يرد و براى پيامبر خدا ص ضرورتش را برآورده مي ‏كند، و قضيه همين طور شده بود و قيس براى پيامبر خدا ص صد وسق  برده بود. اين چنين در الاصابه (553/3) آمده است.
 
ضيافت اعراب در سال قحطى
طبرانى از ميمونه بنت حارث (رضي الله عنها) روايت نموده، كه گفت: سالى مردم دچار قحطى شدند، باديه نشينان به مدينه مي ‏آمدند، و پيامبر ص مردى را دستور مي ‏داد، و او از دست مردى گرفته مهمانش مي ‏نمود و نان شب را برايش مي ‏داد، يك شب اعرابيى آمد، و نزد پيامبر خدا ص اندكى طعام و شير بود، آن اعرابى همه آن را خورد، و براى پيامبر ص چيزى باقى نگذاشت، پيامبر ص آن شخص را يك شب - يا دو شب - با خود آورد، و او همه چيز رامي  خورد، آن گاه به پيامبر خدا ص گفتم: بار خدايا، اين اعرابى را بركت مده، طعام پيامبر خدا ص را مي ‏خورد و او را مي ‏گذارد. باز شب ديگرى او را آورد، وى اين بار جز مقدار كمي  از طعام ديگر نخورد، به رسول خدا ص گفتم: همان است - اين بار او را در حالى آورده بود كه اسلام آورده بود - پيامبر ص گفت: «كافر در هفت روده مي ‏خورد، و مؤمن در يك روده مي ‏خورد». هيثمي  (33/5) مي ‏گويد: طبرانى آن را به طور كامل روايت نموده، و احمد آخر آن را روايت كرده است، و رجال طبرانى رجال صحيح‏اند.
 
عملكرد اميرالمؤمنين عمر (رض)  در عام الرماده در ضيافت باديه نشينان
ابن سعد (228/3) از اسلم روايت نموده، كه گفت: در عام الرماده  (الرماده: هلاك را افاده مى‏كند، و اين يك قحط سالى بود كه در زمان عمر (رض) اتفاق افتاد، و او از آن‏ها به عنوان تخفيف صدقه را نيز نگرفت، و گفته شده: به اين دليل ناميده شده كه، آن‏ها بر اثر سختى و مشكلات رنگ‏هاى شان چون خاكستر گرديده بود.)عرب‏ها از هر ناحيه جمع شدند و به مدينه آمدند. و عمربن الخطاب (رض) مردانى را كه شامل يزيد ابن اخت النمر، مسوربن مخرمه، عبدالرحمن بن عبدالقارى و عبد اللَّه  بن عتبه بن مسعود، ن بودند، مأمور رسيدگى به آن‏ها ساخته بود، كه طعام و نانخورش‏شان را براى شان تقسيم مي ‏نمودند، و هنگامي  كه بيگاه مي ‏نمودند، همه نزد عمر (رض) جمع مي ‏شدند، و همه كارهايى را كه عهده‏دار شده بودند به وى خبر مي ‏دادند، و هر يك از آن ها بر ناحيه‏اى از مدينه موظّف بود، و اعراب از رأس الثنيه گرفته الى راتج، بنى حارثه، بنى عبدالاشهل، بقيع و بنى قريظه فرود آمده بودند، و گروهى از آن‏ها در ناحيه بنى سلمه بودند، و مدينه را احاطه نموده بودند. از عمر (رضى  اللَّه  عنه) شنيدم كه شبى مي ‏گفت: - البته در حالى كه مردم نان شب را نزد وى صرف نموده بودند - كسانى را كه نزد ما نان شب را خورده‏ اند، بشماريد و آن‏ها را در شب آينده شمردند، و تعدادشان را هفت هزار مرد يافتند. گفت: عيال هايى را كه نمي ‏يايند، و مريضان و اطفال را شمار كنيد، آن‏ها را حساب نمودند، و همه شان را چهل هزار تن يافتند!!
بعد از آن شب هايى درنگ نموديم و مردم افزون شدند، آن گاه وى هدايت داد و آنان شمرده شدند، و تعداد كسانى را كه نزد وى نان شب را خورده بوند ده هزار تن و بقيه را پنجاه هزار تن يافتند. و هنوز حركت نكرده بودند كه خداوند باران را عنايت فرمود، هنگامي  كه باران باريد، عمر (رض) را ديدم كه همان اشخاص را در همان نواحى مربوط شان موظّف ساخت، كه آنان را به باديه بيرون نمايند، و براى شان توشه و سوارى تا باديه شان فراهم بياورند، من عمر (رض) را ديدم كه خودش آن‏ها را بيرون مي ‏نمود، اسلم مي ‏گويد: در ميان ايشان مرگ و مير هم واقع شده بود كه گمان مي ‏كنم دو سوم ايشان مردند و يك سوم ديگرشان باقى ماندند و ديگ‏هاى عمر (رض) چنان بود كه از سحرگاهان كارگران به سوى آنها بر مي ‏خاستند، و تا صبح كركور  مي ‏ساختند، بعد از آن مريضان آنها را، طعام مي ‏دادند، و غذا آماده مي ‏نمودند، عمر (رض) هدايت مي ‏داد و روغن زيتون در ديگ‏هاى بزرگ بالاى آتش پخته مي ‏شد، [و همانطور گذاشته مي ‏شد] تا گرمي  و حرارتش برود، بعد از آن نان ريزه مي ‏شد و توسط همان روغن نانخورش داده مي ‏شد. عرب‏ها از روغن زيتون دچار تب مي ‏گرديدند ، و عمر درزمان عام الرمادة چيزى را به جز همان چيزى كه با مردم در وقت نان شب مي ‏خورد، نمي ‏چشيد، نه درخانه هيچ يك از پسران خود، و نه هم در خانه هيچ يك از خانم هايش، تا اين كه خداوند مردم را چون زندگى اول شان زنده گردانيد.
 
حديث فراس ديلمي  در اين باره
ابن سعد از فراس ديلمي  روايت نموده، كه گفت: عمربن الخطاب (رض) هر روز بيست شتر را بر خوان خود از شترهايى كه عمروبن العاص از مصر برايش فرستاده بود، ذبح مي ‏نمود. اين چنين در المنتخب الكنز (387/4) آمده است.
 <?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:974.txt">قصه اميرالمؤمنين عمر (رض) با اهل بيت گرسنه</a><a class="text" href="w:text:975.txt">پيامبر ص و تقسيم نمودن خرما در ميان يارانش</a><a class="text" href="w:text:976.txt">نامه عمر براى عمرو بن العاص رضى‏ اللَّه  عنهما در عام الرماده و جواب او به عمر</a><a class="text" href="w:text:977.txt">عمر و تقسيم نمودن طعام ارسالى عمرو ميان ساكنان مدينه منوّره</a><a class="text" href="w:text:978.txt">پوشانيدن لباس و تقسيم نمودن آن</a><a class="text" href="w:text:979.txt">پاداش پوشانيدن لباس براى يك مسلمان</a><a class="text" href="w:text:980.txt">اطعام مجاهدين  </a><a class="text" href="w:text:981.txt">خارج شدن ماهى بزرگى در ساحل بحر براى مجاهدين</a><a class="text" href="w:text:982.txt">قصه آنچه ميان عمر و بلال رضى‏ اللَّه  عنهما در اطعام مجاهدين رخ داد</a><a class="text" href="w:text:983.txt">انفاق پيامبر ص چگونه بود  قصه بلال (رض) در اين باره با يك مشرك</a></body></html>قصه اميرالمؤمنين عمر (رض) با اهل بيت گرسنه
دينورى، ابن شاذان و ابن عساكر از اسلم روايت نموده‏ اند كه: عمربن الخطاب (رض) شبى گشت زد، ناگهان با زنى كه در داخل منزل خود قرار داشت و اطفال در اطرافش گريه مي ‏نمودند برخورد. آن گاه متوجّه ديگى بالاى آتش گرديد كه از آب پرش نموده بود، عمر (رض) به دروازه نزديك شده گفت: اى كنيز خدا، گريه اين اطفال از چيست؟ پاسخ داد: گريه شان از گرسنگى است، عمر افزود: اين ديگ بالاى آتش چيست؟ پاسخ داد: [در اين ديگ] آب پر نموده‏ام، و ايشان را بدان مشغول مي ‏سازم تا خواب كنند، و براى شان وانمود مي ‏سازم كه در آن چيزى هست. عمر (رض) گريه نمود، بعد از آن به دار صدقه آمد و جوالى را گرفت و در آن چيزى از آرد، چربى، روغن، خرما، لباس و درهم گذاشت، و جوال را پر نمود و گفت: اى اسلم اين را بر پشت من بگذار، گفتم: اى اميرالمؤمنين من اين را از طرف تو بر پشت مي ‏گيرم، به من گفت: اى اسلم مادر برايت نباشد! من آن را پشت مي ‏كنم، چون من در آخرت مسؤول ايشان هستم، و آن را به دوش كشيد و به منزل آن زن آورد، و ديگ را گرفت و در آن آرد و چيزى از چربى و خرما انداخت، و آن را به دست خود حركت مي ‏داد و زير ديگ فوت مي ‏نمود، و من دود را ديدم كه از ميان ريشش بيرون مي ‏آيد، تا اين كه برايشان پخت، و به دست خود براى آنها بيرون آورد، و به آنها داد تا اين كه سير شدند. بعد از آن بيرون رفت و روبروى آنها بر زمين چو