 حركت كردم و به منزلش وارد گرديديم، و او در سايه‏اى كه از نى داشت در روز خيلى گرم نشسته بود. نزدش نشستيم، و پدرم از وى جوياى سخن شد و گفت: اى ابوبرزه آيا نمى‏بينى؟ آيا نمى‏بينى؟مي ‏گويد: اولين چيزى كه وى به آن صحبت نمود، اين بود كه گفت: من در اينكه، بر همه قبايل قريش خشمناك هستم نزد خداوند امي د ثواب دارم، شما گروه عربها، در جاهليت تان در قلت و ذلت و گمراهيى قرار داشتيد، كه خودتانمي ‏دانيد، و خداوند عزوجل شما را توسط اسلام و محمد ص بلند نمود، تا اينكه شما را به جايى رسانيد كه مي ‏بينيد، و حالا اين دنياست كه در ميان تان فساد ايجاد نموده است. كسى كه در شام است - يعنى مروان - ، به خدا سوگند، جز براى دنيا نمى‏جنگد، و آن كس كه در مكه است به خدا سوگند، جز براى دنيا نمى‏جنگد، و اين هايى كه در اطراف شما هستند، و آنان را قاريانمي ‏خوانيد، به خدا سوگند، جز براى دنيا نمى‏جنگند،مي ‏افزايد: هنگامى كه هيچكس را نگذاشت، پدرم به او گفت: پس به ما چه دستورمي ‏دهى؟ پاسخ داد: من امروز بهترين مردمان را همان گروه چسبيده بر زمي ن - و به دست خود اشاره نمود - و شكم خالى از اموال مردم و پشت سبك از خون‏هاى آنان رامي ‏بينم. 
 
قول حذيفه درباره قتل
ابونعيم  از شمربن عطيه روايت نموده، كه گفت: حذيفه (رض) به مردى گفت: آيا خوشحالمي ‏شوى كه فاجرترين مردم را به قتل رسانى؟ گفت: آرى، حذيفه فرمود: آن گاه تو از وى فاجرترمي ‏باشى.
 
خوددارى از ضايع ساختن مرد مسلمان
بيهقى  از انس بن مالك (رض) روايت نموده  كه: عمربن خطاب (رض) از وى پرسيد: وقتى كه شهر را محاصره نموديد چه مي ‏كنيد؟ پاسخ داد: مردى را به شهرمي ‏فرستيم، و تكه هايى از پوست برايشمي ‏سازيم. گفت: چه فكرمي ‏كنى اگر به سنگ زده شود؟ گفت: در اين صورت كشتهمي ‏شود. عمر (رض) فرمود: اين كار را نكنيد، سوگند به ذاتى كه جانم در دست اوست، مرا خوشحال نمى‏ سازد شهرى را كه چهار هزار جنگجو در آن باشد با ضايع ساختن يك مسلمان فتح كنيد. 
 
نجات دادن مسلمان از دست كفار
ابن ابى شيبه از عمر (رض) روايت نموده، كه گفت: اينكه مردى از مسلمانان را از دست كفار نجات بدهم از جزيره عرب برايم محبوب‏تر است. 
 
ترسانيدن مسلمان  
حديث ابوالحسن درباره نهى پيامبر ص از ترسانيدن مسلمان
طبرانى از ابوالحسن (رض) - كه از اهل عقبه و بدر بود - روايت نموده، كه گفت: با رسول خدا ص نشسته بوديم، كه مردى برخاست و كفش‏هاى خود را فراموش نمود، آن گاه مردى آن‏ها را گرفت و در زير [پاى] خود گذاشت. آن مرد برگشت و گفت: كفش هايم، قوم گفتند: ما آن‏ها را نديديم. بعد گفت: اينجاست، پيامبر ص فرمود: «چگونه با ترسانيدن مسلمان خوشحال مي ‏شويد؟!» گفت: اى پيامبر، آن را به شوخى انجام دادم، گفت: «چگونه با ترسانيدن مسلمان خوشحال مي ‏شويد؟» - دو بار يا سه بار -.  و نزد بزار، طبرانى و ابوالشيخ بن حبان در كتاب التوبيخ از عامربن ربيعه (رض) روايت است كه: مردى كفش مرد ديگرى را گرفت و پنهان نمود، و با اين عمل خود مزاحمي ‏نمود، اين قضيه براى رسول خدا ص يادآورى شد، پيامبر ص فرمود: «مسلمان را مترسانيد، چون ترسانيدن مسلمان ظلم بزرگ است». 
 
احاديث بعضى اصحاب در اين باره
طبرانى در الكبير - كه راويانش ثقه‏اند - از نعمان بن بشير (رض) روايت نموده، كه گفت: در مسيرى با رسول خدا ص بوديم، و مردى را بر شترش خواب برد، آنگاه مردى تيرى را از تيردان وى گرفت، آن مرد بيدار شد و ترسيد، رسول خدا ص فرمود: «براى مردى حلال نيست كه مسلمانى را بتراسند».
و نزد ابوداود از عبدالرحمن بن ابى ليلى روايت است كه گفت: ياران محمد ص براى ما حديث بيان داشتند، كه آنان با پيامبر ص مسيرى رامي ‏پيمودند، و مردى از آنان خواب نمود، و كسى از آن‏ها به سوى ريسمانى كه با وى بود رفت و آن را گرفت، و او ترسيد، آن گاه رسول خدا ص فرمود: «براى مسلمانى حلال نيست كه مسلمانى را بترساند». 
و طبرانى از سليمان بن صرد (رض) روايت نموده كه: اعرابيى با رسول خدا ص نماز خواند، و با خود تيردانى  داشت، كسى از قوم آن را گرفت، هنگامى كه پيامبر ص سلام گردانيد، اعرابى گفت: تيردان، گويى كه بعضى مردم خنديدند. آن گاه پيامبر ص فرمود: «هر كس به خدا و به روز قيامت ايمان داشته باشد، بايد مسلمانى را نترساند». 
 
پيوستن ابوجندل به ابوبصير و متعرّض شدن آنها به كاروان‏هاى قريش
راوى مي‏گويد: ابوجندل بن سهيل بن عمرو (رض) از دست آنها نجات مي‏يابد، و خود را به ابوبصير مي‏رساند، به اين صورت هر كسى كه از قريش ايمان مي‏آورد به ابوبصير مي‏پيوست، تا اين كه آنها يك گروهى را تشكيل دادند، و هرگاه خبر خارج شدن قافله قريش به طرف شام به آنان مي‏رسيد، بر آن هجوم آورده، مردان شامل در كاروان را به قتل مي‏رسانيدند و اموالشان را مي‏گرفتند. قريش وقتى از اين حالت به تنگ آمد، كسى را نزد پيامبر خدا فرستاد، و او را به خدا و رحم سوگند داده و از وى مطالبه نمود تا كسى را نزد اين گروه بفرستد، و از ايشان بخواهد كه بدون هراس از برگردانيدن آنها به قريش به طرف مدينه بيايند، چون هر كسى از آنها به مدينه رود در امان خواهد بود. پيامبر ص نيز دنبال آنها كسى را فرستاد، خداوند (جل جلاله) درين باره اين آيات قرآنى را نازل نمود: (وَ هُوَ الَّذِى كَفَّ اَيْدِيَهُمْ عَنْكُمْ وَ اَيْدِيَكُمْ عَنْهُمْ بِبَطْنِ مَكَّه مِنْ بَعْدِ اَنْ اَظْفَرَكُمْ عَلَيْهِمْ - تا اين كه به اينجا رسيد - الحَمِيَّه حَمِيَّه الْجَاهِلَيَّه). (الفتح: 26- 24)
ترجمه: «و او كسى است كه دستهاى كافران را از شما و دست‏هاى شما را از ايشان در دل مكه بعد از اين كه شما را بر آنها پيروز كرد، بازداشت... خشم و نخوت جاهليت».
غيرت توأم با جاهليت آنان اين بود كه آنها اقرار به اين ننمودند كه وى نبى است و بسم‏ الله ‏الرحمن‏الرحيم را نيز قبول نكردند، و او را از رسيدن به خانه كعبه باز داشتند. ابن كثير در البدايه (177/4) مي‏گويد: اين سياق داراى زيادت‏ها و فوايد نيكى است، كه در روايت ابن اسحاق از زهرى نمي‏باشد. و اين حديث را همچنين بيهقى (218/9) به همين طولش روايت كرده است.
    
سبك شمردن و حقير دانستن مسلمان
حديث عايشه و عطاء و عروه درباره اسامه بن زيد (رضى‏ اللَّه  عنهم)
ابن سعد  از عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) روايت نموده، كه گفت: اسامه (رض) در پله در يا در آستانه در لغزيد و به صورت افتاد، و پيشانى‏اش شكست، پيامبر ص گفت: «اى عايشه خون را از وى پاك كن»، ولى من آن را ناخوشايند دانستم،مي ‏گويد: آن گاه رسول خدا ص شروع نمود و زخم وى رامي ‏مكيد، و از دهان خود بيرون ريخته مي ‏گفت: «اگر اسامه دخترمي ‏بود، به او لباس‏هاى خوبمي ‏پوشانيدم، به او زيوراتمي ‏پوشانيدم و او را شوهرمي ‏دادم». 
و نزد واقدى و ابن عساكر از عطاء بن يسار (رض) روايت است كه گفت: اسامه بن زيد (رضى‏ اللَّه  عنهما) را در اولين مرحله آمدنش به مدينه آبله گرفت، وى طفلى بود كه آب بينى‏اش به دهنشمي ‏ريخت، به اين علت عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) وى 