اگذاريد تا من نيز پيرو شما گردم» به سليط نيز جايزه‌اي گرانبها داد، و به او جامه‌هايي از بافت هَجَر پيشکش کرد.

سَليط همة آن جوايز و هدايا را به نزد پيامبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- آورد و ماجرا را گزارش کرد. پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- نامة وي را خواندند و گفتند:

(لو سألني قطعة من الأرض ما فعلت؛ باد وباد ما في يديه).

«حتي اگر قطعه‌اي زمين از من درخواست کرده بود، به او نمي‌دادم! خودش از ميان برود، و همه آنچه در اختيار دارد نيز از ميان برود!»

زماني که پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- از فتح مکه بازمي‌گشتند، جبرئيل -عليه السلام- به آنحضرت خبر دادم که هوذه از دنيا رفت. پيامبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- فرمودند:

(أما إن اليمامة سيخرج بها کذاب يتنبى، يقتل بعدي).

«هان در اين يمامه کذّابي خروج خواهد کرد که ادعاي پيامبري خواهد کرد و پس از وفات من به قتل خواهد رسيد».

مردي گفت: اي رسول خدا، چه کسي او را خواهد کُشت؟ فرمودند: (انت و اصحابک) «تو و يارانت!» و همانطور هم شد[1].
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- زاد المعاد، ج 3، ص 63.7- نامه به حارث بن ابي شَمِر غَسّاني فرمانرواي دمشق
پيامبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- خطاب به وي چنين نگاشتند:

(بسم الله الرحمن الرحيم. من محمد رسول‌الله إلى الحارث بن أبي شمر. سلام على من اتبع الهدى، وآمن بالله وصدق؛ وإني أدعوک إلى أن تؤمن بالله وحده لا شريک له، يبقي لک ملکک).

«بنام خداوند بخشنده مهربان. از محمد رسول‌خدا، به حارث بن ابي شمر. سلام بر آنکس که از هدايت تبعيت کند، و به خداي يکتا ايمان آورد، و باور دارد؛ و من تو را فرامي‌خوانم به اينکه به خداي يکتاي بي‌شريک و بي‌همتا ايمان بياوري؛ تا فرمانروايي‌ات برايت بماند.»

نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- براي بردن اين نامه شجاع بن وهب، يکي از مردان طايفة بني‌اسد بن خزيمه را برگزيدند. وقتي نامه را به دست وي رسانيد، آن را به سويي افکند و گفت: چه کسي مي‌خواهد فرمانروايي مرا از من بازستاند؟! من هم اينک بسوي او عزيمت خواهم کرد! و اسلام نياورد[1]. آنگاه، از قيصر اجازه خواست تا به جنگ رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- برود. قيصر وي را از اين تصميم منصرف گردانيد. حارث نيز شجاع‌بن وهب را خلعت بخشيد و خرج سفر داد، و به نيکويي او را بازگردانيد.
-------------------------------------------------------------------------------
[1]- همان؛ محاضرات تاريخ الامم الاسلامية، ج 1، ص 146.8- نامه به فرمانرواي عُمان
نبي اکرم -صلى الله عليه وسلم- نامه‌اي نيز به فرمانرواي عمان، جَيفَر، و برادرش- دو فرزند جُلَندي- نگاشتند که متن آن چنين بود:

(بسم‌الله الرحمن الرحيم. من محمد رسول‌الله إلى جيفر وعبد، ابني الجلندي. سلام على من اتبع الهدى. اما بعد؛ فإني أدعوکما بدعاية الاسلام. أسلما تسلما؛ فإني رسول‌الله إلى الناس کافة، لأنذر من کان حياً ويحق القول على الکافرين. فإنکما إن أقررتما بالإسلام وليتکما، وإن أبيتما فان ملکَکما زائل، و خيلي تحل بساحتکما، و تظهر نبوتي عى ملککما).

«بنام خداوند بخشنده مهربان. از محمد رسول‌خدا به جَيفَر و عَبد، فرزندان جُلندي. سلام بر آنکس که پيرو طريق هدايت باشد. اما بعد؛ من شما دو تن را با دعوت اسلام فرامي‌خوانم. اسلام بياوريد تا به سلامت بمانيد. زيرا که من رسول‌خدا به سوي همگي مردم جهان هستم، تا هر آنکس را که زنده باشد هُشدار دهم، و فرمان خداوند درباره کافران به اجرا دربيايد. شما دو تن، اگر به اسلام اقرار کنيد، شما را کارگزاران خويش خواهم گردانيد؛ و اگر تن به فراخوان من ندهيد، فرمانروايي شما از دستتان خواهد رفت، و لشکريان من به قلمرو شما سرازير خواهند شد، و پيامبري من بر فرمانروايي شما چيره خواهد گرديد!»

حضرت رسول‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- براي بردن اين نامه عمروعاص -رضي الله عنه- را مأمور فرمودند.

عمروعاص گويد: راهي شدم و رفتم تا به شهر عمان رسيدم. وقتي بر آندو وارد شدم، نزد عَبد- که از آن ديگري بُردبارتر و نرمخوي‌تر بود- شتافتم و به او گفتم: من فرستادة فرستادة خدا به سوي تو و به سوي برادرت هستم! گفت: برادر من به سن و سال از من بيش است، و در فرمانروايي از من پيش؛ من تو را به نزد او مي‌برم تا نامه‌اي را که آورده‌اي بخواند. آنگاه گفت: دعوت تو چيست؟ و به سوي کيست؟ گفتم: به سوي خداي يکتاي بي‌شريک و همتا دعوت مي‌کنم، و تو را فرامي‌خوانم به اينکه معبودان ديگر را بجز خداي يکتا کنار بزني، و گواهي دهي که محمد بنده و فرستادة خداست! وي گفت: اي عمرو، تو پسرِ سرور قوم و قبيله‌ات هستي. پدرت چگونه رفتار کرد؟ ما نيز به او اقتدا مي‌کنيم! گفتم: او پيش از آنکه به محمد -صلى الله عليه وسلم- ايمان بياورد از دنيا رفت؛ اما، من بسيار آرزومند آن بودم که اي کاش وي اسلام مي‌آورد و به پيامبري آن حضرت تصديق مي‌کرد. من نيز با او همفکر بودم، تا وقتي که خداوند مرا به اسلام هدايت کرد. گفت: از چه زماني پيروي او را اختيار کرده‌اي؟ گفتم: به تازگي! از من پرسيد: کجا اسلام آوردي؟ گفتم: نزد نجاشي! و براي او باز گفتم که نجاشي اسلام آورد. گفت: آنوقت، قوم و قبيله‌اش با فرمانروايي او چه کردند؟ گفتم: فرمانروايي وي را پابرجاي نگاه داشتند و از او پيروي کردند! گفت: اُسقُفان و راهبان نيز از او تبعيت کردند؟ گفتم: آري! گفت: بنگر اي عمرو که چه مي‌گويي!؟ خصلتي رسواتر و بدنام‌کننده‌تر از دروغگويي براي يک مرد نيست! گفتم: دروغ نگفته‌ام؛ وانگهي، در دين ما دروغ را روا نمي‌داريم! آنگاه گفت: فکر نمي‌کنم هراکليتوس از اسلام آوردن نجاشي با خبر شده باشد؟ گفتم: چرا! گفت: از کجا اين را دانسته‌اي؟ گفتم: نجاشي ساليان سال بود که به قيصر روم خراج مي‌داد. و هنگامي که اسلام آورد و محمد -صلى الله عليه وسلم- را تصديق کرد، گفت: نه بخدا؛ اگر يک درهم نيز از من خراج بطلبد، ديگر به او نخواهم داد! اين سخن نجاشي به گوش هراکليتوس رسيد، برادرش يناق به او گفت: بندة گوش به فرمان خودت را وامي‌گذاري تا به تو خراج ندهد، و به دين ديگران درآيد، و به آيين نوين بپيوندد؟ هراکليتوس گفت: مردي است که به دين و آييني تمايل پيدا کرده، و آن دين و آيين را براي خويش برگزيده است؛ من با او چه مي‌توانم بکنم؟! بخدا، اگر نبود اينکه نمي‌خواهم فرمانروايي‌ام را از دست بدهم، من نيز همان کاري را که او کرده است مي‌کردم! گفت: بنگر تا چه مي‌گويي، اي عمرو؟! گفتم: بخدا، به تو راست گفته‌ام!

عَبد گفت: اينک براي من بازگوي که وي به چه چيز امر مي‌کند و از چه چيز نهي مي‌کند؟ گفتم: به فرمانبرداري خداوند عزّوجل امر مي‌کند و از نافرماني او نهي مي‌کند. به نيکوکاري و صلة ارحام امر مي‌کند، و از ستمگري و تجاوز به حقوق ديگران نهي مي‌کند. همچنين، از زناکاري، از شرابخواري، از پرستيدن سنگ و بُت و صليب! گفت: به چيزهاي نيکويي دعوت مي‌کند!؟ اگر برادرم با من همراه و هم‌سخن مي‌شد، فوراً پاي در رکاب مي‌نهاديم، و مي‌رفتيم تا به م