يمن فرستاد و فرمود: «اگر با عرب هايى برخوردى كه اذان را از آنها شنيدى، به آنها متعرّض نشوى، و از آنانى كه اذان را نشنيدى، آنها را به سوى اسلام دعوت كن». هيثمي (307/5) مي‏گويد: درين روايت يحيى بن عبدالحميد حِمّانى آمده و ضعيف مي‏باشد.
    
سخاوت امّ المؤمنين عائشه و خواهرش اسماء (رضي الله عنهما)
بخارى در الادب المفرد (ص43) از عبد اللَّه  بن زبير (رضي الله عنهما) روايت نموده، كه گفت: هيچ گاه دو زنى را سخاوتمندتر از عائشه و اسماء (رضي الله عنهما) نديدم، سخاوت ايشان از هم متفاوت بود، عائشه (رضي الله عنها) چنان بود كه يك چيز را بالاى چيز ديگرى جمع مي ‏نمود، تا اين كه نزدش جمع مي ‏شد، و بعد آن را تقسيم مي ‏كرد، ولى اسماء چنان بود كه هيچ چيز را براى فردا نگه نمي ‏داشت.
 
حكايت جوانمردى معاذ (رض)
عبدالرزاق و ابن راهويه از كعب بن عبدالرحمن بن كعب بن مالك از پدرش روايت نموده‏ اند كه گفت: معاذبه جبل جوانمرد جوان زيبا و از بهترين جوانان قوم خود بود، و چيزى را نگه نمي ‏داشت، و هميشه قرض مي ‏نمود، تا ين  كه همه مالش در قرض غرق شد. آن گاه نزد پيامبر ص آمد و از وى مي ‏خواست تا از قرض‏دارانش بخواهد كه آن را براى وى بگذارند، ولى آن‏ها ابا ورزيدند - و اگر براى كسى به خاطر كسى چيزى را مي ‏گذاشتند آن را براى پيامبر ص مي ‏گذاشتند -. آن گاه پيامبر ص همه اموال وى را در قرضدارى‏اش به فروش رسانيد، و معاذ بدون چيزى باقى ماند، و حتى سال فتح مكه، پيامبر ص وى را به عنوان امير بر بخشى از يمن فرستاد، تا نقص خويش را جبران نمايد، بدين خاطر معاذ به عنوان امير در يمن باقى ماند - و او نخستين كسى بود كه در مال خدا تجارت نمود(هدف اين است كه وى درمال زكات تجارت نمود.)  - و تا آن وقت در آنجا بود كه چيزى به دست آورد، و پيامبر ص درگذشت. هنگامي  كه آمد عمر (رض) به ابوبكر (رض) گفت: كسى را نزد اين مرد بفرست و چيزى را كه زندگى‏اش را پيش ببرد، برايش بگذار و باقى را بگير(نظر عمر (رض) اين بود كه امير تجارت ننمايد، به خاطر اين كه اهل بازار با وى در خريدوفروش محابات و چاپلوسى مى‏كنند.) . ابوبكر (رض) گفت: وى را پيامبر ص فرستاده است، تا آن نقصش را جبران كند، و من چيزى را از وى نمي ‏گيرم، مگر اين كه خودش به من بدهد، عمر (رض) وقتى كه ابوبكر (رض) اطاعتش ننمود به طرف معاذ حركت كرد، و اين قضيه را به او متذكر شد، معاذ در پاسخ گفت: پيامبر خدا ص مرا به خاطر جبران نمودن [دينم]فرستاده است، من اين كار را نمي ‏كنم، بعد از آن معاذ با عمر (رض) ملاقات نموده گفت: از تو اطاعت نمودم، و به آنچه امرم نمودى عمل مي ‏كنم. من درخواب ديدم، كه در ميان آب زيادى هستم، و از غرق شدن در هراسم، ولى تو مرا از آن،