ه (163/1) از ابوذر (رض) روايت نموده، كه وى گفت: در مال سه شريك است: تقدير كه در هلاك و مرگ خوب و خرابش از تو مشورت نمي ‏خواهد، و وارث كه انتظار مي ‏كشد تو سر خود را بگذارى، و او آن را حركت بدهد، و [سوم]تو هستى اى ذميم، و تو اگر توانستى كه از جمله عاجزترين اين سه نباشى مباش، چون خداوند عزّوجل مي ‏گويد: [لن تنالوا البر حتى تنفقوا مما تحبون]. آگاه باشيد، كه اين شترم از جمله چيزهايى است  كه از مالم دوست مي ‏داشتم، و خواستم آن را براى نفس خود پيش فرستم.
 
انفاق در ضمن حاجت و نيازمندى  
حكايت پيامبر ص در اين باره
ابن جرير از سهل بن سعد (رض) روايت نموده، كه گفت: زنى چادرى را براى پيامبر خدا ص آورد - سهل مي ‏گويد: آن شال كلانى بود  و اطرافش دوخته شده بود - و گفت: اى پيامبر خدا نزدت آمده‏ام تا اين را بر تو بپوشانم، پيامبر خدا ص آن را گرفت و به آن نيازمند بود و پوشيدش، يكى از اصحابش آن را بر تن پيامبر ص ديد و گفت: اى پيامبر خدا چقدر خوب است!! اين را به من بپوشان، گفت: «آرى»، هنگامي  كه پيامبر خدا ص (برخاست ) اصحاب و يارانش وى را ملامت نمودند و گفتند: وقتى پيامبر خدا ص را ديدى كه آن را گرفته و به آن محتاج است، وباز هم آن را از وى خواستى، كار خوبى نكردى، چون مي ‏دانى كه اگر از وى چيزى خواسته شود آن را باز نمي ‏دارد!! گفت: به خدا سوگند، فقط همين انگيزه مرا به اين عمل واداشت، كه وقتى رسول خدا ص آن را پوشيد، من آن را با بركت دانستم كه در آن تكفين شوم.
و نزد ابن جرير همچنين از سهل (رض) روايت است كه گفت: براى پيامبر خدا ص جامه پلنگى رنگى از پشم سياه بافته شد، كه در اطراف آن پشم سفيد به كار برده شده بود و پيامبر ص با آن نزد اصحاب خود بيرون آمد، و با دستش بر ران خود زد و گفت: «آيا نمي ‏بينيد اين چقدر زيباست!» يك اعرابى گفت: پدر و مادرم فدايت اى پيامبر خدا آن را به من بخشش كن، - و از پيامبر خدا ص ابداً چيزى خواسته نمي ‏شد كه بگويد: نخير - گفت: «آرى»، و آن جامه را به وى داد، و براى خود دو جامه كهنه ديگر را خواست و بر تن نمود، و به مثل آن امر نمود و برايش بافته شد، و رسول خدا ص در حالى وفات نمود كه آن جامه تا هنوز در همان جاى بافتنش بود. اين چنين در كنزالعمال (42/4) آمده است.
 
حكايت ابوعقيل (رض)
طبرانى از ابوعقيل (رض) روايت نموده كه وى شب را در باركشى بر پشتش براى دو صاع خرما سپرى نمود، آن گاه يك پيمانه آن را گرفته به طرف فاميل خود برد كه از آن استفاده نمايند، و ديگرى را جهت تقرّب به خداوند عزّوجل براى پيامبر خدا ص آورد و به او خبر داد، پيامبر ص به وى گفت: «آن را صدقه بده». و منافقان درباره آن - در حالى كه وى را مسخره مي ‏نمودند - گفتند: اين كدام كمبود را جبران كرد كه به يك صاع خرما به خداوند تقرّب حاصل كند؟! و خداوند عزّوجل نازل فرمود:
[الذين يلمزون المطوعين من المؤمنين فى الصدقات والذين لايجدون الا جهدهم] الآية. (التوبة:79)
ترجمه: «كسانى كه از صدقات مؤمنان اطاعت كننده، عيب‏جويى مي ‏كنند، و آنهايى را كه دسترسى جز به مقدار (ناچيز) توانايى شان ندارند، مسخره مي ‏كنند».
هيثمي  (33/7) مي ‏گويد: رجال آن ثقه‏ اند.، مگر درباره خالد بن يسار كسى را نيافتم كه وى را تاييد نموده باشد، و نه هم كسى را يافتم كه وى را جرح نموده باشد. 
و نزد بزار از ابوسلمه و ابوهريره (رضي الله عنهما) روايت است كه گفتند : پيامبر خدا ص فرمود: «صدقه كنيد، كه من مي ‏خواهم لشكرى را بفرستم». مي ‏گويد: آن گاه عبدالرحمن بن عوف (رض) آمد و گفت: اى رسول خدا من چهارهزار دارم، دو هزار آن را به پروردگارم قرض دادم، و دو هزار [ديگر آن]براى عيالم باشد. پيامبر خدا ص گفت: «خداوند در آنچه دادى برايت بركت دهد، و در آنچه نگه داشتى برايت بركت دهد»، و مردى از انصار شب را سپرى نمود، و دو صاع خرما به دست آورد وگفت: اى پيامبر خدا من دو صاع خرما به دست آوردم، يك صاع به پروردگارم، و صاع ديگر آن به عيالم، مي ‏گويد: منافقان بر وى عيب جويى نمودند و گفتند: وى خود را در دادن صدقه به ابن عوف فقط به خاطر رياكارى مشابه ساخت - و يا گفتند: [آيا] خداوند و پيامبرش از يك صاع اين مرد بى نياز نبودند - ، آن گاه خداوند نازل فرمود: 
[الذين يلمزون] الاية.
بزار مي ‏گويد: جز از طالوت بن عباد از ديگرى نشنيدم كه آن را از حديث عمربن ابى سلمه سمند ذكر نموده باشد. و هيثمي  (32/7) مي ‏گويد: در آن عمر بن ابى سلمه آمده كه وى را عجلى، ابوخيثمه و ابن حباب ثقه دانسته‏اند، و شعبه و غير وى ضعيفش دانسته‏اند، و بقيه رجال آن دو ثقه‏ اند..

<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:907.txt">حكايت عبد اللَّه  بن زيد (رض)</a><a class="text" href="w:text:908.txt">حكايت مردى از انصار</a><a class="text" href="w:text:909.txt">حكايت هفت خانه</a><a class="text" href="w:text:910.txt">كسى كه به خدا قرض داد   حكايت ابودحداح در فروختن باغش در بدل درخت خرمايى در جنت</a><a class="text" href="w:text:911.txt">حكايت گفتار ابودحداح كه: باغم را به پروردگارم قرض دادم</a><a class="text" href="w:text:912.txt">انفاق براى اسلام   </a><a class="text" href="w:text:913.txt">حديث زيدبن ثابت در اين باره</a><a class="text" href="w:text:914.txt">انگيزه اسلام آوردن صفوان بن اميّه و گفتارش درباره پيامبر ص</a><a class="text" href="w:text:915.txt">انفاق در جهاد در راه خدا </a><a class="text" href="w:text:916.txt">انفاق عثمان بن عفّان </a></body></html>حكايت عبد اللَّه  بن زيد (رض)
حاكم (336/3) از عبد اللَّه  بن زيد بن عبد ربه كه اذان را در خواب ديده بود روايت نموده، كه وى نزد پيامبر خدا ص آمد و گفت: اى رسول خدا اين باغم صدقه باشد، و براى خدا و رسول او باش، آن گاه پدر و مادرش آمده، گفتند: اى پيامبر خدا، آن باغ قوام زندگى ما بود. بنابراين پيامبر خدا ص آن را به آنها مسترد نمود، و بعد از آن هر دو درگذشتند و آن را پسرشان از آن‏ها به ميراث برد. ذهبى مي ‏گويد: در [حديث] ارسال است.
 
حكايت مردى از انصار
مسلم و غير وى از ابوهريره (رض) روايت نموده‏ اند، كه گفت: مردى نزد پيامبر خدا ص آمد و گفت: من خيلى گرسنه هستم، پيامبر ص نزد يكى از خانم هايش فرستاد، وى گفت: سوگند به ذاتى كه تو را به حق مبعوث نموده، نزدم جز آب چيزى ديگرى نيست! باز نزد ديگرى [از همسرانش ] فرستاد، و او مثل آن را گرفت، تا اين كه همه آنها مثل آن را گفتند: سوگند به ذاتى كه تو را به حق مبعوث نموده، نزدم جز آب چيز ديگرى نيست، آن گاه [پيامبر خدا ص] فرمود: «كى امشب اين را مهمان مي ‏كند، خدا رحمتش كند»، مردى از انصار برخاست و گفت: من، اى رسول خدا، و او را با خود به طرف منزلش برد و به همسرش گفت: آيا نزدت چيزى هست؟ گفت: نه جز نان بچه هايم، [شوهرش] گفت: بچه‏ها را به چيزى سرگرم كن، و هنگامي  نان شب را خواستند بخوابانشان، و وقتى كه مهمان ما داخل شد، چراغ را خاموش كن، و پيش او چنان وانمود كن كه ما هم [همراهش]مي ‏خوريم - و در روايتى آمده: و وقتى كه او شروع به خوردن كرد، به طرف چراغ برخيز و خاموشش كن -. [راوى] مي ‏گويد: آن گه نشستند و مهمان خورد و آن دو شب را گرسنه خوابيدند. هنگامي  كه صبح شد نزد پيامبر خدا ص رفت،