ار عمربن خطاب با سنان بن وَبَرجُهَني درگير شد و با يکديگر به زدوخورد پرداختند. آن مرد جُهَنمي فرياد زد: اي جماعت انصار! جهجاه نيز فرياد زد: اي جماعت مهاجرين! رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمودند:

(أبدعوى الجاهلية وأنا بين أظهرکم؟ دعوها فانها منتنة).

«شعار جاهليت مي‌دهيد در حاليکه من هنوز در ميان شما هستم؟! واگذاريد اين رفتارها را که بسيار چندش‌آور است!»

خبر اين گيرودار به عبدالله بن‌اُبّي بن‌سلّول رسيد. عده‌اي از مردان قوم و قبيله‌اش در اطراف او بودند و زيدبن ارقم نيز که پسربچه‌اي کم سن و سال بود در ميان آن جمع بود. عبدالله بن اُبّي خشمناک شد و گفت: واقعاً چنين کردند؟! اينان در شهر و ديار خودمان با ما سر ستيز دارند و به ما بزرگي مي‌فروشند! به خدا مَثَل ما و اينان همان ضرب‌المثل قديمي است که گفته‌اند: سَمّن کلبَکَ يأکُلْکَ! سگت را فربه ساز تا خودت را بخورد!

(اما والله؛ لئن رجعنا الي المدينة ليخر جن الأعز منها الأذل!)

«هان به خدا، همينکه به مدينه بازگرديم، اشراف مدينه اوباش را از آن بيرون خواهند راند!؟»

آنگاه روي به اطرافيانش کرد و گفت: اين کاري است که خودتان بر سر خودتان آورديد! اينان را وارد سرزمينتان کرديد، و اموالتان را با اينان تقسيم کرديد! هان به خدا، اگر امساک کرده بوديد و دست مساعدت به آنان نداده بوديد، به شهر و ديار ديگري مي‌رفتند!؟

زيد بن ارقم خبر به نزد عمويش برد. عموي وي نيز رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- را در حاليکه عمر نزد آن حضرت بود با خبر ساخت. عمر گفت: دستور بده عبادبن بشر او را بکشد! آن حضرت فرمودند: (فکيف يا عمر إذا تحدث الناس أن محمدا يقتل أصحابه؟! لا، ولکن اذن بالرحيل) «آن وقت چگونه خواهدشد وقتي مردم بگويند که محمد يارانش را مي‌کشد؟! نه! اما، جار بزن که کوچ مي‌کنيم!» پيش از آن هيچگاه پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- در چنين وقت و ساعتي از جايي کوچ نکرده بودند. همه کوچ کردند. اسيدبن حضير با آن حضرت ملاقات کرد و به ايشان تحيت گفت و جويا شد که شما در چنين وقت و ساعت نامتناسبي بار سفر بستيد؟! آن حضرت خطاب به او فرمودند: (أو ما بلغک ما قال صاحبکم؟) «مگر نشنيده‌اي که رفيقتان چه گفته است؟!» گفت: آن شماييد اي رسول‌خدا، که اگر بخواهيد او را بيرون خواهيد راند. بخدا، ذليل اوست و عزيز شماييد! آنگاه گفت: اي رسول‌خدا، با او مدارا کنيد. به خدا، شما را خدا براي ما رسانيد، در حالي که قوم و قبيلة وي براي او تاج تدارک ديده بودند و کم مانده بود که تاجگذاري کند! او هنوز هم فکر مي‌کند که شما پادشاهي را از او بازگرفته‌ايد!؟

پيامبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- آن روز را تا به شام و آن شب را تا به صبح، و ساعات آغازين روز بعد را به راه ادامه دادند تا وقتي که حرارت آفتاب مردم را آزار داد. آنوقت با همراهانشان بارانداختند، و مردم همينکه دست و پايشان به زمين رسيد به خواب رفتند. رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- اين کار را به خاطر آن کردند که مردم از گفتگو دربارة آنچه گذشته بود، منصرف گردند.

ابن اُبّي از سوي ديگر با خبر شد که زيدبن ارقم ماجرا را به گوش رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- رسانيده است. به خدا سوگند ياد کرد که آنچه را زيدبن‌ارقم گفته است، وي نگفته و هرگز از زبان و دهان او برنيامده است. عده‌اي از انصار که در اطراف رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- بودند، گفتند: اي رسول‌خدا، شايد اين پسربچه سخن او را درست نفهميده و عين عبارت اين مرد را به ذهن نسپرده باشد؛ بنا را بر اين بگذاريد که وي راست مي‌گويد! زيد گويد: چنان اندوهي بر من مستولي گرديد که تا آن زمان همانند آن را تجربه نکرده بودم! در خانه نشستم، تا خداوند اين آيات را نازل فرمود:

﴿إِذَا جَاءكَ الْمُنَافِقُونَ ﴾.

«آنگاه که منافقان به نزد تو بيايند».

تا آنجا که مي‌فرمايد:

﴿ هُمُ الَّذِينَ يَقُولُونَ لَا تُنفِقُوا عَلَى مَنْ عِندَ رَسُولِ اللَّهِ حَتَّى يَنفَضُّوا﴾.

«هم اينانند که مي‌گويند: به اطرافيان رسول خدا مساعدت مالي نکنيد تا پراکنده شوند!»

تا آنجا که مي‌فرمايد:

﴿...لَيُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَّ﴾[1].

«عزيزان مدينه ذليلان را از آن بيرون خواهند راند!»

رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- دنبال من فرستادند اين آيات را براي من خواندند و فرمودند: 

(إن الله قَدَ صدّقک). «خداوند گفته تو را تصديق فرمود!» [2]

پسر اين منافق، عبدالله بن‌اُبّي، مرد شايسته‌اي بود و از نيکان صحابه بود. از پدرش بيزاري جست و بر دروازة مدينه ايستاد و شمشيرش را از غلاف بيرون کشيد. وقتي ابن‌اُبّي سر رسيد، به او گفت: به خدا، از اينجا گذر نمي‌کني تا آنکه رسول‌خدا به تو اجازة ورود بدهد! زيرا که عزيز اوست و ذليل توئي؟! وقتي پيامبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- به دروازة مدينه رسيدند، به او اجازة ورود دادند، و عبدالله دست از سر او برداشت.. پيش از آن نيز عبدالله بن‌ابي گفته بود: اي رسول‌خدا، اگر خواستيد او را بکشيد، فرمان قتلش را به من بدهيد؛ من به خدا سرش را براي شما مي‌آورم! [3]
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- سوره منافقون، آيه 1-8.
[2]- نکـ: صحيح البخاري، ج 1، ص 499؛ ج 2، ص 727-729؛ صحيح مسلم، ح 2584؛ ترمذي، ح 3312؛ نيز: سيرةابن‌هشام، ج 2، ص 290-292.
[3]- سيرةابن‌هشام، ج 2، ص 292 و ‌مختصرالسيرة، شيخ عبدالله نجدي، ص 277.2- داستان افک

قضية افک نيز در خلال همين غزوه اتفاق افتاد. خلاصة داستان اينکه عايشه -رضي الله عنه- را به حکم قرعه‌اي که به نام او آمده بود- چنانکه رفتار معمول آن حضرت با همسرانشان بود- در اين غزوه همراه خودشان برده بودند. در راه بازگشت از جنگ با بني‌المصطلق، در يکي از منازل بين راه بار انداختند. عايشه براي قضاي حاجت از ميان جمعيت کاروان بيرون شد. گلوبندي را که از آن خواهرش بود و از وي به عاريت گرفته بود، گم کرد. بازگشت تا در همان‌جايي که آن گلوبند را گم کرده بود، بدون فوت وقت آن را پيدا کند.در اين اثنا افرادي که هودج عايشه را بر روي شتر مي‌نهادند، سر رسيدند، و به گمان اينکه وي در آن است، هودج را بلند کردند و بر شتر سوار کردند. از سبک بودن هودج هم تعجي نکردند؛ زيرا، وي کم سن و سال بود و آن چنان گوشتي که وزن او را سنگين کند بر اندام او ظاهر نشده بود. همچنين، وقتي چند نفر براي برداشتن و سوار کردن يک هودج کمک کنند، از سبک بودن هودج روي دستانشان به شگفت نمي‌آيند؛ چه بسا اگر يک يا دو نفر هودج وي را بلند کرده بودند، تغيير اوضاع و احوال بر آنان پوشيده نمي‌ماند.

عايشه به محل بارانداز کاروان رسيد. گلوبند را پيدا کرده بود؛ اما آنجا پرنده پرنمي‌زد! در همان محل بارانداز بر زمين نشست، و فکر کرد که ديري نمي‌پايد کاروانيان متوجه غيبت او مي‌شوند و به جستجويش مي‌آيند. اما، خدا بر کار خويش چيره است؛ همة امور را از بالاي عرش خويش آن چنان که مي‌خواهد تدبير مي‌فرمايد. خواب بر چشمان وي غلبه کرد. خوابيد و از خواب بيدار نشد، مگر و