 همراهم فت: اگر در نمك مان مرزنگوش باشد، بهتر مي ‏شود، آن‏گاه سلمان آفتابه خود را فرستاد و آن را گرو داد و مرزنگوش  آورد(مرزنگوش، گياهى است خوشبو.). هنگامي  كه خورديم رفيقم گفت: ستايش خدايى راست كه ما را به آنچه روزى داد قانع ساخت سلمان گفت اگر به آنچه برايت روزى داده بود قناعت مي ‏كردى، آفتابه‏ام گرو نمي ‏شد. هيثمي  (179/8) مي ‏گويد: اين را طبرانى روايت نموده، و رجال آن، غيرمحمّد بن منصور الطوسى كه ثقه مي ‏باشد، رجال صحيح اند. و در روايتى نزد وى آمده: پيامبر خدا ص ما را از اينكه براى مهمان تكلّف آنچه را نماييم كه نزدمان نيست نهى نموده است.
 
آنچه ميان عمر و صهيب در اين باره به وقوع پيوست
ابونعيم در الحليه (153/1) از حمزه بن صهيب روايت نموده كه: صهيب (رض) به كثرت نان مي ‏داد، آن گاه عمر (رض) به او گفت: اى صهيب اين قدر نان زيادى كه تو مي ‏دهى، اسراف در مال است، صهيب گفت: پيامبر خدا ص مي ‏گفت: «بهترين شما كسى است كه نان بدهد، و سلام را جواب گويد». و آن عاملى است كه مرا وا مي ‏دارد تا نان بدهم.
 
اطعام پيامبر ص  
قصه جابر (رض) در اين باره
 مسلم (182/2) از جابر (رض) روايت نموده، كه گفت: من در منزل خود نشسته بودم، كه پيامبر خدا ص از نزدم عبور نمود و به طرفم اشاره كرد و برخاستم، بعد از آن از دستم گرفت و با هم حركت كرديم، تا اين كه به اتاق يكى از خانم هايش رسيد و داخل گرديد، بعد از آن به من اجازه داد، و در داخل حجاب نزدش وارد شدم، گفت: «آيا براى چاشت چيزى هست؟ گفتند: آرى، آن گه سه قرص نان آورده شد، و بر سفره‏اى از برگ خرما گذاشته شد، پيامبر خدا ص يك قرص را برداشت و در پيش روى خودش گذاشت و قرص ديگرى را گرفت و در پيش روى من گذاشت و قرص سوم را برداست و دو تقسيم نمود، نصف آن را پيش روى من گذاشت، و نصف ديگر آن را نزد خودش، بعد از آن گفت: «آيا نان خورشى هست؟» گفتند: نه، مگر چيزى از سركه، گفت: «آن را بياوريد، چه نانخورشى است». و اين را همچنين اصحاب سنن، چنان كه در جمع الفوائد (295/1) آمده، روايت نموده‏ اند.
 
قصه عثمان (رض) در اين باره
طبرانى از عبد اللَّه  بن سلام (رض) روايت نموده كه: پيامبر ص عثمان (رض) را ديد كه شترى را مي ‏كشيد، و بر آن آرد، روغن و عسل و بار است، فرمود: «بخوابان»، و او خوابانيد، آن گاه ديگ سنگى را خواست و در آن روغن، عسل و آرد انداخت، و بعد از آن دستور داد، وزير آن آتش افروخته شد، تا اين كه پخته شد، بعد از آن گفت: «بخوريد»، و خودش نيز از آن خورد و گفت: «اين چيزى است كه اهل فارس آن را خبيص  مي ‏گويند». (خبيص: نوعى از حلواست كه ازخرما و روغن درست مى‏شود.)اين چنين در جمع الفوائد (297/1) آمده است. هيثمي  (38/5) مي ‏گويد: طبرانى اين را در هر سه [كتاب خود] روايت نموده، و رجال الصغير والاوسط ثقه‏ اند..
 
حديث عبد اللَّه  بن بسر (رض) در اين باره
 ابوداود از عبد اللَّه  بن بسر (رضي الله عنهما) روايت نموده، كه گفت: پيامبر ص كاسه‏اى داشت كه آن را چهار نفر حمل مي ‏نمود، و بدان «الغراء» گفته مي ‏شد، وقتى كه چاشت مي ‏نمودند، و نماز ضحى  را به جاى مي ‏آوردند، آن كاسه كه در ميانش نان‏تر شده مي ‏بود، آورده مي ‏شد، و آنان در اطرافش گرد مي ‏آمدند. هنگامي  كه زياد شدند، پيامبر خدا ص به زانو نشست، اعرابيى گفت: اين چه نشستنى است؟ پيامبر ص گفت: «خداوند مرا بنده كريم گردانيده، و سركش و طاغيم نگردانيده است» بعد از آن گفت: «از اطراف آن بخوريد، و بالايش را بگذاريد كه در آن بركت انداخته شود». اين چنين در المشكوه (ص361) آمده است.
 
اطعام ابوبكر صدّيق (رض)  
قصه آنچه ميان او و مهمانانش در اين باره اتفاق افتاد
 مسلم (186/2) از عبدالرحمن بن ابى بكر (رض) روايت نموده، كه گفت: براى ما مهمانانى آمد مي ‏گويد: و پدرم از طرف شب با پيامبر ص صحبت مي ‏نمود. مي ‏افرايد: بنابراين او حركت نمود و گفت: اى عبدالرحمن خدمت مهمان هايت را بكن. مي ‏گويد: هنگامي  كه بيگاه نموديم من طعام ايشان را آوردم. مي ‏افزايد: و آن‏ها ابا ورزيده گفتند: تا اين كه صاحب منزل ما بيايد و با ما يكجا نان بخورد. مي ‏گويد: آن گاه براى شان گفتم: وى مرد غضبناكى است، اگر شما نان را نخوريد، مي ‏ترسم از وى به من اذيتى برسد. مي ‏افزايد: به آن هم ابا ورزيدند، هنگامي  كه آمد قبل از همه از آن‏ها شروع نمود و گفت: آيا از مهمان‏هاى تان فارغ شديد؟ مي ‏گويد: گفتند: نه، به خدا سوگند فارغ نشده‏ايم. گفت: آيا عبدالرحمن را امر ننموده بودم؟ مي ‏گويد: و خود را از وى كنار كشيدم .
گفت: يا عبدالرحمن، مي ‏گويد: [باز هم] خود را از وى پنهان نمودم، مي ‏افزايد: گفت: اى جاهل، هر جا كه هستى تو را سوگند مي ‏دهم كه اگر صدايم را مي ‏شنوى بيا. مي ‏گويد: آن گاه آمدم و گفتم: به خدا سوگند، من گناهى ندارم، اينها مهمان هايت اند، از ايشان بپرس، من طعام‏شان را آوردم، ولى از صرف آن تا آمدن خودت ابا ورزيدند. مي ‏گويد: گفت: شما را چه شده كه مهمانى‏تان را از ما قبول ننموديد؟ مي ‏گويد: و ابوبكر افزود: به خدا سوگند، من امشب آن را نمي ‏خورم. مي ‏گويد: آنان گفتند: به خدا سوگند، تا تو نخورى ما هم نمي ‏خوريم. مي  گويد: آن‏گاه ابوبكر گفت: مانند شر امشب هرگز نديدم. واى بر شما، شما را چه شده كه مهمانى‏تان را از ما قبول ننموديد؟ مي ‏افزايد: و بعد از آن گفت: اما اولى از شيطان بود،( هدف سوگند خودش مبنى بر نخوردن نان امشب است.)  بياييد به مهمانى خود. مي ‏گويد: آن‏گاه نان آورده شد، وى بسم‏ اللَّه  گفت و خورد، و آن‏ها نيز خوردند. مي ‏گويد: هنگامي  كه صبح شد نزد پيامبر ص رفت و گفت: اى رسول خدا، آنان سوگند خود را وفا نمودند و من بى‏وفا شدم. مي ‏افزايد: و واقعه را به پيامبر ص حكايت كرد، پيامبر ص گفت: «بلكه تو وفاكننده‏تر ايشان و بهتر آن‏ها هستى». [راوى] مي ‏گويد: و از كفّاره [دادن وى]برايم خبرى نرسيده است.
 
اطعام عمر (رض)  
عمل عمر (رض) در اين باره
مالك از اسلم روايت نموده كه: (وى) به عمر (رض) گفت: در ميان شترها يك شتر كور است. عمر (رض) گفت: آن را به خانواده‏اى بده كه از آن نفع بردارند، (مي ‏گويد): گفتم: كور است، (عمر) گفت: آن را به شتر [ديگرى] بسته مي ‏كنند، )مي ‏گويد(: گفتم: از زمين چگونه مي ‏خورد؟ )مي ‏گويد(: گفت: آيا از جمله چهارپايان جزيه است يا از چهارپايان صدقه؟ گفتم: (بلكه) از چهارپايان جزيه. (عمر (رض)) گفت: به خدا سوگند، قصد خوردن آن را نموده‏ايد. گفتم: بر آن نشان حيوانات جزيه است، آن گاه عمر (رض) هدايت داد و آن شتر ذبح كرده شد، و نزد وى نه كاسه بزرگ بود، و ميوه و چيز خوبى كه مي ‏بود، در آن كاسه‏ها مي ‏گذاشت، و آن را براى زنان پيامبر ص مي ‏فرستاد، و آخرين شان را به (دخترش) حفصه (رضي الله عنها) مي ‏فرستاد، و اگر در آن نقصانى مي ‏بود در حصه حفصه (رضي الله عنها) مي ‏بود، )مي ‏گويد(: از گوشت آن شتر ذبح شده در آن كاسه‏ها گذاشت و آن را به (زنان پيامبر ص) فرستاد، و ما بقيه گوشت آن شتر ذبح شده را هديه داد و پخته شد، و مهاجرين و انصار را بر آن فرا خواند. اين 