لم- آمدند و ندا دردادند: اي محمد، به نزد ما بيا! آنحضرت از خانه بدر آمدند. گلاويز آنحضرت شدند، و با ايشان سخن گفتن آغاز کردند. پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- نيز با آنان در همان مکان قدري ايستادند و سخن گفتند؛ سپس در پي کار خويش رفتند، و نماز ظهر را ادا کردند و در صحن مسجد نشستند. بني‌تميم اظهار تمايل کردند که با آنحضرت باب مفاخره و مباهات را باز کنند. خطيبشان عطارد بن حاجب را پيش انداختند و او سخن گفتن آغاز کرد. رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- نيز ثابت‌بن قيس‌بن شَمّاس- خطيب اسلام- را امر فرمودند پاسخ آنان را بدهد. آنگاه، شاعرشان زبرقان بن بدر را پيش انداختند، و او در باب مفاخره دادِ سخن داد. شاعر اسلام- حسّان بن ثابت- نيز بالبداهه پاسخ او راداد. 

وقتي خطيبان و شاعران از کار خويش فارغ شدند، اقرع بن حابس گفت: خطيب وي از خطيب ما پرتوان‌تر است، و شاعر وي از شاعر ما تواناتر؛ و صداهاي آنان برتر از صداهاي ما، و گفتارهايشان برتر از گفتارهاي ما است! آنگاه، اسلام آوردند. رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- نيز جوايز و هدايايي ارزنده به آنان مرحمت فرمودند، و زنان و فرزندانشان را به ايشان بازگردانيدند. [1]

2. سرية قُطبَه بن عامر: بسوي طايفه‌اي از خَثعَم در ناحية تَبالَه در نزديکي تربه، در ماه صفر سال نهم هجرت. قطبه بن عامر به اتفاق بيست تن، با ده شتر که به نوبت سوار مي‌شدند، عازم نبرد با آنان گرديد. قطبه بر آنان حمله برد؛ کارزاري سخت ميان طرفين درگرفت، و کار به جايي رسيد که مجروحان جنگي در هر دو طرف بسيار شدند. قطبه نيز خود در ميان جمع کشته‌شدگان قرار گرفت، و مسلمانان اُشتران و زنان و گوسفندان را که به غنيمت آورده بودند، با خود به مدينه بازگردانيدند.

3. سرية ضحّاک بن سُفيان کلابي: بسوي بني‌کلاب، در ماه ربيع‌الاول سال نهم هجرت. اين سريه بسوي بني‌کلاب اعزام شدند تا آنان را به اسلام دعوت کنند. بني‌کلاب از مسلمانان شدن امتناع کردند و دست به کارزار زدند. مسلمانان نيز آنان را شکست دادند، و يک مرد از آنان را کشتند.

4. سرية علقمه بن مُجَرِّز مُدلِجي: در ماه ربيع‌الآخر سال نهم هجرت، به اتفاق سيصد تن از رزمندگان اسلام. پيامبر اسلام -صلى الله عليه وسلم- آنان را بسوي عده‌اي از اَحباش فرستادند که در نزديکي سواحل جُدّه براي غارت و چپاول اهل مکه گِرد آمده بودند. علقمه به دريا زد و رفت تا به يک جزيره رسيد. آنان وقتي خبر عزيمت رزمندگان مسلمان را شنيدند، گريختند[2]. 

5. سرية علي‌بن ابيطالب:  بسوي بُتکده فُلْس، براي درهم شکستن آن، در ماه ربيع‌الاول سال نهم هجرت. رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- وي را به اتفاق يکصد و پنجاه تن از رزمندگان اسلام، با يکصد شتر و پنجاه اسب اعزام فرمودند. يک رايت سياه و يک لواي سفيد همراه اين سريه بود. به هنگام سپيده‌دم بر مناطق مسکوني خاندان حاتم‌طائي شبيخون زدند. و بُت فُلس و معبد و بتکدة مخصوص آن را درهم شکستند و با دستان پر، و با اسيران و اشتران و گوسفندان فراوان بازگشتند. خواهر عدي بن حاتم در زمرة اين اسيران بود. و عدّي به شام گريخت. مسلمانان در گنجينة مخصوص فُلس سه شمشير و سه زره يافتند، و در بين راه غنايم را قسمت کردند، و هم مخصوص رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- را جدا نگاه داشتند، و فرزندان حاتم طائي را در عِداد اسيران تقسيم نکردند.

وقتي به مدينه رسيدند، خواهر عدّي بن‌حاتم از رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- استمداد و تقاضاي احسان کرد و گفت: اي رسول خدا، سرپرست من به سفر رفته، پدر من از دنيا رخت بربسته، و من پيرزني کهنسال هستم که خدمتي از دستم برنمي‌آيد. بر من منّت گذاريد؛ خداوند بر شما منّت گذارد! فرمودند: (مَن وافِدُک؟) سرپرست تو کيست؟گفت: عدي بن حاتم! فرمودند: (الذي فر من الله ورسوله؟) همان که از خدا و رسول‌خدا گريخته است؟! و راه خودشان را گرفتند و رفتند. فرداي آن روز، همين درخواست و استمداد را تکرار کرد؛ پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- نيز همان سخن روز پيش را در پاسخ او تکرار کردند. روز بعد همان درخواست و استمداد را بار ديگر مطرح کرد، و پبامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- اين بار با آزادي وي موافقت کردند. در کنار وي مردي ايستاده بود. آن مرد- که احتمالاً علي بود- به او گفت: ناقة حِملان را از ايشان درخواست کن! درخواست کرد، و پيامبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- به او دادند.

خواهر عدّي بن حاتم به نزد برادرش در شام بازگشت. همينکه برادرش را ديد، در ارتباط با رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- براي او چنين بازگفت: او کاري کرد که پدرت نمي‌کرد!؟ با ميل و رغبت، يا با ترس و وحشت، نزد او برو! عدي نيز بدون امان‌نامة کتبي يا شفاهي راهي محضر رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- شد، و به خانة آنحضرت وارد شد. وقتي روياروي آنحضرت نشست، حضرت رسول‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- حمد و ثناي الهي به جاي آوردند، و آنگاه گفتند:

(ما يفرک؟ أيفرک أن تقول لا اله‌الاالله؟ فهل تعلم من إله سوى الله؟)

«چه چيز تو را مي‌گريزاند؟ آيا از اين مي‌گريزي که بگويي لااله‌الاالله؟! مگر خدايي بجز خداي يکتاي بي‌همتا سُراغ داري؟!»

عدّي گفت: نه! آنگاه حضرت رسول‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- مدتي با او سخن گفتند، و سپس فرمودند:

(إنما تفر أن يقال‌ الله‌اکبر؛ فهل تعلم شيئاً أکبر من الله؟)

«حتما از اين مي‌گريزي که بگويي الله‌اکبر! مگر کسي يا چيزي را بزرگتر از خداي يکتاي بي‌همتا سراغ داري؟!»

گفت: نه! فرمودند:

(فإن اليهود مغضوب عليهم وإن النصارى ضالون).

«بنابراين، يهوديان مشمول غضب خداي يکتايند، و مسيحيان گمراهان‌اند!»

عدّي گفت: حال که چنين است، من حنيف و مسلمانم! آثار شادماني در چهرة رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- آشکار گرديد، و دستور دادند که نزد مردي از انصار به سر بَرَد، و صبح و شام به نزد آنحضرت بيايد [3].

* بنا به روايت ابن اسحاق از عدّي، پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- وقتي عدي را در برابرشان در خانة خودشان نشانيدند، به او گفتند: 

(ايه يا عدي بن حاتم! الم تکن رکوسياً؟)[4].

«واگذار، اي عدي پسر حاتم! مگر تو رَکوسي[5] نبودي؟!»

گويد: گفتم: چرا! فرمودند:

(أو لم تکن تسير في قومک بالمرباع؟)

«مگر همراه قوم قبيله‌ات به اين سوي و آن سوي نمي‌تاختي و يک چهارم اموال به دست آمده را نمي‌گرفتي؟!»

گويد: گفتم: چرا! فرمودند:

(فإن ذلک لم يحلّ لک في دينک)

«اما اين کار به حکم دين تو براي تو روا نبود!؟»

گويد: گفتم: آري بخدا! گويد: و با اين ترتيب دانستم که وي نبي‌مُرسل است، و چيزهايي را که هيچکس نمي‌داند، مي‌داند [6].

* بنا به روايت امام احمد، نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- به او گفتند: (يا عدي، أسلم تسلم) اي عدي، اسلام بياور تا به سلامت بماني! من گفتم: من خود ديندار هستم! گفتند: (أنا أعلم بدينک منک) من از خود تو به دين تو آشناترم! گفتم: شما از خود من به دين من آشناتريد؟! گفتند: (نعم! ألست من الرکوسية وأنت تأکل مرباع قومک؟) آري: مگر تو از 