ردد، و من براي دوري گزيدن از چنان اختلافاتي، از تدريس در آن مدرسه استعفا کردم.

در طول اين ساليان، به دنبال جنگ پنجم حُزيران 1967 م، با دو تن از قهرمانان بنام جهان اسلام ملاقات کردم، که سينه‌هايشان آکنده و دلهايشان لبريز بود از جهاد طلبي بر عليه فشارهايي که پيوسته وپياپي بر مسلمانان وارد مي‌شد، و بر عليه نيروها و ملّت‌هايي که با نيرنگ‌ها و توطئه‌ها زندگر را در کام مسلمانان تلخ گردانيده بود. اين جهاد در تمام سطوح بود، و در همة ميدان‌هاي فکري و فرهنگي و رزمي و غيره؛ من نيز به اين دو قهرمان پيوستم، و سوّمي آنان شدم.

پيوسته صبح و شام، در اين زمينه‌ها مي‌انديشيديم؛ و بالاخره جوانان مسلمان را به آماده شدن براي جهاد بر عليه اسرائيل،اوّلاً؛ و بر عليه تمامي دشمنان اسلام و انسانيت، ثانياً؛ فراخوانديم. تقاضاهاي پياپي از سوي جوانان مسلمان به دست ما مي‌رسيد که در آنها عزم خود را بر جانبازي و ايستادگي در اين راه تا آخرين قطرة خون خويش، تأکيد و اعلام مي‌کردند. از ميان آنان، با گزينش، دو هزار نفر را متشکّل گردانيديم و به آموزش نظامي آنان پرداختيم. همين روزها، کنگرة فلسطين در اگوست 1967، در دهلي‌نو برگزار شد، و ما به نمايندگي از تشکُّل جوانان مسلمان در آن کنگره حضور يافتيم و سپس بر سر کار خويش بازگشتيم.

نيرنگ‌ها و توطئه‌ها، يکي پس از ديگري، پشت سر ما در داخل و خارج شکل گرفت، تا جايي که اوضاع و احوال دگرگون گرديد، و ما شرط حزم و احتياط در آن ديديم که کار خود را با آن روالي که داشت رها کنيم، و از راه ديگري مسير خود را ادامه دهيم. ديري نپاييد که دست قضا و قدر الهي ما سه تن را از يکديگر جدا کرد، و هر يک به شهري دوردست کوچ کرديم، و دوستان صميمي به فراق يکديگر مبتلا شدند. خلاصه، در پي استعفا از مدرسة دارالحديث در شهر مئو، چند روزي نگذشته بود که به دانشکدة فيض‌العلوم در شهر سيوني، در ايالت مادياپرادش، که هفتصد کيلومتر يا بيشتر، از شهر مئو فاصله داشت، دعوت شدم.

در ژانوية 1969 در شهر سيوني اقامت گزيدم. دردانشکدة فيض‌العلوم به تدريس اشتغال ورزيدم، و ادارة تمامي امور داخلي و خارجي دانشکده را به نيابت از رياست کلّ دانشکده بر عهده داشتم، و بر کار مدرّسان نيز نظارت مي‌کردم. همزمان در مسجد جامع سيوني خطابه ايراد مي‌کردم، و در اطراف و اکناف و حومة آن شهر در مجامع مسلمين کنفرانس مي‌دادم، و آنان را به اسلام آوردن از سر نو، دعوت مي‌کردم. در آنجا، با شخصيت‌هاي بزرگ اسلامي، و دانشمندان طراز اوّل که در جميع نواحي هندوستان دست‌اندرکار تبليغ اسلام بودند، ملاقات کردم، و از رهنمودهاي سازنده و تجارب ارزندة ايشان بهره جستم.

در آنجا کميته‌هايي تشکيل داديم که اوضاع و احوال و امور مسلمين را تحت‌نظر مي‌گرفت، و راههاي پيشرفت و پيشتازي را به آنان مي‌نمود، و بحمدالله، در تمامي جوانب زندگي ديني و فکري و فرهنگي و بازرگاني، تأثير بسزاي داشت؛ و در ايجاد وحدت کلمه ميان مسلمانان جهان يد بيضائي از خود نشان داد، و آنان را از شرّ بدعت‌ها و خرافات نگاه داشت، و درجهت پايبندي به دين تشويق کرد.

چهار سال تحصيلي تمام را در آنجا بسر بردم. زماني که در اواخر سال 1972 ميلادي به زادگاه خويش بازگشتم، هيئت رئيسة مدرسة دارلتّعليم در مبارکپور اصرار ورزيدند بر اينکه تدريس در آن مدرسه و ادارة امور آموزشي آن را به عهده بگيرم، و مرا ناگزير ساختند. من نيز، در مسئوليت جديدم، در ارتباط با مدرسه‌اي که روزگاري نخستين آموزشگاه محل تحصيل من بود، به انجام وظيفه مشغول شدم. امّا همينکه دو سال تحصيلي را در آن مدرسه به پايان رساندم،رياست دانشگاه سَلَفي بنارس از رياست مدرسة دارلتّعليم درخواست کرد که نسبت به او لطفي بکند، و باانتقال من به جامعة سَلَفيه موافقت بعمل آورد. وي نيز، بخاطر رعايت مصلحت دانشگاه مذکور، و روابط گوناگون و همبستگي‌هايي که با يکديگر داشتند، پيشنهاد و درخواست مزبور را پذيرفت، و من در ماه اکتبر 1974 به دانشگاه سَلَفي بنارس انتقال يافتم، و تا امروز، همچنان به انجام وظايف محوّله مشغول هستم.

تأليفات: در اين مدّت طولاني که از فارغ‌التحصيلي‌ام مي‌گذرد، هيچگاه جانب نگارش وتأليف را فرونگذاشته‌ام، و پيوسته، اندک اندک، به هر اندازه که وقت و فرصت من ايجاب مي‌کرده است، مي‌نوشته‌ام. روي هم رفته، تاکنون، هشت تأليف و ترجمه داشته‌ام، و چندين مقاله نيز از من در مجلاّت و روزنامه‌ها منتشر گرديده است. آن هشت فقره تأليف و ترجمه عبارتند از:

1) شرح ازهارالعرب (به زبان عربي) سال 1962 م. «ازهارالعرب» مجموعه‌اي است با حجم متوسّط از اشعار گزيدة عربي، گردآوري: محمّدبن يوسف السورتي (چاپ نشده)؛

2) ترجمة رسالة «المصابيح في مسأله التراويح» از سيوطي (به زبان اردو)، سال 1963 م (چاپ شده)؛

3) ترجمة «الکلم الطيب» از ابن تيميه (به زبان اردو)، سال 1966 م (چاپ نشده)؛

4) ترجمة «الاربعين النَّوَويه» با شرح و توضيح (به زبان اردو)، سال 1969 م.

5) بشارتهاي ظهور محمّد در کتابهاي يهود و نصاري (به زبان اردو)، سال 1970 م (چاپ نشده)؛

6) شرح حال شيخ‌‌الاسلام محمّدبن عبدالوّهاب تميمي نجدي، ترجمة رسالة شيخ احمدبن حَجَر قاضي محکمة شرع در قطر، که تاريخ کامل آل سعود را بر آن افزوده‌ام (به زبان اردو)، سال 1972 م (چاپ شده)؛

7) حاشيه‌اي متوسط بر بلوغ المرام ابن حجر عسقلاني (به زبان عربي)، سال 1974 م (چاپ نشده)؛

8) قاديانيه و قهرمان اسلام شيخ ثناءالله امرتسري (به زبان اردو)، سال 1976م که هم اينک دست‌اندرکار ترجمة آن به زبان عربي هستم (زير چاپ)؛

بالاخره، اين نوشتار تحقيقي که آن را به رابطه‌العالم الاسلامي تقديم مي‌دارم نُهمين کتاب و رساله‌اي است که ترجمه و تأليف کرده‌ام؛ والله الموفّق، و اَزُمَّه الامور کلّها بيده. ربّنا تقبَّلهُ منّا بقبول حسنٍ، و اَنبِتهُ نَباتاً حَسَنا.

صفي الرّحمن مبارکپوري
--------------------------------------------------------------------------------
*- این اتوبیروگرافی را مؤلف بنا به درخواست رابطة العالم الاسلامی، ضمیمه مقدّمه کتاب قرار داده، و ما آنرا از چاپ نخستین کتاب نقل می‌کنیم؛ مؤلّف این شرح حال مختصر خود را «حیاتی کما عرفتُها» عنوان نهاده است-م.بخش دوّم
مکّة مکّرمه کانون نبوّت و دعوت رسول خدا –صلى الله عليه وسلم-

تمهيد:
حيات رسول اکرم -صلى الله عليه وسلم- پس از آنکه به شرف نبوت و رسالت آراسته شد، به دو دوران کاملاً متمايز از يکديگر تقسيم مي‌گردد که عبارتند از:

1. دوران مکّي، تقريبا سيزده سال؛

2. دوران مَدَني، ده سال تمام.

هر يک از اين دو دوران نيز به چند مرحله تقسيم مي‌شوند که هر مرحله داراي ويژگي‌هايي متمايز از مراحل ديگر است. اين تفاوت‌ها و خصوصيت‌ها در پرتو نگرش دقيق نسبت به اوضاع واحوال و شرايط حاکم بر دعوت نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- در هر يک از اين دوران‌ها و مراحل به وضوح آشکار مي‌گردد.

دوران مکي را مي‌توان به سه مرحله 