         در غزا خویش ذوالفقار کند
انتظار جنین درون رحم           نطفه را شاه خوش عذار کند(13).
تبدیل شدن آهن به ذوالفقار و نطفه به جنین و جنین به انسان زیبا چهره، استعاره‎ای از نوعی حرکت از قوت به فعل و نقصان به کمال است که در سلوک معرفت، گذشتن از وادیها و بیابانهای خطرناک نفسانی را تضمین می‌کند بگونه‎ای که معیارها تکاملی می‌باشند و پایانشان آغازی است بر استمرار وجود.
در این نگرش فاصله‎ها در هدف از بین می‌روند و تعدد و کثرتها به اتحاد می‌گرایند و نایزن در یکی نی می‌دمد و اختلافها و تضادها به وحدت آهنگ لبهای نی‫زن می‌انجامد.
در وحدت مشتاقی ما جمله یکی باشیم          اما چو بگفت آییم یاری من و یاری تو.
      چون احمد و بوبکریم در کنج یکی غاری          زیرا که دّوی باشد غاری من و غاری تو(14).
معیار صاحبدل، کوکبه دنیا و تجمل و زرق و برق امارت و فرمانروایی نیست، یعنی وظایف، نقطه‎های روشن بر خط اتصالی حیاتند که در چهار چوب شخصیت منفی بند‫بازان سلطه‌جو و ریا‫کاران قدرت طلب نمی‎گنجد آنچنانکه عُمَر(رض) از گروهی می‌پرسد که: اگر در بعضی امور رخصتی جایز شمرم با من چگونه رفتار می‎کنید؟ یکی از حاضرین می‎گوید: مانند تیر کج تو را راست می‎کنیم(15).
حاکمیت و نظام سلطه تنها به قدرتش می‌اندیشد و هر نغمۀ آزادیخواهی را که از حلقوم برآید در گلو خفه می‌کند و به احدی اجازۀ انتقاد و اظهار نظر نمی‌دهد و خود را برتر از هر چیز و هرکسی و به اصطلاح پاسدار نظام قانون و ارزش می‎شمارد در حالیکه با اسارت افکار انسانها جامعه تسلیم می‌سازد و عُمَر گرچه تازیانه به دست می‎گیرد و تعزیر می‌کند و کیفر می‎دهد اما نفسها به راحتی از نای در می‌آیند و مردم در فضای باز استنشاق می‎کنند. طبری نقل می‎کند که: «و چنین روایت کنند که وی گفتند: اگر شبانی را بر لب رود ] دجله[ و فرات گوسپندی هلاک شود من بترسم که خدای عز وجل از من بپرسد و گوید چرا ] او را نگاه نداشتی[ ». و همین عُمَر فاتح و کشور گشا وقتی وارد شهر ایله؛ دروازه شام، می‎شود بزرگترین فرمان تاریخ عدالت را صادر می‎کند که: «هرکس که درم دارد زاد و علفه از بازار بخرد. و هرکس که درم ندارد از بیت المال بستاند و بخرد و هیچ زحمت مردم ندهند تا خدای عز وجل مرا بدین عقوبت نکند که از شما به مردم رنجی رسد و گوید تو خواستی که بزرگی کنی و ...!!».
اسلام اینچنین فرمانده و خلیفه‎ای بار می‌آورد که هدفش آزادی و حریت انسان از زنجیرهای اسارت‫آفرین بی‫خدایی و ستمگری است و اغلب مدعیان سلطه گر نظامهای بشری آدمیان را به زیر سلطه خود در می‌آورند و آزادگی را به بهای ارزان می‌فروشند.
سنایی غزنوی عارف سوخته دل و سالک بلند آوازه، دره و تازیانه عُمَر و ذوالفقار و شمشیر علی را در ایجاد جامعه توحیدی آزاد یکسان می داند:
یا چون عُمَر به دُرَّه جهان قرار ده             یا چون علی به تیغ فراوان حصارگیر(16).
در قصیدۀ «نکوهش اصحاب قال» تازیانه و دوال کیفر عُمَر را، دولت می‌نامد و می‌گوید: عُمَرها فراوانند ولی سخت کوشان ستم ستیز نایابند:
دولتی بود آن دوالی کش عُمَر در کف گرفت         ورنه عُمَر هست بسیاری نمی بینم دوال(17).
عُمَر بدعت شکن و پیکارگر ضد ارزش است و در هوایی استنشاق می‌کند که نای معنایش تاب تحمل آلودگیها را ندارد. و فضای شریعت را با حد و تعزیر از هر نوع آلایش پاک می‌کند اگر چه مخاطب او پسرش باشد.
آن امامی کو ز حجت بیخ بدعت را بکند            نخل دین در بوستان علم زو آمد به بار
آنک در پیش صحابان فضل او گفتی رسول          تا قیامت داد علمش کار خلقان را قرار
شمع جنـت خواند عُمَر را نبی یک بار و بس          بو حنیفه را چراغ امتان گفت او سه بار(18).
آوازۀ شرم و حیای عثمان(رض) در فضای تاریخ اسلام طنین انداز است و پارسائیش به او اجازه نداد که در برابر آشوبگران از خود دفاع کند.
پارسایی کو که در محراب و مصحف بی‫گناه          تا زغوغا سوزش شمشیر چون عثمان کشد(19).
به فرمان این خلیفه بود که قرآن مجید به صورت کنونی درآمد و از تعدد قرائت‎ها و کثرت لهجه ‎ها چشم پوشی شد و به یک قرائت اکتفا گردید.
بدین جمعی که عثمان کرد بهر بندگی حق را     تو زین چون خواجگی جوئی بگو کو شرم عثمانی(20).
کسانیکه از پرتو قرآن خواجگی و فرمانروایی می‌جویند و دل به آیات جانبخش آن نمی‌سپارند، نمی‌توانند داعیان و قرآن خوانان حقیقی باشند.
ور در عثمان گرفتی شرم کو و حلم کو؟          دیده روشن ز دین و سینه بیدار کو؟(21).
اسلام می‌خواهد که جامعه مسلمانان را از تکاثر و توجه به قید و بندهای اسارت‫بار آزاد کند و از اشاعه فرهنگ جاهلیت و افراط و تفریط نجات دهد و حاکمیت نظام بردگی تقلید و پیروی کورکورانه مادی گرایانه را به تعاون و تشریک مساعی و احسان و خدمتگذاری نسبت به دیگران تبدیل نماید، غزالی درباره ساده پوشی چنین می‎گوید:
«علی(رض) گفت: خدای تعالی عهد فرو گرفت بر أئمۀ هدی که جامه ایشان کمترین مردمان بُوَد تا توانگر بدو اقتدا کند و درویش دلشکسته نشود»(22).
در چنین مکتبی بلال حبشی سیاه رنگ و برده، از ننگ بردگی آزاد می‎شود و یار و یاور پیامبر و یارانش می‌گردد و ثروت ابوبکر و عثمان و عبدالرحمن بن عوف(رض) در خدمت اسلام قرار می‎گیرد و نظام ارزشی تقوی ملاک برتری می‎شود و کاخهای اشرافیت و سیستم طبقاتی ناموزون درهم می‌ریزد بگونه‎ای خلیفه مسلمانان عُمَر بن خطاب(رض) چنان ساده و بی پیرایه می‌زیَد که چهارده پینه و رقعه بر جامه دارد! و تمام رسوم ظاهری تشریفات و دور شو کور شوها را رها می‌کند و در عمل از حداقل معشیت استفاده می‌نماید و به نیازمندان و کم دستان نشان می‌دهد که اسلام ماورای قراردادهای اشرافی ضد اصالت روحی انسان است. هنگامیکه در راه شام قصری را می‌بیند که با گچ و آجر ساخته شده است تکبیری می‌زند و می‌گوید: گمان نمی کردم که شخصی در میان این امت زندگی کند که به شیوه اشرافیت هامان و فرعون خانه بسازد(23).
این ساده زیستن به معنی گسستن قید و بندهای دست و پا گیر و مسخ ارتباطات و اخلاق و رفتار اشرافیت، چنان شخصیتی انقلابی و انسانی به عُمَر می‌بخشد که سفیر روم در برابر بی‫پیرایگی و عظمت روحی او زانو می‌زند و آنچنان تحت تأثیر آزاد منشی و ساده زیستن خلیفه مسلمانان قرار می‎گیرد که می‎گوید: «حکم کردی و داد دادی لاجرم ایمن و خوش نشسته‎ای و مَلِک ما حکم کرد و داد نکرد و پاسبان بر بام کرد و ایمن نخفت»(24).
تاریخ هرگز این عظمت را فراموش نمی کند که سفیر به دنبال قصر خلافت عمر می‌گردد و قصری نمی یابد و به او می‎گویند: عُمَر در درختستانی در سایۀ درخت خرمایی خوابیده است. مولانای بلخ مانند نقاش ماهری جریان را چنین می‌آراید:

زیر خرما بن ز خلقان او جدا                زیر سایه خفته بین، سایۀ خدا
آمد او آنجا و از دور ایستاد                 مر عُمَر را دید و در لرز او فتاد
هیبتی ز آن خفته آمد بر رسول       حالتی خوش کرد بر جانش نزول(25).
و سفیر با خود چنین سخن می گوید:
	رفته‎ام در بیشۀ ش