 ابومحجن ثقفى در خانه خود با يارانش شرابمي ‏نوشد، عمر (رض) به راه افتاد و نزد وى وارد شد، و ديد كه جز يك تن ديگر كسى نزدش نمى‏باشد، پس ابومحجن گفت: اى اميرالمؤمنين، اين كار تو جايز نيست، چون خداوند تو را از تجسس نهى نموده است، عمر (رض) گفت: اين چهمي ‏گويد؟ زيدبن ثابت و عبدالرحمن بن ارقم (رضى‏ اللَّه  عنهما) به او گفتند: اى اميرالمؤمنين او راستمي ‏گويد: اين از تجسس است، آن گاه عمر (رض) بيرون آمد و او را رها نمود. 
 
ستر و پرده پوشى مسلمان  
راهنمايى عمر (رض) به خانواده دخترى در اين باره
هناد و حارث از شعبى روايت نموده‏اند كه: مردى نزد عمربن خطاب (رض) آمد و گفت: من دخترى دارم، كه وى را در جاهليت زنده به گور نموده بودم، ولى او را قبل از اين كه بمي رد بيرون نموديم، و او اسلام را با ما درك نمود و اسلام آورد، هنگامى كه اسلام آورد حدى از حدود خداوند تعالى بر وى لازم شد، بعد تيغى را گرفت تا خود را بكشد، ولى ما او را گرفتيم، اما به وسيله آن بعضى از رگ‏هاى گلوى خود را بريده بود، و تداوى‏اش نموديم تا اين كه تندرست و سالم شد، و بعد از آن توبه نيكويى نمود، اكنون قومى وى را خواستگارىمي ‏كنند، آيا من ايشان را از قضيه وى آگاه كنم؟ عمر (رض) گفت: آيامي ‏خواهى چيزى را كه خداوند پوشانيده است، آشكار سازى؟ به خدا سوگند، اگر احدى را از امر وى خبر بدهى تو را عبرتى براى اهل شهرهامي ‏گردانم، بلكه او را مثل يك [دختر] عفيف مسلمان نكاح كن. 
و نزد سعيدبن منصور و بيهقى از شعبى روايت است كه: دخترى زنا نمود، و بر وى حد جارى شد، سپس آن‏ها مهاجر شدند، و دختر توبه نمود و توبه‏اش نيكو و استوار بود، و از عمويش خواستگارىمي ‏شد، ولى او بدون خبر دادن آنچه بر وى گذشته بود نمى‏خواست او را به نكاح بدهد، و در عين حال خوب نمى‏ديد كه آن را افشا سازد، آن گاه موضوع وى را به عمربن خطاب (رض) ذكر نمود، عمر گفت: وى را چنانكه دختران صالح خود را به ازدواجمي ‏دهيد، به ازدواج بدهيد. 
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1308.txt">قصه وى و طفل كوچك و چهار زن</a><a class="text" href="w:text:1309.txt">امر انس درباره ستر و پوشيده داشتن زنى</a><a class="text" href="w:text:1310.txt">قصه عقبه بن عامر كاتب (رض) با گروهى كه شرابمي ‏نوشيدند</a><a class="text" href="w:text:1311.txt">آنچه ميان ابودرداء و پسرش درباره كار فاسقان دمشق اتفاق افتاد</a><a class="text" href="w:text:1312.txt">گذشت و عفو از مسلمان  قصه نامه حاطب بن ابى بلتعه</a><a class="text" href="w:text:1313.txt">قصه على (رض) با يك دزد</a><a class="text" href="w:text:1314.txt">دستور ابن مسعود (رض) در باره مست</a><a class="text" href="w:text:1315.txt">قصه ابوموسى در شلاق زدن شارب خمر و نامه عمر (رض) به سوى او</a><a class="text" href="w:text:1316.txt">تأويل و توجيه عملكرد مسلمان  قصه خالدبن وليد و مالك بن نويره</a><a class="text" href="w:text:1317.txt">بد ديدن گناه و نه گنهكار   منع نمودن ابودرداء و ابن مسعود از دشنام دادن گنهكار</a></body></html>قصه وى و طفل كوچك و چهار زن
بيهقى از شعبى روايت نموده، كه گفت: زنى نزد عمر (رض) آمد و گفت: اى اميرالمؤمنين من طفلى را با پارچه‏اى  كه در آن صد دينار بود يافتم، و او را گرفتم و برايش دايه‏اى را به اجاره گرفتم، حالا چهار زن نزد وى مي ‏آيند و او رامي ‏بوسند، و نمى‏ دانم كه كدام يك از آن‏ها مادر وى‏ اند؟ عمر به او گفت: وقتى آن‏ها نزدت آمدند مرا خبر بده، و او چنين نمود، آن گاه به زنى از آن‏ها گفت: كدام يك از شما مادر اين طفل هستيد؟ يكى از آنان پاسخ داد: اى عمر به خدا سوگند، كار خوب و نيكويى ننمودى! زنى را كه خداوند امر وى را پوشانيده است،مي ‏خواهى سترش را بدرى، عمر گفت: راست گفتى، بعد از آن به آن زن گفت: وقتى كه آن‏ها نزدت آمدند، ايشان را از چيزى سئوال مكن، و به طفل شان نيكى نما، و بعد از آن برگشت. 
 
امر انس درباره ستر و پوشيده داشتن زنى
عبدالرزاق از صالح بن كرز روايت نموده كه: وى كنيز خود را كه مرتكب زنا شده بود، نزد حكم بن ايوب آورد.مي ‏گويد: در حالى كه من نشسته بودم ناگهان انس بن مالك (رض) آمد و نشست، و گفت: اى صالح اين كنيز همراهت كيست؟ گفتم: كنيزم است، و زنا نموده، خواستم وى را به امام بسپارم، تا حد را بر وى جارى سازد، گفت: اين كار را مكن، كنيز خود را برگردان، و از خدا بترس، و اين را بر وى بپوشان، گفتم: نه، من اين كار را نمى‏كنم، گفت: اينطور مكن، و از من اطاعت نما، و تا آن قدر بر من اصرار ورزيد كه او را برگردانيدم. 
 
گفتار عمر (رضي‏ الله  عنه) درباره صلح حديبيه
ابن سعد از ابن عبّاس (رضي‏ الله  عنهما) روايت نموده كه گفت: عمربن الخطاب(رض) فرمود: پيامبر خدا ص با اهل مكه آن چنان صلحى نمود، و به آنها چيزى داد، كه اگر پيامبر خدا ص اميرى را بر من مقرّر مي‏نمود، و او همين عملى را انجام مي‏داد كه پيامبر خدا ص انجام داد، من آن را نه مي‏شنيدم و نه اطاعت مي‏كردم. و از جمله چيزهايى كه به آنها داده بود يكى اين بود، كه اگر كسى از كفار به مسلمانان مي‏پيوست او را دوباره مسترد مي‏نمودند، و كسى كه از مسلمانان به كفار مي‏پيوست او را دوباره مسترد نمي‏كردند!!. اين چنين در كنزالعمال (286/5) آمده و گفته: سند اين صحيح است.
قصه عقبه بن عامر كاتب (رض) با گروهى كه شرابمي ‏نوشيدند
ابوداود و نسائى از دخير ابوالهيثم عقبه بن عامر كاتب (رض) روايت نموده‏اند كه گفت: به عقبه بن عامر گفتم: ما همسايه هايى داريم كه شرابمي ‏نوشند، و من پاسبانان را بر آن‏ها خبرمي ‏كنم، تا ايشان را دستگير نمايند، گفت: اين كار را مكن، به آنان وعظ و نصيحت نما و تهديدشان كن، پاسخ داد: من ايشان را نهى نمودم، ولى از آن باز نمانده‏اند، من پاسبانان را بر آن‏ها فرامي ‏خوانم تا دستگيرشان نمايند، آن گاه عقبه گفت: واى بر تو، اين كار را مكن، چون من از رسول خدا ص شنيدم كه مي ‏گفت: «كسى كه عورتى را بپوشاند، گويى دختر زنده به گور شده‏اى را از قبرش زنده نموده باشد». 
 
آنچه ميان ابودرداء و پسرش درباره كار فاسقان دمشق اتفاق افتاد
بخاری  از بلال بن سعد اشعرى روايت نموده كه: معاويه (رض) به ابودرداء (رض) نوشت: [فهرست] فاسقين دمشق را براى من بنويس، ابودرداء گفت: مرا به فاسقين دمشق چه كار، و از كجا آنان بشناسم؟ پسرش بلال گفت: من آن‏ها رامي ‏نويسم، بعد اسم آنان را نوشت. ابودرداء گفت: از كجا دانستى؟ آن‏ها را تا اينكه از جمله شان نباشى نمى‏شناسى كه فاسق اند، بنابراين از خودت شروع كن، و نام‏هاى آن‏ها را نفرستاد.
 
آنچه ميان جرير و عمر در اين باره واقع شد
ابن سعد از شعبى روايت نموده كه: عمربن خطاب (رض) در خانه‏اى بود، و جرير بن عبد اللَّه  با او بود، عمر (رض) بويى را استشمام نمود و گفت: من صاحب اين بوى را سوگندمي ‏دهم كه بيرون شود و وضو كند، آن گاه جرير گفت: اى اميرالمؤمنين، يا اينكه همه قوم وضو نمايند؟ عمر (رض) گفت: خدا تو را رحمت كند، در جاهليت هم سردار خوبى بودى! و در اسلام هم سردار خوبى هستى!. 
 
گذشت و عفو از مسلمان  قصه نامه حاطب بن ابى بلتعه
بخارى از على (رض) روايت نموده، كه مي ‏گ