پايداري مسلمانان</a></body></html>فصل هفتم
تحريم اقتصادي - اجتماعي

پيمان ستمگري و جفاکاري
سرگرداني و پريشاني مشرکان مکه روزبروز افزايش مي‌يافت. همه چاره‌هايشان ناچار شده بود. مي‌ديدند که فرزندان هاشم با فرزندان مطلب هم پيمان شده‌اند و عزم بر حفاظت از پيامبرخدا جزم کرده‌اند، و بنا دارند که از ايشان حمايت کنند؛ کار به هر جايي که مي‌خواهد بکشد، بکشد!

سرانجام، مشرکان قريش در خيف بني‌کنانه در وادي محصّب اجتماع کردند، و بر عليه بني‌هاشم و بني‌مطلب هم پيمان شدند، مبني بر اينکه با آنان وصلت نکنند؛ دادوستد نکنند؛ همنشيني نکنند؛ معاشرت نکنند؛ به خانه‌هاي آنان وارد نشوند؛ و با آنان سخن نگويند؛ تا زماني که رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- را در اختيار آنان بگذارند تا بکشند. اين پيمان‌نامه را در صحيفه‌اي نوشتند و با عهد و پيمان‌هاي محکم آنرا تأييد کردند دائر بر اينکه «هرگز درخواست صلح و سازش را از بني‌هاشم نپذيرند، و نسبت به آنان هيچگونه مهرباني نکنند، تا محمد را براي کشتن تسليم آنان کنند».

ابن قيم گويد: مي‌گويند اين نامه را منصوربن عکرمه بن‌عامربن هاشم نوشت؛ نيز مي‌گويند آنرا نضربن حارث نوشت؛ اما، درست آن است که بَغيض بن عامربن هاشم نوشت، و رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- به او نفرين کردند، و دستش ناکار شد[1]. 

اين پيمان‌نامة تحريم اقتصادي- اجتماعي بر عليه بني‌هاشم و بني‌مطلب نوشته شد. پيمان‌نامه را درون خانة کعبه آويختند. به موجب اين عهدنامه، خاندان هاشم و خاندان مطلب از ديگر قريشيان جداسازي شدند، و در شِعب ابي‌طالب زنداني شدند. بنابر مشهور، اين واقعه در شب اول ماه محرم سال هفتم بعثت روي داده است. جز اين نيز گفته‌اند.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- نکـ: صحیح‌البخاری ، همراه با فتح‌الباری، ج 3، ص 529، ح 1589، 1590، 3882، 4284، 4285، 7479؛ زاد المعاد، ج 2، ص 46.سه سال در شِعب ابي‌طالب
حصر اقتصادي شدت يافت. خوار و بار و مواد غدايي به روي آنان بسته شد. مواد غذايي و ديگر کالاها را مشرکان مکه پيش از آنکه کاروانيان وارد شهرشوند، پيشدستي مي‌کردند و از آنان خريداري مي‌کردند. محاصره شدگان تاب و توان از دست دادند. به خوردن برگ درختان و پوست حيوانات پناه بردند. کار به جايي رسيد که از آن سوي شِعب ابيطالب صداي زنان و کودکان که از شدت گرسنگي فرياد مي‌زدند، شنيده مي‌شد. تنها، گاهي به طور مخفيانه قوت و غذاي اندکي به آنان مي‌رسيد. براي خريداري مايحتاج خودشان، بجر در ماههاي حرام نمي‌توانستند از شِعب خارج شوند. گاه مي‌شد که از مکه خارج مي‌شدند تا بيرون شهر بلکه بتوانند از کاروانيان چيزي خريداري کنند؛ اما، مکّيان سر مي‌رسيدند و آنقدر بر بهاي کالاي موردنظر آنان مي‌افزودند که نتوانند از عهدة پرداخت قيمت آن برآيند!

هر از گاهي، حکيم‌بن حزام قدري گندم براي عمه‌اش خديجه -رضي الله عنه- به داخل شِعب مي‌برد. يکبار ابوجهل سر راه را بر او گرفت و با او درگير شد تا نگذارد که آن مواد غذايي به محاصره‌شدگان برسد، ابوالبختري سر رسيد و ميانجي شد، و به حکيم کمک کرد تا بتواند گندم‌ها را به شعب ابيطالب نزد عمه‌اش ببرد.

ابوطالب بر جان رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- مي‌ترسيد. وقتي که مردم شب هنگام به رختخواب مي‌رفتند، ابوطالب به آنحضرت دستور مي‌داد که در رختخواب او بخوابند، تا هر کس قصد کشتن غافلگيرانة آن حضرت را داشته باشد، تيرش به سنگ بيايد. پس از مدتي، گاه مي‌شد که وقت خواب، به يکي از پسران يا برادران يا عموزادگانش مي‌گفت که در بستر رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- بخوابد، و آن حضرت در بستر يکي از آنان شب را به صبح برسانند. در موسم حج، رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- و مسلمانان از شِعب خارج مي‌شدند و با مردم گفتگو مي‌کردند و آنان را به اسلام دعوت مي‌کردند، و پيش از اين آورديم که ابولهب در اين ارتباط چه حرکاتي از خود نشان مي‌داد.نقض پيمان نامه
دو سال يا سه سال، به همين منوال گذشت. در ماه محرم[1] سال دهم بعثت، پيمان‌نامه نقض شد، و محاصره برداشته شد. ماجرا از اين قرار بود که در اصل، برخي از قريشيان از انعقاد اين عهدنامه خشنود بودند، اما، بعضي ديگر خوشايندشان نبود. به تدريج، آن عده از قريشيان که از انعقاد چنين پيمان‌نامه‌اي ناخشنود بودند، کوشيدند تا آن را نقض کنند.

فرد شاخصي که به اين امر اقدام کرد، هشام‌بن عمرو، مردي از طايفة بني عامربن لُؤي بود. وي شبانه و مخفيانه براي بني‌هاشم قوت و غذا به شِعب مي‌برد. اين بار، به نزد زهيربن ابي‌امية مخزومي رفت، که مادر وي عاتکة بنت عبدالمطلب بود. به او روي کرد و گفت: زهير! مي‌پسندي که تو غذاهاي متنوّع بخوري، و نوشيدني‌هاي گوناگون بنوشي، و دايي‌ها و دايي‌زادگانت در آن وضع فلاکت‌بار به سر برند که خود مي‌داني؟! گفت: واي بر تو! من چه کنم. يک دست که صدا ندارد؟! با تو بگويم که به خدا اگر يک مرد ديگر نيز با من هم‌صدا شود، براي نقض اين عهدنامه قيام خواهم کرد! هشام گفت: اينک آن مرد ديگر را يافته‌اي! زهير گفت: آن مرد کيست؟ گفت: من! زهير گفت: يک مرد سوم را نيز برايمان پيدا کن!

هشام نزد مُطعَم بن عَدّي رفت، و خويشاوندي وي را با بني‌هاشم و بني‌مطلب با او خاطرنشان ساخت، و او را به خاطر همراهي با قريش در چنين ظلم و ستم آشکار سرزنش کرد. مطعم گفت: واي بر تو! چه کنم! من يک مرد تنها که بيشتر نيستم! گفت: مرد دومي را نيز در کنار خويش داري! گفت: آن مرد کيست؟ گفت: من! گفت: يک مرد سومي برايمان پيدا کن! گفت: اين کار را کرده‌ام! گفت: او کيست؟ گفت: زهيربن ابي اميه! گفت: يک مرد چهارمي برايمان دست و پا کن!

هشام اين بار به نزد ابوالبختري بن‌هشام رفت، و نظير آن سخناني را که به مطعم گفته بود، با وي در ميان گذاشت. گفت: کسان ديگري هم هستند که ما را در اين امر ياري کنند؟ گفت: آري. گفت: چه کسي؟ چه کساني؟ گفت: زهيربن ابي اميه، مطعم‌بن عدي، و من؛ ما سه نفر با تو همراه خواهيم بود؛ گفت: يک مرد پنجمي برايمان بياب!

هشام به نزد زمعه بن اسودبن مطلب بن اَسَد رفت، و با او گفتگو کرد، و حق خويشاوندي بني‌هاشم و بني‌مطلب را به ياد او آورد. زمعه گفت: در اين کار که تو مرا بسوي آن فرامي‌خواني، کسان ديگري نيز همراه‌‌اند؟ گفت: آري! آنگاه آن چهار نفر ياد شده را – که خود يکي از آنان بود- نام برد. در محلّ حَجون- گِرد آمدند، و با همديگر پيمان بستند که براي نقض عهدنامة تحريم اقتصادي و اجتماعي بني‌هاشم و بني‌مطلب قيام کنند. زهير گفت: من از همة شما پيش‌تر بودم؛ اکنون من نيز نخستين کسي خواهم بود که در اين باره سخن بگويد!

بامداد فرداي آن روز، به سوي مراکز تجمّع همه روزة خودشان به راه افتادند. زهير، که حُلّه‌اي بر دوش داشت، از راه رسيد. هفت شرط دور خانة کعبه طواف کرد. آنگاه، به مردم روي کرد و گفت: اي اهل مکه، ما خوراکي‌هاي گوناگون را بخوريم و لباسهاي متنوع بپوشيم، در حالي که بني‌هاش