ند را در پيش روي داريم. و خوب ميدانم كه در اينجا با گروههاي ساده انديشي روبرو هستم، كه در سراشيبي هلاك پاي گذارده، و به ((تصحيح)) هيچ ايماني ندارند، و با تمسك به آنچه از پدران و اجداد خود به ميراث برده اند، بر كجروي و گمراهي اصرار ميورزند. و من در هنگاميكه تاريخ حركتهاي اصلاحي را تدريس مينمودم به اين امر پي بردم كه حركت اصلاح فكري، حركتي بسيار بزرگ و سنگين بوده، و همواره موانع بيشماري را در پيش رو دارد. و همانطور كه در ابتداي اين مقاله گفتيم، داعيان آزادي سياسي هميشه با تائيد و تشويق و استقبال طبقه اي كه قصد آزادي آن را دارند روبرو ميشوند، اما داعيان آزادي فكري در اكثر اوقات در پيش پاي خود بجز خار نميبينند. و بهمين علت هنگامي كه از شيعه انتقاد كرده و مسئله تصحيح را پيش ميكشم، هرگز تعجب نميكنم كه شخصي مرتجع از شهر قزوين، كه از اصل يهودي بوده، و به عميل بودن براي استعمار معروفيت دارد، سخن به شتم و ناسزاگوئي من بگشايد. اما در بسياري از مواقع همين خارهاي در پيش راه، به غنچه هاي گل تبديل گشته، و مردم نسل در نسل اين غنچه ها را در دستها ميگردانند. و اين مسئله در زماني اتفاق ميافتد كه نهضت اصلاح فكري به ثمر نشسته، و مردم آنرا بپذيرند. 

اكنون كه مشكلات و صعوبات راه را ذكر كرديم، پس بگذاريد از اميدها نيز سخني بگوئيم در مقدمه آرزوها و اميدها، شايسته است كه همواره به پيروزي حق و حقيقت ايمان داشته باشيم و بدانيم كه حتي با وجود خطرها و كوششهاي دشمنان در راه شكست و تضعيف ما، همواره حق به پيروزي ميرسد. هنگاميكه به تاريخ اصلاحات فكري و اجتماعي و سياسي نظر بيافكنيم، ميبينيم كه هر كدام از اين نهضتها با خطرهائي مهيب روبرو بوده اند. اما در نهايت حق و حقيقت به پيروزي رسيده است. چون حق نيروي خود را از منشا و صاحب آن يعني خداوند درهم كوبنده جبارين، و ياريگر مظلومان، كه ما را به پيروي از آن امر داده است ميگيرد. 

مظلوم فكري همانند مظلوم سياسي است و خداوند ناصر مظلومان وي را مدد ميكند. و بدون شك كلمه حق، درخشش خاص بخود را داشته، و نور آن باطل را هر قدر هم قوي باشد، خاموش گردانده و از جلوه مياندازد. خود من شاهد بوده ام كه – از بدو آغاز سخنم با شيعه، و فرياد كلمه حق كه همان تصحيح است، در كتاب (شيعه و تصحيح) و (فرياد بلند) – طبقه جليل روشنفكر شيعه همواره با ارسال نامه ها، سخنانم را تاييد و مرا به ادامه و كوشش شبانه روزي و خستگي ناپذير در راه تصحيح تشويق كرده اند. من جوانان تحصيل كرده شيعه را ديده ام كه همگام با تصحيح ايستاده، و عقيده دارند كه تصحيح تنها راه نجات شيعه از بلائي است كه از همه سو به آن مينگرند. جوانان روشنفكر شيعه اي را ديده ام كه گريه كنان حسرت اعتبار برباد رفته شيعه، و متهم شدن آنان به اعمال ترور، و وحشت و جنوني را ميخورند، كه رسانه هاي گروهي جهان، و تلويزيون از مراسم سوگواري حسيني، در روز عاشورا، براي جهانيان پخش ميكردند، و صحنه هاي زشتي از سوگواري هزاران نفر را به نمايش گذارده بودند، كه با شمشير بر سر خود كوفته، و با زنجير به پشت خود مينواختند. و خون از پيكره آنان جاري شده، و >>يا حسين<< ميگفتند.

بگذاريد سوگند بخورم كه اولين كسي كه در روز قيامت، در محظر خداوند از اين جمعيت  – كه انقلاب او و مبادي آن را كه در راه آن شهيد داده بودند، به بيراهه، و جهاد طاهر او را به لجن كشيد – برائت طلبيده، و دوري ميجويد، همان سيد الشهداء، امام انقلاب كنندگان و سيد جوانان اهل بهشت، ريحانه رسول الله (صلي الله عليه وسلم)، حسين بن علي بن ابي طالب، فرزند سيده بانوان دو جهان، فاطمه زهرا است. جوانان روشنفكر شيعه اي را ديده ام كه براي بخت شيعه افسوس ميخوردند، كه چرا بايد جرائمي كه در ايران بوقوع ميپيوندد، گاهي به اسم شيعه و گاهي به نام اسلام تمام شود. ميديدم و ميشنيدم كه درخت تصحيح به ثمر نشسته است. و اگر در بعضي دول منطقه آنرا سانسور نميكردند، و نظام حاكم بر ايران حتي از نشر يك فصل از فصول آن، و يا ذكر نامش جلوگيري نميكرد، ميديدم كه تصحيح چگونه با گامهاي بلند در تفكر شيعه به پيش مي تازد. 

اما تمامي اميد من به فردا است، هنگاميكه دستهاي سه ميليون كودك، كه جنگ شيعه با شيعه و غير شيعه عراق، آنان را يتيم ساخته است و دستهاي صد و پنجاه هزار طفل، كه دادگاههاي انقلاب اسلامي، پدران و مادران آنان را به ظلم به ميادين اعدام روانه ساخته است، درهم ميفشارد. و آنزمان است كه تصحيح ارتشي ميسازد كه باطل و اهل آن را نابود كرده، و از آنها كه از بدعتها به عنوان وسيله اي براي اعمال سلطه خويش، و جنگ و استبداد استفاده نمودند، انتقام ميگيرد. 

در اينجا مي خواهم واقعه اي را بيان كنم كه ثابت ميكند كه كلمه حق را حتي اگر در دور دستترين نقاط فضا كسي بر زبان براند سلطه حاكم ظالم را به وحشت مياندازد. در حدود دو سال پيش يكي از نزديكان من از ايران، تلفني با من تماس گرفت و اصرار ميكرد كه با پسر ولي فقيه حاكم بر كوچك و بزرگ امور در ايران صحبت كنم. از اين شخص واسطه سئوال كردم كه آن مرد از من چه ميخواهد؟ آيا ميخواهد رضايت من را جلب كند، و يا مسئله خدعه و نيرنگ است؟ در هر دو صورت وي بايد خطري را احساس كرده باشد، كه بايد جلوي آن را گرفت و گرنه هرگز خود را كوچك نميكرد تا با دشمني سرسخت به مكالمه بنشيند. پس اضافه كردم: ((به او بگو اگر در فكر فريب و نيرنگ است، پس از اين امور به خدا پناه ميبرم، و اگر در فكر جلب رضايت من باشد، به او وعده مردانه ميدهم كه اگر جلوي جنگ شيعه با شيعه و غير شيعه را بگيرند، در سخنانم و عملم هرگز از من اذيت و آزاري نبينند)) و باز از شخص واسطه سئوال كردم كه، آيا آن شخص كتاب من (جمهوري دوم) و آنچه را كه درباره او و پدرش و نهايت ايشان نوشته ام مطالعه كرده است؟

و شخص واسطه جواب داد: ((آري بخدا، هم او و هم پدرش آنرا خوانده اند، و با وجود اين ميخواهد با تو سخن بگويد)). پس به او گفتم: ((تا زمانيكه با شرط من موافقت نكند، با او سخن نميگويم))، و مكالمه قطع شد. و جنگ دو سال ديگر بطول انجاميد و بالاخره خداوند آنانرا با شكست روبرو ساخت، تا اينكه حدود دو هفته قبل، باز همان شخص واسطه تلفني با من تماس گرفت و گفت: ((هم اكنون كه آتش جنگ خاموش شده است، آيا حاضري با او سخن بگوئي؟ گفتم: ((مقدمه چيني را دوست ندارم، بدون اينكه وقت را تلف كني، بگو از من چه ميخواهد؟ جواب داد: ((ميخواهد با تو درباره كتاب شيعه و تصحيح صحبت كند)). به دوستم گفتم: او با شيعه و تصحيح چكار دارد؟ هرآنچه شيعه از دست او و پدرش و جماعتشان، در طول ده سال كشيده است كافي است. سپس او گفت …… و من گفتم: …… و بالاخره سخن پايان يافت. 

اين داستان را كه اول تا آخرش سه سال بطول انجاميد، براي آن بيان كردم كه نتيجه بگيرم: قدرتهاي حاكم بر شيعه، با وجود تسلط بر امكانات هنگفت مادي و انساني، باز هم آنچنان احساس سستي و ذلت و ضعف ميكنند، كه گوئي انتظار نهايت اجتناب ناپذير خود را ميكشند. 