د بجاست که از پیروان کمونیزم بپرسیم: پس آن تغییریکه در وسائل تولید پیش از پیدایش اسلامص در جزیرة سوزان عربستان و در همة نقاط عالم پدید آمد و باعث برانگیختن پیامبر و نظام جدید اسلام گردید چه بود؟ آنروز که از رژیم کمونیستی در عالم نشان نبود، تا بتواند چنین مأموریتی را بانجام برساند. بنابراين، با این همه اختلاف چگونه میتوان نظریة اسلام و فلسفه کمونیستی را باهم آشتی داد، و با این حال چگونه عقاید مسلمانان متأثر نگردد، زیرا آنان ایمان دارند که خدای بزرگ بندگانش را حافظ و آنها را با دست پیامبرانش رهبری و راهنمائی میکند. مسلمانان بخوبی میدانند که اسلام تاکنون بضرورتهای اقتصادی سرفرود نیاورد و تا ابد هم نخواهد آورد، یا للعجب چگونه عقاید آنان متأثر نگردد، زیرا هنگامیکه نظام اقتصادی کمونیزم را میپذیریم، بناچار در هریک از مراحل جهشهای آن باید بگوئیم که این نظام بحکم انقلاب و ستیزه یک رشته امورضد و نقیض که هرگز خدا در آنها دخالت ندارد پیش میرود، و تنها محرک و رهبر این پیشرفت فشار ضرورتهای اقتصادی است و بس.
2- قسمت دوم این است که انسان در اصطلاح فلسفة کمونیستی یک موجود بدون اراده است که در مقابل نیروی مادی و اقتصادی کوچکترین اراده ای از خود ندارد، مارکس میگوید: «در تولیدهای اجتماعی که در میان مردم معمول است میبینیم که آنان با یک رشته روابط محدود اجباری زیست میکنند که هیچ بشری نمیتواند از آنها بینیاز باشد، و با وجود این آن روابط یک رشته اموراستقلالی هستند، و ارادة مردم هیچگونه تأثیری در وجود آنها ندارد، و هیچگاه ترقی فهم و شعور بشر در پیدایش آنها مؤثر نیست» در صورتیکه انسان در قاموس اسلام یک موجود ایجابی و دارای اراده است.
و همین موجود با اراده خاضع و مطیع ارادة خدای بزرگ است، قرآنکریم میفرماید: (‏ وَسَخَّرَ لَكُم مَّا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً مِّنْهُ) (سورة الجاثیه آیة 13) «هرآنچه در آسمانها و زمین است تحت فرمان شما قرار دادیم».
پس قرآنکریم با این بیان میرساند که بزرگترین نیروی روی زمین انسان است و همة نیروهای مادی و اقتصادی پیرو اردة اوست، و هیچ قدرتی نمیتواند بشر را فرمان بردار خود سازد، و مصداق این معنی نظام درخشان اسلام است و بس، زیرا او هرگز بمقتضای تطور ناگزیری که قانون ماتریالستی بیان میکند پیش نمیرود، و بعلاوه هنگامیکه مردم صدراسلام مسلمان شدند هیچگاه باین نکته پی نبردند که تحولات اقتصادی یک نیروی قهری و اجباری است، بناچار باید در برابرش سرفرود آورد (پیرو ارادة انسان نیست چنانکه مارکس میگوید) بلکه فقط احساس میکردند که آنان سازندة اقتصادند، چنانکه خدای بزرگ بتوسط پیامبر هوشمند برای آنان بیان کرده است، بخوبی میدانستند که روابط اجتماعی را با رهبری خردمندانه اسلام خودشان برقرار میسازند، زیرا که در کمال آزادی و بدون خواستة فشار اقتصادی بردگان خود را آزاد نمودند و از رژیم فاسد تیول پیروی نکردند، در صورتیکه این نظام شوم استعماری صدها سال بود در اروپا خصوصاً و در غیرعالم اسلامی بطورعموم معمول بود، پس اگر ما قوانین اقتصادی کمونیزم را بپذیریم بطورخود کار باید این فلسفه را نیز بپذیریم که همیشه انسان را منتظر تحولات اقتصادی میداند باین معنی که تطور و جهشهای اقتصادی را پیرو ارادة انسان نمیداند، و بلکه بعکس انسان را تابع جهشهای اقتصادی میداند که هیچگاه انسان در تغییر آن با ارادةخود یا ارادةاسلام فکر و کوشش نمیکند، زیرا بدیهی است که اجتماع این دو فکر غیرممکن است.
3- قسمت سوم این است که سابقاً ما در بحث مالکیت فردی بیان کردیم که ممکن نیست هر نظام اقتصادی را از فلسفه اجتماعی که پشتیبان آن است جدا کرد. بنابراين، اگر ما فلسفة کمونیزم را بپذیریم، بناچار باید فلسفة اجتماعی آن را که میگوید: اصل در زندگی بشر اجتماع است، و فرد جز اینکه مانند گوسفندی در گله است هیچگونه ارزشی ندارد بپذیریم، و این مطلب مخالف با اصول تربیت اسلامی است که در بزرگ داشت تربیت فرد عنایت مخصوصی دارد، و پس از تربیت و تهذیب اخلاق اموراجتماعی را بعهدة او واگذار مینماید، بخوبی میداند که او عضو زنده و دارای اراده و اختیار است که کار و محل کارش را خود انتخاب میکند، این حق را دارد که زمامدار اجتماع خود را بسوی درستی و راستی هدایت کند، و از فرجام بد بترساند، و حق دارد که برعلیه زمامدار ستمکار وقانون شکن قیام کرده و با او بجنگند. بدیهی است که اسلام با این تربیت عالی بهترین نگهدارندة اجتماع است، زیرا که هرفردی را اول در دانشگاه اخلاق اسلامی تربیت میکند و پس از آزمایش کامل رعایت و نگهبانی اخلاق اجتماع را باو میسپارد، تا از گزندفساد نگهدارد. و بر همگان واضح است که از نظر روانی و تجربی ممکن نیست که فرد در اجتماعی بی ارزش و در شئون اقتصادی پیرو بی ارادة دولت باشد، و در تمام اموراجتماعی هرجا که او بکشد این روان گردد، و سرانجام حقیقت مطلب این است که فلسفة کمونیستی روی یک اصل پایدار است که میگوید: فقط عوامل اقصادی در سرنوشت اجتماع بشر مؤثر است و یا حداقل از سایرعوامل مقدم تر است.
اما فلسفة اسلام هرگز اهمیت اقتصاد را منکر نیست و منکر این نیست که اجتماع بشر باید براساس اقتصاد صحیح اداره گردد، تا بشر بفضائل اخلاقی و اجتماعی نائل آید، و لیکن با وجود این معتقد نیست که حیات بشر فقط باقتصاد بسته است، و هرگز اصرار ندارد که بگوید: فقط تحولات اقتصادی حلال مشکلات اجتماع است.
بنابراين، مثلاً: اینک دونفر جوانی را فرض میکنیم که هردو در وضع اجتماعی یکسانند، اما یکی بمقتضای طبیعت جوانی خود غرق در شهوات است، و هیچوقت دست از عیاشی بر نمیدارد، و نمیتواند در زندگی بد بگذارند، و دیگری یک انسان نیک نفسی است که بقدر معقول از شهوات دنیا قناعت کرده و بقیة نیروی خود را برای رسیدن بمقام عالی علم و صنعت و یا نشر عقایدصحیح اختصاص میدهد. آیا این دوجوان واقعاً یکسانند؟ آیا حیات اجتماع بواسطه کدام یک پایدارتر میماند؟ و بازهم فرض میکنیم: دونفر شخصی را که یکی دارای شخصیت و آبروی اجتماعی است که هرچه بگوید مردم از وی میپذیرند و همه از فرمان او پیروی میکنند، و دیگری دارای چنین شخصیتی نبوده، بلکه همه جا مورد مسخرة دوستان و رفقای خود قرار میگیرد. آیا اقتصاد میتواند عدم شخصیت وی را جبران کند؟ آیا زندگی با کدام یک پایدارتر است؟ با این یا آن، و نیز فرض میکنیم دونفر زنیرا که یکی دارای جمال و زیبائی و دیگری از این نعمت بزرگ محروم است. آیا اقتصاد مشکل نازیبائی را میتواند برای وی آسان بسازد؟ آیا زشت میتواند از زندگی با روی خوش استقبال نماید، یا زیبا؟ و بهمین جهت فلسفة اسلامی عوامل غیراقتصادی بخصوص اصول اخلاقی را با ارزش تر از عوامل اقتصادی میداند، زیرا معتقد است که در زندگی بشر یک عده عوامل غیراقتصادی هست، و اجتماع بشر در تنظیم آنها بیک رشته کوشش مثبت نیازمند است که کمتر از کوش