و را در اتاق ديگر ملاقات کردند. يقة جامة او را همراه با بند شمشيرش در دست گرفتند و با شدّت هرچه تمامتر تکان دادند و گفتند:

(أما أنت منتهيا يا عمر؟ حتى ينزل الله بك من الخزي والنکال ما نزل بالوليد بن المغيرة؟ اللهم هذا عمر بن الخطاب! اللهم أعز الاسلام بعمر بن الخطاب).

«عمر! نمي‌خواهي از کارهايت دست برداري تا خداوند همان خواري و عذاب الهي که بر وليد بن مغيره نازل گرديد، بر تو نيز نازل گرداند؟! خداوندا، اين عمربن خطاب است! خداوندا، با (مسلمان شدن) عمربن خطاب اسلات را عزب بخش!»

عمر بي‌درنگ گفت: (اشهدان لااله‌الاالله، و انک رسول‌الله) و اسلام آورد. ساکنان در دارالارقم آنچنان تکبيري گفتند که حاضران در مسجدالحرام صدايشان را شنيدند[6].

عمر -رضي الله عنه- در دليري و سرسختي کم نظير بود. اسلام آوردن وي براي مشرکان يک فاجعه بود. مشرکان احساس کردند که بيکباره خوار و خفيف شده‌اند؛ به عکس، مسلمانان جامة عزّت و شرف و سرور بر تن آراستند.

* ابن اسحاق به سند خودش از عمر روايت کرده است که گفت: وقتي اسلام آوردم، در خاطرات خود مرور مي‌کردم که از اهل مکه، چه کسي در دشمني با رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- سرسخت‌تر است؟ گويد: گفتم: ابوجهل! رفتم تا در خانة او را به صدا درآورم. بيرون آمد و گفت: اهلا و سهلا!؟ چه عجب؟! گويد: گفتم: آمده‌ام تا به تو خبر بدهم که من به خداي يکتا و به فرستادة او محمد ايمان آورده‌ام و هر آنچه را که وي آورده است تصديق کرده‌‌ام! گويد: ابوجهل در را به روي من بست و گفت: مرده‌شوي خودت را و آن خبري را که آورده‌‌اي ببرد! [7]

* ابن جوزي آورده است که عمر -رضي الله عنه- گويد: چنان بود که هرگاه مردي از اهل مکه اسلام مي‌آورد، مردان ديگر را با او درگير مي‌شدند و او را مي‌زدند و او آنان را مي‌زد. من نيز وقتي مسلمان شدم- نزد دائي‌ام رفتم- عاصي‌بن هاشم و مسلمان شدنم را به او اعلام کردم؛ به درون خانه بازگشت. گويد: همچنين، به سراغ مردي از بزرگان قريش- شايد ابوجهل- رفتم و مسلمان شدنم را به او اعلام کردم؛ به درون خانه بازگشت! [8]

* به روايت ديگر، ابن‌اسحاق از نافع از ابن عمر نقل کرده است که گفت: وقتي عمربن خطاب اسلام آورد قريش از مسلمان شدن او باخبر نشدند. عمر گفت: چه کسي از اهل مکه براي سخنگويي و نشر اخبار و احاديث شايسته‌تر و بهتر است؟ گفتند: جَميل بن مَعمَر جُمَحي! نزد او شتافت. من نيز همراه وي بودم و با چشم و گوش باز، به دقت، آنچه را مي‌ديدم و مي‌شنيدم درمي‌يافتم. نزد جميل رفت و به او گفت: اي جميل، من اسلام آورده‌ام! عبدالله‌بن عمر گويد: بخدا جميل حتي يک کلمه در پاسخ وي نگفت: بي‌درنگ برخاست و به مسجدالحرام رفت و با صداي بلند ندا در داد: اي قريشيان، پسر خطاب صابي شده است! عمر- که پشت سر او ايستاده بود- گفت: دروغ مي‌گويد! من اسلام آورده‌‌ام و به خداي يکتا ايمان آورده‌ام و فرستادة او را تصديق کرده‌‌ام! مردم بر سر او ريختند، و همچنان با آنان زد و خورد مي‌کرد و مردم با وي زد و خورد مي‌کردند، تا هنگامي که خورشيد بالاي سر آنان در وسط آسمان ايستاد. عمر که از ادامة زد و خورد خسته شده بود روي زمين نشست. مردم بالاي سر او ايستاده بودند. عمر بن خطاب به آنان گفت: هرکار دوست داريد بکنيد! من به خدا سوگند مي‌خورم که هرگاه عدّة ما به سيصدتن برسد (با شما کار را يکسره خواهيم کرد) يا ما مکه را به شما وامي‌گذاريم و مي‌رويم، يا شما مکه را به ما واگذاريد و مي‌رويد! [9]

پس از اين ماجرا، مشرکان به خانه عمر حمله بردند و قصد کشتن او را داشتند. بخاري از عبدالله‌بن عمر روايت کرده است که گفت: در آن اثنا که عمر در خانة خود نشسته بود و بر جان خويش مي‌ترسيد، ابوعمرو عاص بن وائل سهمي، در حالي که حلّة گرانبهايي بر شانه افکنده، و پيراهني با آستر حرير بر تن داشت، نزد عمر آمد. عاص‌بن وائل از بني سهم بود، و بني‌سهم در دوران جاهليت هم پيمان ما بودند. عاص گفت: چرا پريشاني؟! گفت: قوم تو چنين پنداشته‌اند که مرا به خاطر مسلمان شدنم خواهند کشت! گفت: دست کسي به تو نمي‌رسد! و پيش از آن به او گفته بود: تو در اماني! عاص‌بن وائل از خانة عمر بيرون شد. مردم را نگريست که مانند سيل به طرف خانه سرازير شده‌اند. به آنان گفت: قصد کجا را داريد؟ گفتند: اين پسر خطاب صابي شده است! گفت: کسي حق ندارد متعرض او بشود! مردم بي‌درنگ متفرق شدند![10] و به روايت ابن‌اسحاق: گويا آن جماعت انبوه، پارچه‌اي بود که روي آن منطقه کشيده شده بود و ناگهان کنار زده شد! [11]

اين وضعيت مشرکان بود. اما راجع به مسلمانان، مجاهد از ابن‌عباس روايت کرده است که گفت: از عمربن خطاب پرسيدم: به خاطر چه چيز تو را «فاروق» ناميدند؟ گفت: سه روز پيش از مسلمان شدن من حمزه اسلام آورده بود... و داستان اسلام آوردن خود را براي او بازگفت و در پايان آن گفت: وقتي که اسلام آوردم، به رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- گفتم: مگر نه اين است که ما برحقّيم، چه بميريم و چه زنده بمانيم؟! فرمودند:

(بلي، والذي نفسي بيده، إنکم على الحق إن متم وإن حييتم).

«شما بر حق هستيد، چه بميريد و چه زنده بمانيد!»

گويد: گفتم: پس چرا بايد مخفي باشيم؟! سوگند به آنکه شما را بحق مبعوث به رسالت خويش کرده است، ما صف‌آرايي و خروج خواهيم کرد!

آنگاه، همراه آن حضرت دو صف آراستيم و روانه شديم؛ من در يکي از آن دو صف جاي گرفتم، و حمزه در صف ديگر؛ گرد و غبار فراواني به هوا برخاسته بود؛ رفتيم و رفتيم تا به مسجد رسيديم. قريشيان نگاهي به من و نگاهي به حمزه افکندند؛ آنچنان دلتنگي به آنان دست داد که تا آن زمان برايشان سابقه نداشت. آن روز، رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- مرا «فاروق» ناميدند[12].

ابن مسعود -رضي الله عنه- مي‌گفت: ما قادر نبوديم کنار کعبه نماز بگزاريم، تا آنکه عمر اسلام آورد[13].

از صُهيب بن سِنان رومي -رضي الله عنه- روايت شده است که گفت: وقتي عمر اسلام آورد، اسلام ظهور کرد، و دعوت اسلام علني گرديد، و ما اطراف بيت‌الحرام حلقه زديم و نشستيم، و طواف خانة خدا کرديم، و از کساني که با ما به خشونت رفتار مي‌کردند داد خويش ستانديم، و به بخشي از آنچه بر سر ما آورده بودند پاسخ درخور داديم! [14]

نيز از عبدالله بن مسعود روايت کرده‌اند که گفت: از وقتي که عمر اسلام آورد، از آن پس، ما همواره عزيز بوديم! [15]
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- تاریخ عمربن الخطّاب، ابن جوزی، ص 11.
[2]- جامع الترمذی، ابواب المناقب، «مناقب عمربن الخطاب»، ج 5، ص 576، ح 3681.
[3]- تاریخ عمربن الخطاب، ابن جوزی، ص 6. روایت ابن اسحاق از عطاء و مجاهد نیز نزدیک به همین مضمون است، اما ذیل آن با این روایت متفاوت است؛ نک: ابن هشام، ج 1، ص 346-348. نیز، روایتی نزدیک به همین مضمون را ابن جوزی از جابر آورده است که باز هم ذیل آن با این روایت متفاوت است؛ نک: تاریخ عمربن الخطاب، ص 9-10.
[4]- اقتباس از آیه 79، سوره واقعه.
[5]- سوره طه، آیات 1-14.
[6]- تاریخ عمربن الخطاب، ص 7، 10-11؛ سیرة