
(يا معاذ، إنک عسى أن لا تلقاني بعد عامي هذا، ولعلک أن تمر بمسجدي هذا وقبري).

«اي معاذ، تو چه بسا پس از امسال ديگر مرا ملاقات نکني، و شايد وقتي از اينجا بگذري آرامگاه مرا در کنار مسجدم بيابي!؟»

و معاذ از سوزِ دل در غم فراق رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- گريست.

خداوند چنين خواسته بود که ثمرات دعوتي را که آنحضرت بيست و اندي سال در راه بارور کردن نهال آن رنج‌هاي گوناگون را بر خويشتن هموار گردانيده بودند، به رسول‌گرامي خويش نشان بدهد. نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- در اطراف مکه با افراد و نمايندگان قبايل مختلف عرب نشست و برخاست داشته باشند، و آنان از آنحضرت احکام دين و معارف اسلام را فراگيرند، و از آنان گواهي بگيرد که نسبت به اداي امانت الهي کوتاهي نکرده، و رسالت خداوند را تبليغ فرموده، و از مراتب خيرخواهي نسبت به امت خويش فروگذار نکرده است.

پيامبر بزرگ اسلام اعلام کردند که قصد اداي اين حجّ پربرکت و پرآوازه را دارند. جمعيت انبوهي وارد مدينه شدند، و همگي آنان خواستار آن بودند که در اين سفر حج به رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- اقتدا کنند[1]. روز شنبه، پنج روز مانده به پايان ماه ذيقعده، نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- آمادة سفر شدند[2]. گيسوانشان را شانه کردند و روغن زدند و پيراهن پوشيدند و عبا بر دوش گرفتند، و شتر قرباني خودشان را قلاده به گردن بستند، و بعدازظهر آن روز به راه افتادند. پيش از نماز عصر به ذوالحُلَيفه رسيدند، و نماز عصر را دو رکعت گزاردند، و در آنجا ماندند تا شب به صبح رسيد. صبح روز بعد، به اصحابشان فرمودند:

(أتاني الليلة آت من ربي فقال: صل في هذا الوادي المبارک وقل: عمرة في حجة)[3].

«دوش پيکي از جانب خداي من نزد من آمد و گفت: دراين وادي پربرکت نماز بگزار و نيت کن که يک عمره و يک حج را با هم برگزار کني!»

حضرت رسول‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- پيش از آنکه نمازظهر را بگزارند. براي احرام بستن غسل کردند. آنگاه، عايشه با دستان خويش با ذَريره و ديگر عطرياتي که مُشک نيز در آن بود، سر و بدن آنحضرت را خوشبوي گردانيد، به اندازه‌اي که عطريات لابلاي گيسوان آنحضرت و محاسن ايشان برق مي‌زد، و بدون آنکه سر و صورتشان را بشويند، آن عطريات را به حال خود واگذاشتند و پيراهن بر تن پوشيدند، و رِدا بر دوش گرفتند، و آنگاه نماز ظهر را دو رکعت گزاردند، و سپس در همان مکاني که نماز گزارده بودند احرام حجّ و عُمره بستند، و حج و عمره را با هم نيت کردند و تلبيه را آغاز کردند. آنگاه از آن مکان خارج شدند و بر ناقة قَصواء سوار شدند، در حاليکه همچنان تلبيه سر مي‌دادند، و هنگامي که به بيابان رسيدند، هنوز تلبيه مي‌گفتند.

پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- مسير خودشان را ادامه دادند تا به نزديکي مکه رسيدند، در ذي‌طُوي شب را ماندند. آنگاه بامداد روز يکشنبه چهار روز گذشته از آغاز ذيحجة سال دهم هجرت نماز صبح را گزاردند و غسل کردند و وارد شهر مکه شدند. جمعاً هشت روز سفرشان به طول انجاميده بود که مدت زمان متوسطي براي طي اين مسير است. وقتي وارد مسجدالحرام شدند، خانة کعبه را طواف کردند. آنگاه سعي صفا و مروه به جاي آوردند، اما از احرام خارج نشدند، چون حجّ ايشان حجّ قران بود و قرباني خودشان را از آغاز عمره به همراه آورده بودند. آنحضرت پس از اداي مناسک در بالا دست مکه در منطقة حَجون فرود آمدند و در آنجا اقامت کردند، و جز براي طواف حج، ديگر به طواف خانة کعبه نيامدند.

رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- به همراهانشان که قرباني به همراه نياورده بودند دستور دادند که اِحرامشان را اِحرام عُمره درنظر بگيرند، و خانة کعبه را طواف کنند و سعي صفا و مروه را به جاي آورند، آنگاه کاملاً از احرام خارج شوند. همراهان رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- دچار ترديد شدند. آنحضرت فرمودند:

(لو استقبلت من أمري ما أستدبرت ما اهديت ولولا أن معي الهدي لأحللت)

«اگر اين ترتيبي را که پيش آمد از پيش مي‌دانستم قرباني با خود نمي‌آوردم؛ و اگر نبود اينکه قرباني به همراه آورده‌ام، از اِحرام درمي‌آمدم!»

بنابراين، کساني که قرباني با خود نياورده بودند از اِحرام درآمدند و سخن آنحضرت را شنيدند و از ايشان اطاعت کردند.

روز هشتم ذيحجه- که روز تَرويه نام دارد- آهنگ مني کردند، و نمازهاي ظهر و عصر و مغرب و عشا و صبح روز بعد را- جمعا پنج نماز- در بيابان مني گزاردند. آنگاه قدري درنگ کردند تا خورشيد طلوع کرد. از آنجا تا سوي بيابان عرفات به راه افتادند. در عرفات، مشاهده کردند که قبّه‌اي براي ايشان در نَمِره برپا کرده‌اند. در آن قبّه منزل کردند، وقتي آفتاب از نيمروز گذشت، دستور دادند ناقة قَصواء را براي ايشان آماده کردند، و بر آن سوار شدند و به ميانة بيابان عرفات آمدند، و در حالي که يکصد و بيست و چهار هزار يا يکصد و چهل و چهار هزار تن از مسلمانان در اطراف آن حضرت گرد آمده بودند، در ميان مردم براي ايراد خطابه ايستادند، و اين خطبة جامع را اِلقا کردند:

(أيها الناس، اسمعوا قولي، فإني لا أدري، لعلي لا ألقاکم بعد عامي هذا بهذا الموقف أبداً) [4].

«هان، اي مردمان، سخن مرا بشنويد؛ که من نمي‌دانم، شايد ديگر سالهاي آينده شما را در اين موقف نبينم!؟»

(إن دماءکم وأموالکم حرام عليکم کحرمة يومکم هذا في شهرکم هذا في بلدکم هذا).

«حريم خونهاي شما و اموال شما محترم است، و بايد حُرمت آنها را نگاه داريد، همانند حُرمت امروز، در اين ماه، و در اين شهر شما!»

(ألا کل شيء من أمر الجاهلية تحت قدمي موضوع، ودماء الجاهلية موضوعة، وإن أول دم أضع من دمائنا دم ابن ربيعة بن الحارث؛ وربا الجاهلية موضوع، وأول ربا أضع من ربانا ربا عباس بن عبدالمطلب، فانه موضوع کله...).

«هشدار، که هر آنچه مربوط به جاهليت است بي‌اعتبار است و زير پاهاي من جاي دارد. خونهاي ريخته شده در جاهليت فرو نهاده است و غيرقابل قصاص و خونخواهي؛ و نخستين خوني که از ما ريخته شده و آن را قصاص نخواهيم کرد، خون ابن‌ربيعه پسر حارث است؛ همچنين، رِباي دوران جاهليت از اعتبار ساقط است، و نخستين ربايي که آنرا از موارد رباي خودمان از درجه اعتبار ساقط مي‌گردانم، رباي عباس بن عبدالمطلب است که تماماً بي‌اعتبار است...!»

(فاتقواالله في النساء، فإنکم أخذتموهن بأمانة الله، واستحللتم فروجهن بکلمة الله، ولکم عليهن ألاَّ يوطئن فرشکم أحداً تکرهونه، فإن فعلن ذلک فاضربوهن ضرباً غير مبرح، ولهن عليکم رزقهن وکسوتهن بالمعروف).

«حال که چنين است، خداي را درنظر بگيريد در ارتباط با زنان؛ که شما آنان را با امانت خدا برگرفته‌ايد، و رابطه ويژه با انان را با حکم خدا براي خودتان حلال کرده‌ايد! اين حق شما بر گردن آنان است که هرگز کسي را که شما خوش نداريد، به خانه و زندگي شما راه ندهند؛ اگر چنين کاري کردند، مي‌توانيد آنان را بزنيد، البته به نوعي که آنان را آسيب نرساند! حق آنان نيز بر گردن شما آنست، که در حدّ متعارف خوراک و پوشاک 