 بياوريم، نخست برآنيم که به برخي ويژگي‌هاي حضرت عمر -رضي الله عنه- از نظر عواطف و احساسات اشاره‌اي داشته باشيم.

حضرت عمر -رضي الله عنه- به تُندخويي و سرسختي مشهور بود، و مسلمانان از ناحية وي آزارهاي گوناگون ديده بودند. گويا، در وجود وي احساسات متناقضي باهم درگير بود. از يک سوي، به آداب و رسومي که پدران و نياکان وي بنيان نهاده بودند احترام مي‌گذاشت و نسبت به آنها تعصّب داشت؛ از سوي ديگر، تحت تأثير شجاعت و صلابت مسلمانان قرار گرفته بود، و خستگي‌ناپذيري و شکيبايي آنان و تحمل آزارها و شکنجه‌ها در راه عقيده و آئينشان براي وي سخت شايان تحسين مي‌نمود؛ در عين حال، به عنوان يک مرد عاقل و فرزانه، ذهن وي درگير با انواع شک و شبهه‌ها بود، دائر بر اينکه آيا واقعاً آنچه اسلام به سوي آن فرامي‌خواند برتر و پاکيزه‌تر از غير آن است؟ به همين جهت، همواره به محض آنکه به جوش و خروش مي‌آمد، يکباره همة شراره‌هاي دروني‌اش افسرده مي‌گشت.

خلاصة روايات دربارة مسلمان شدن حضرت عمر -رضي الله عنه- اگر بخواهيم همة گزارشهاي رسيده را به يکديگر بپيونديم و حاصل مطلب را ارائه کنيم- چنين است که وي شبي از شبها بنا را بر آن نهاد که خارج از خانه شب را به صبح بياورد. به حرم رفت، و پشت پردة کعبه جاي گرفت. نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- به نماز ايستاده بودند، و در حال نماز سورة حاقّه را آغاز کردند. عمر به تلاوت قرآن گوش فرا داد، و تحت‌تأثير انتظام و انسجام آيات قرآن قرار گرفت. خود او مي‌گويد: با خودم گفتم: اين مرد بخدا شاعر است، همانگونه که قريش مي‌گويند! گويد: بي‌درنگ آن حضرت چنين تلاوت کردند:

)إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ * وَمَا هُوَ بِقَوْلِ شَاعِرٍ قَلِيلاً مَا تُؤْمِنُونَ﴾ «اين قرآن سخن فرستاده‌اي مکرّم است؛ و هرگز سخن يک شاعر نيست؛ چه بسيار کم ايمان مي‌آوريد!»

گويد: گفتم: کاهن! بي‌درنگ چنين تلاوت فرمودند:

وَلَا بِقَوْلِ كَاهِنٍ قَلِيلاً مَا تَذَكَّرُونَ * تَنـزِيلٌ مِّن رَّبِّ الْعَالَمِينَ﴾.

«اين، سخن کاهن نيز هرگز نيست، چه بسيار کم مي‌انديشيد و درمي‌يابيد! اين سخنان فرو فرستاده خداي جهانيان است!»

پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- همچنان تلاوت آيات را تا پايان سوره ادامه دادند. گويد: اسلام- به اين ترتيب- در قلب من جاي گرفت [3].

اين، هستة نخستين اسلام بود که در زمين دل وي کاشته مي‌شد؛ امّا، پوستة ستُرگ تمايلات و گرايشهاي جاهليت، و تعصبات موروثي، و افتخار به آئين آباء و اجدادي عمدتاً بر حقيقت محض و خالصي که در گوش دلش زمزمه داشت، چيره مي‌گرديد. اين بود که وي با جديت تمام بر ضد اسلام مي‌کوشيد، و احساس تعيين کننده‌اي را که در ژرفاي وجود وي در پس آن پوستة ضخيم پنهان شده بود، به خرج برنمي‌داشت.

روزي، از فرط دشمني با رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- و از سر آن تندخويي و پرخاشجويي که هميشه داشت، شمشير حمايل کرد و از خانه بيرون شد، و قصد آن داشت که کار آنحضرت را يکسره کند. نعيم‌بن عبدالله نحّام عَدَوي، يا مردي از بني زهره، يامردي از بني مخزوم، سر راه را بر او گرفت و گفت: کجا با اين شتاب، اي عمر؟! گفت: قصد دارم بروم و محمد را به قتل برسانم! آن مرد گفت: اگر محمد را بکشي، چگونه مي‌خواهي از جانب بني‌هاشم و بني‌زهره در امان بماني؟! عمر به او گفت: به گمان من تو صابي شده‌اي و از دين و آئيني که بر آن بوده‌اي برگشته‌اي!؟ آن مرد گفت: اي عمر، آيا مي‌خواهي خبر شگفت‌انگيزي را براي تو بازگو کنم! خواهر و شوهر خواهرت صابي شده‌اند، و دين و آئيني را که تو بر آن بوده‌اي رها کرده‌اند! عمر با رخساره‌اي برافروخته آهنگ خانة آنان کرد. وقتي به آنجا رسيد، خبّاب بن ارتّ نزد آنان بود، و از روي صحيفه‌اي که سورة طاها بر آن نوشته شده بود بر آنان اِقراء مي‌کرد. خبّاب معلّم قرآن آندو بود و هرازگاهي نزد آنان مي‌آمد و قرآن يادشان مي‌داد. همينکه خبّاب ورود عمر را به خانه احساس کرد، خود را در گوشه‌اي پنهان کرد. فاطمه خواهر عمر نيز آن صحيفه را در جايي مخفي کرد. اما، عمر، وقتي که داشت به خانة خواهرش نزديک مي‌شد، صداي قرائت قرآن خبّاب را که بر آندو اِقراء مي‌کرد شنيده بود. وقتي بر خواهر و شوهر خواهرش وارد شد، خطاب به آندو گفت: اين سرو صدايي که از خانة شما شنيدم چه بود؟! گفتند: چيزي نبود؛ گفتگويي عادي بود که با هم داشتيم! گفت: نکند که شما صابي شده باشيد؟! شوهر خواهرش گفت: اي عمر، هيچ فکر کرده‌اي که ممکن است حق با دين ديگري غير از دين و آئين تو باشد؟! عمر بر او حمله برد و او را زير ضربان مشت و لگد خويش گرفت. خواهرش آمد تا او را از شوهرش جدا کند. عمر سيلي محکمي بر صورت خواهرش نواخت که سر و روي او را مالامال خون گردانيد. به روايت ابن اسحاق خواهرش را کتک زد و سر و صورت او را زخمي گردانيد. فاطمه- که سخت خشمگين شده بود- گفت: اي عمر، حال که حق با دين ديگري غير از دين و آئين توست؛ اشهدان لااله‌الاالله، و أشهد أن محمداً رسول‌الله!

عمر که از تأثيرگذاري بر افکار و عقايد خواهر و شوهرخواهر خويش نااميد شده بود، و سر روي خون‌آلود خواهرش فرا روي او قرار گرفته بود، پشيمان و شرمسار گرديد و گفت: اين نوشته‌اي را که نزدتان بود به من بدهيد و بر من اقراء کنيد! خواهرش گفت: تو پليد هستي؛ و ﴿لاَ يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ﴾[4] جز پاکان کسي نبايد قرآن را لمس کند! برخيز و غسل کن! عمر برخاست و غسل کرد. آنگاه صحيفة سورة طاها را برگرفت و خواند: ﴿بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ﴾ و گفت: چه نامهاي پاک و پاکيزه‌اي! سپس خواند: ﴿طه﴾ و خواند و خواند تا رسيد به اين آيه: ﴿إِنَّنِي أَنَا اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدْنِي وَأَقِمِ الصَّلَاةَ لِذِكْرِي﴾[5] گفت: چقدر اين کلام نيکو و گرامي است! مرا نزد محمد ببريد!

وقتي خَبّاب اين سخن عمر را شنيد، از نهانگاه خويش بيرون آمد و گفت: مژده بده، اي عمر! که من اميدوارم تو مصداق دعاي رسول‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- در شب پنجشنبة گذشته باشي، آنگاه که در خانه‌اي که پايين کوه صفا است، آنحضرت به درگاه خداوند عرضه داشتند: اللهم أعز الاسلام بعمر بن الخطاب أو بأبي جهل بن هشام.

عمر شمشيرش را برداشت و حمايل کرد و به راه افتاد. رفت و رفت تا به دارالارقم رسيد. در را کوبيد. مردي به پاي خاست و از شکاف در نگريست. عمر را ديد که شمشير حمايل کرده است! خبر نزد رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- برد. مسلمانان پريشان شدند. حمزه خطاب به آنان گفت: چرا پريشان شديد؟! گفتند: عمر! گفت: عمر باشد؟! در را بروي او بگشاييد؛ اگر به قصد خير آمده باشد، ما نيز با او به خير مقابله مي‌کنيم؛ و اگر به قصد شرّ آمده باشد با همان شمشير خودش او را به قتل مي‌رسانيم! رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- درون خانة ارقم حضور داشتند و آياتي از قرآن داشت بر آنحضرت وحي مي‌شد. پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- برخاستند و به نزد عمر آمدند و 