مد -صلى الله عليه وسلم- ايمان بياوريم و او را تصديق کنيم؛ امّا، برادرم بيش از اين خاطر‌خواهِ فرمانروايي خويش است که دست از آن بدارد، و دست نشاندة ديگران گردد! گفتم: وي اگر اسلام بياورد، رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- او را در فرمانروايي خودش پابرجاي خواهند فرمود تا از توانگران قلمرو خويش صدقه بگيرد و به مستمندان قلمرو خويش برساند! گفت: اين رفتار و کردار نيکويي است! اما، صدقه چيست؟ براي او بازگفتم که رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- در اموال توانگران به چه ميزان صدقه تعيين فرموده‌اند، تا به نصاب زکات اُشتران رسيدم. گفت: اي عمرو، اين صدقات از چارپايان، که علف صحرا و گياه بيابان را مي‌چرند و از برکه‌هاي بيابان آب مي‌نوشند گرفته مي‌شود؟ گفتم: آري. گفت: بخدا، نمي‌بينم که قوم و قبيلة من با آن دوري سرزمين‌هايشان و اين کثرت تعدادشان از اين دستور اطاعت بکنند!

عمروعاص گويد: چند روزي نزد وي درنگ کردم. وي پيوسته نزد برادرش مي‌رفت و همة اخبار مربوط به من را به او مي‌داد؛ تا اينکه روزي برادرش جَيفَر مرا فراخواند. بر او وارد شدم. دستيارانش بازوان مرا گرفتند. گفت: رهايش کنيد! رهايم کردند. رفتم تا بنشينم. دستياران وي نگذاشتند بنشينم. به او نگريستم. گفت: حاجت و مطلب خويش را بازگوي! نامه را سر به مهر او تقديم کردم. مُهر نامه را برگشود و آن را خواند تا به پايان نامه رسيد. آنگاه، نامه را به دست برادرش داد. برادرش نيز آن را همانند او قرائت کرد؛ جز اينکه مشاهده کردم عبد بيش از جيفر تحت‌تأثير نامه قرار گرفته است. جيفر گفت: براي من باز نمي‌گويي که قريشيان با وي چگونه رفتار کردند؟ گفتم: از او پيروي کردند؛ بعضي از روي تمايل به دين و آيين وي؛ برخي نيز تحت فشار شمشير. گفت: چه کساني با او همراه شده‌اند؟ گفتم: مردم به اسلام تمايل پيدا کرده‌اند، و بر ديگر دين‌ها و آيين‌ها آن را برگزيده‌اند، و در پرتو عقل و خرد خويش دريافته‌اند و با هدايت خداوندي نسبت به ايشان بازيافته‌اند که پيش از آن در گمراهي بوده‌اند. اينک فکر نمي‌کنم جز شما کسي در اين تنگنا باقي مانده باشد. شما نيز، اگر امروز اسلام نياوريد، و از او تبعيت نکنيد، لشکريان ايشان شما را زير پاي خويش خواهند گرفت، و آبادي زندگاني‌ات را ويرانه خواهند گردانيد. بنابراين، اسلام بياوريد تا به سلامت برهيد، و ايشان شما را کارگزار خويش و فرمانرواي قوم و قبيله‌تان خواهند گردانيد، و لشکريان و نمايندگان ايشان بسوي شما نخواهند آمد! گفت: يک امروز مرا واگذار، و فردا بسوي من بازگرد!

از آنجا به نزد برادرش عبد بازگشتم. گفت: اي عمرو، من سخت اميدوارم که وي اسلام بياورد؛ البته اگر خاطرخواهي فرمانروايي‌اش بگذارد! فرداي آن روز فرا رسيد. به نزد او رفتم. از دادن اجازة ورود به من خودداري کرد. نزد برادرش بازگشتم. به او بازگفتم که نتوانسته‌ام با جيفر ملاقات کنم. وي مرا به نزد او برد. گفت: من دربارة آن چيزي که مرا به سوي آن فراخواندي انديشيده‌‌ام. اگر آنچه را که در اختيار دارم به کسي ديگر واگذاريم و به اختيار او درآورم، ناتوان‌ترين مرد عرب خواهم بود. لشکريان او نيز پايشان به اينجا نخواهد رسيد. اگر پاي لشکريان وي به اينجا برسد، با صحنة کارزاري مواجه خواهند گرديد که با کارزار ديگران که با آنان روياروي شده است فرق خواهد داشت!؟

گفتم: من فردا عزيمت خواهم کرد. وقتي يقين پيدا کرد که عازم رفتن هستم، برادرش با او خلوت کرد و گفت: ما در وضعيتي نيستيم که بر او چيره گرديم. به سوي هر کس که وي تاکنون نامه نگاشته است، دعوت وي را اجابت کرده است. فردا صبح، به دنبال من فرستاد، و خود و برادرش، هر دو دعوت اسلام را اجابت کردند، و راستي و درستي پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- را تصديق کردند، و مرا براي جمع‌آوري زکات آزاد گذاشتند، و داوري و فرمان مرا در باب مردمشان نافذ گردانيدند، و در برابر کساني که با من از در مخالفت درمي‌آمدند، با من همياري کردند [1].

روند گزارش اين سرگذشت، دلالت بر آن دارد که نامه‌نگاري بسوي اين دو برادر، با نامه‌نگاري به ديگر پادشاهان و فرمانروايان بسي فاصله داشته است، و ظاهراً اين رويداد پس از فتح مکه روي داده است.

***

با اين نامه‌ها، نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- دعوت خودشان را به بيشتر فرمانروايان جهان آن روز رسانيدند. بعضي از آنان به ايشان ايمان آوردند، و بعضي کفر ورزيدند. آنان نيز که کفر ورزيدند، افکارشان تحت‌تأثير انديشة آن حضرت قرار گرفت، و آنحضرت با نام و نشان و آيين و دينشان نزد آنان شناخته شدند.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- زاد المعاد، ج 3، ص 62-63.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:33.txt"> سيماي جوامع عربي</a><a class="text" href="w:text:34.txt">اوضاع اجتماعي</a><a class="text" href="w:text:35.txt">اوضاع اقتصادي</a><a class="text" href="w:text:36.txt">اوضاع اخلاقي</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:321.txt">غزوه الغابه يا غزوة ذيقرد:</a><a class="text" href="w:text:322.txt">فتح خيبر</a><a class="text" href="w:text:323.txt">عزيمت پيامبر بسوي خيبر</a><a class="text" href="w:text:324.txt">آمار لشکريان اسلام</a><a class="text" href="w:text:325.txt">جاسوسي منافقان براي يهوديان</a><a class="text" href="w:text:326.txt">در راه خيبر</a><a class="text" href="w:text:327.txt">لشکريان اسلام پشت باروهاي خيبر</a><a class="text" href="w:text:328.txt">قلعه هاي خيبر</a><a class="text" href="w:text:329.txt">فتح ناحيهء دوم شهرک خيبر</a><a class="text" href="w:text:330.txt">قتل پسران ابوالحُقَيق به خاطر پيمان شکني</a><a class="text" href="w:text:331.txt">تقسيم غنايم</a><a class="text" href="w:text:332.txt">ورود جعفربن ابيطالب و اشعريان</a><a class="text" href="w:text:333.txt">ازدواج پيامبر با صفيه</a><a class="text" href="w:text:334.txt">ماجراي گوسفند بريان زهرآلود</a><a class="text" href="w:text:335.txt">آمار کُشتگان دو طرف در جنگ خيبر</a><a class="text" href="w:text:336.txt">فتح فَدَک</a><a class="text" href="w:text:337.txt">نبرد وادي القُري</a><a class="text" href="w:text:338.txt">فتح تَيماء</a><a class="text" href="w:text:339.txt">بازگشت به مدينه</a><a class="text" href="w:text:340.txt">سريهء ابان بن سعد</a><a class="text" href="w:text:341.txt">غزوهء ذات الرَّقاع</a><a class="text" href="w:text:342.txt">عمره القضاء</a><a class="text" href="w:text:343.txt">چهار سريهء ديگر</a><a class="text" href="w:text:344.txt">جنگ مُوته</a><a class="text" href="w:text:345.txt">سريهء ذات السلاسل</a><a class="text" href="w:text:346.txt">سريهء ابوقَتاده</a></body></html>ب- فعّاليت هاي نظامي و رزمي مسلمانان
غزوه الغابه يا غزوة ذيقرد:

اين غزوه يک حرکت انتقام‌جويانه بود، در برابر تيره‌اي از طايفة بني‌فَزاره که به غارت اشتران باردار و شيرده رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- دست يازيده بودند. اين نخستين غزوه‌اي بود که آنحضرت پس از صلح حديبيه، پيش از فتح خيبر به آن عزيمت فرمودند. بخاري در عنوان اين باب ذکر کرده است که اين غزوه سه سال پيش از جنگ خيبر به وقوع پيوسته است. اين مطلب را مُسلم به سند متصل از سلمه بن اَکوَع روايت کرده است. جمهور اهل مغازي، يادآور شده‌اند که اين جنگ پيش از صلح حديبيه روي داده است؛ 