انی است که بسوی بشر آمده، در یک موقف بی نظیری توقف میکند که همة مفاهیم و تصورات بشریت و همة تطبیقات عملی این مفاهیم و آن تصورات را زیرنظر میگیرد.
حقاً که اسلام بهمة جوانب فطرت نظر دارد، یک طرف را مهمل نمیگذارد که طرف دیگر را زیرنظر بگیرد، و در همة راه ها با فطرت همگام و سازگار است و همیشه بفطرت غذای واقعی میدهد، هراندازه که از آن ثابت است قانون ثابت میبخشد، و آن مقدار که متغیر است اجازة تغییر مطلوب میدهد، و بدین وسیله میگوئیم: اسلام دین فطرت است و در عین حال هم دین بشریت است، در تمام عصرها و در همة تصورات دینی است که خودبخود بسوی تطور مترقی و رشید و سازنده تحریک میکند، و در تطور صحیح هرگز حالت جمود و ارتجاع سیاه بخود نمیگیرد، بلکه نظامهای منحرف هستند که دائم بآتش انحراف دامن میزنند و لباس تطور بقامت آن میدوزند، نظامهائی هستند که بحق باید آنها را ارتجاع سیاه نامید و مرتجع خواند.
وقتیکه فیلسوف عصر ما «برتراند راسل» در سال 1950 رسالت صادقانة خود را انجام داد و گفت: دیگر عصرسیادت مرد سفیدپوست بپایان رسید، آخر بقاء این سیادت تا ابد که قانونی از قوانین طبیعت نیست، راسل معتقد بود که مرد سفیدپوست دیگر چنین ایام خوشی را نخواهد دید که در خلال این چهار قرن گذشته دید، روزیکه راسل این رسالت بشر دوستانه را بجهان ابلاغ کرد، هیچگونه اشاره بعلل باصطلاح سیاسی معینی نکرد که چرا عصرسیادت بشر سفیدپوست در تاریخ این تمدن بشریت بآخر میرسد؟ زیرا سیاست در واقع جز مظهر و تجلی گاه خارجی اوضاع داخلی ملتها نیست، یعنی: اوضاع فکری، روحی، نفسانی، اجتماعی، علمی و سیاسی بدون فرق، و بلکه این مرد بزرگ، این فیلسوف کم نظیر بطریق فلسفی مخصوص خود سهم وظیفة خود را در قرن بیستم ادا کرد. 
آری، سیادت مرد سفیدپوست دیگر بپایان رسیده، بخاطر اینکه تمدنش بآخرین درجه خود رسیده، در انحرافش بآخر خط مسابقه رسیده دیگر راه سبقت مسدود است، دیگر سرش بدیوار فنا میخورد، و هم اکنون آغاز نابودی و اضمحلال کرده و در لب پرتگاه قرار گرفته است، و باصطلاح محلی: «فواره چون بلند شود، سرنگون شود» این است شهادت قرن بیستم از تمامی جوانب کار، و از آن جمله است رسالت تاریخی بشر دوستانة این فیلسوف عصر.
دیگر پیش پای مرد سفیدپوست برای سیادت راهی نمانده که بپیماید، دیگر تمدن کنونی او بآخر رسیده است، دیگر راهی نمانده است که بتواند خود و یا بشریت را نجات بدهد که امروز «تولیت» و سیادت آن را در اختیار دارد، و نیز نابودی و هلاکت آن در دست اوست، زیرا راهی که او میرود پر از حفره های تاریک و نابودکننده است، سرشار از پستیها و بلندیهای فرساینده است و او با آخرین نیروئی که در اختیار دارد در این راه پر از خطر رها گردیده، در راه مرگبار شیطانی سرگردان میرود، آخر کی سقوط کند نزدیک است؟
و با این وصف اشتباه نشود ما آیندة بشریت را شوم و سیاه حساب نمیکنیم، و همچنین فال نیک خود را بچگانه و سرسری نمی گیریم که بگوئیم: این پیشرفت علمی شکست ناپذیر بزودی در آینده زندگی بشریت را آسان خواهد ساخت، و عجایبی نشان خواهد داد که تاکنون انسانیت از آنها بیخبر است.
و همچنین مانند ادعاهای انسان سفیدپوست خودسر امروز نمیگوئیم که از خصوصیات انسان امروز است، سیادت در اجتماع بشریت و پیروزی بر شرایط زمان و محیط و آزادی از عجز و ناتوانی و رهائی از آداب و رسوم، و الی آخر این ادعاهای پوچ و خالی از حقیقت که نویسندگان فریب خوردة غربی و شاگردان شرقی آنان دست آویز میکنند، همان شاگردانی که هنگام نشخوارکردن این گفتارهای ناسنجیده خود را متخصصین فن میدانند و سر از پای نمیشناسند، زیرا ما از شهادت «الکسیس کاریل» بخوبی دریافتیم که این پیشرفت علمی با این خط سیرهائی که دارد، خود یک بلای سیاهی است که بسرعت این کاروان را بسوی بربریت و هرج و مرج میراند، و بازهم از شهادت این مرد دریافتیم که ادعای حکومت و سیادت انسان سفیدپوست امروز بر اجتماع بشریت با تصورات کنونی که او دارد خود بلای بزرگی است که تمدن ناموزون امروز را بوجود میآورد و بشریت را بسوی نابودی و هلاکت میکشاند، بلکه ما این تفأل نیک از این واقعیت موجود خفقانزا و طوفان گرفته میگیرم، همان واقعیتی که بشریت امروز در سایة تمدن غربی آن بزندگی پرداخته، همان واقعیت مسمومی که روزبروز بلکه ساعت بساعت مسموم تر و خفقانزاتر میگردد، زیرا بعقیدة ما این واقعیت تاریک و این حقیقت سیاه یگانه دلیل است که سرانجام بشریت را براه راست خواهد آورد، چون این تمدن غربی نمیتواند یک پایگاه پاک و مناسبی در اختیار بشریت بگذارد و بلکه ندارد که بگذارد.
حقاً که پیشرفت علمی تنها راه و یگانه پایگاهی است که بزودی این غرب طوفانزده را بعالم بشریت تسلیم خواهد کرد و آن هم تازگی ندارد، از روز اول در تمام دوران نسلهای گذشته پایگاه بشریت بوده است، مصریان قدیم، یونانیان و هندوان این پایگاه را ساختند، و مسلمانان هم در عصرخود از آنان تحویل گرفتند و معلومات خود را بر آن افزودند، و آنان هم بدست اروپا سپردند، و در سایة آن پیروزی های فراوانی نصیب اروپائیان گردید، و اروپا نیز فردا بکسی دیگر تحویل خواهد داد که پرچمدار آیندة بشریت است، و این یک دوران دائمی است که در میان نسلها دست بدست میگردد، بقول معروف: «هرکسی پنج روزه نوبت اوست.» و لکن اروپای امروز جز این سرماة عاریتی چیز ارزشمندی در اختیار ندارد و با رفتن آن قطعاً ورشکست خواهد شد.
چرا در این میان یک رشته فضایل نفسانی و اجتماعی و تنظیمی موجود است که هنوزهم غرب دارای آنست و بدون تردید؟ همان فضائل است که موجودیت آن را تا امروز حفظ کرده و میکند و در برابر این سیل خروشان، و این امواج کوبنده تاکنون نگهداشته است.
آری آری، این هرج و مرج غریزة جنسی، این طوفان سیاه اخلاقی، این کفر و بی دینی، این درهم ریختگی خانوادگی و اجتماعی، این عنان گسیختگی و رهائی از تمام قیود و معنویات همه و همه بلاهائی است که هر آن ممکن است جهان غرب را زیر و رو کند، و هیچ چاره ای در آن حال سود نمی بخشد، و لکن این فضائل هم مانند همان سرمایة عاریتی هرروز رو بنقصان است، هرساعت این خورشید هم رو بغروب است، هر جنگی که اتفاق میافتد و هر مشکلی که پیش میآید مقداری از آن تبخیر میگردد و بهوا میرود، بدلیل اینکه مددکارش را از دست داده است، مددکاری که آن را حفظ میکند و دائم بفعالیت و نمو وامیدارد از آن جدا شده است، و آن عبارت از: دین است، عبارت از: زیستن در پناه خداوند و در پناه قانون خداست، دینی که دراز مدتی است از اروپا سفر کرده و بیرون رفته است، و بناچار آثارش نیز در حال بیرون رفتن است، شهادت قرن بیستم و وجود جوانانی مهمل و تباه شده و ناله های «کندی» و «خروشچف» و ندای «برتراند» راسل همه میگویند که این خورشید در حال غروب است و زوال.
آری، این سنت لایزال خداوند است، سنت دیرین الهی است در بارة کسانیکه پیش از این آمدند و گذشتند و هیچ وقت بر