ه وسلم- از ذَفِران بار بستند و بلندي‌هايي را که اَصافِر نام داشتند، پشت سر گذاشتند، و از آنجا به شهري به نام دَبَه رسيدند، و تپة حنّان را- که به بزرگي مانند کوه بود- سمت راستشان وانهادند، و رفتند تا به نزديکي بدر رسيدند.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- سوره انفال، آيات 5-6.
[2]- سوره مائده، آيه 24.عمليات اکتشافي شخص پيامبر
در اين مرحله، رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- شخصاً به اتفاق يار غارشان ابوبکر صديق -رضي الله عنه-، دست به عمليات اکتشافي زدند. در اثناي آنکه در حوالي اردوگاه مکيان گشت مي‌زدند، با پيرمرد عربي برخورد کردند. حضرت رسول‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- از او هم دربارة قريشيان، و هم دربارة محمد و يارانش کسب خبر کردند. منظور آنحضرت از اين نوع سؤال کردن که راجع به هر دو لشکر مکه و مدينه پرسش کردند، استتار بيشتر بود. اما، آن پيرمرد گفت: به شما هيچ چيز نخواهم گفت تا وقتي که به من بگوييد: شما از کجا آمده‌ايد؟! رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- به او فرمودند: (اِذا اَخبرتَنا اَخبرناک) وقتي جواب ما را دادي، ما هم جواب تو را مي‌دهيم! گفت: يعني اين در برابر آن؟ فرمودند: آري!

آن پيرمرد گفت: به من گفته‌اند که محمد و يارانش فلان و فلان روز به راه افتاده‌اند؛ اگر آنکه اين خبر را به من داده است راست گفته باشد، آنان امروز- در فلان و فلان مکان‌اند!- درست همان مکاني که لشکر مدينه بار انداخته بود-؛ و نيز به من گفته‌اند قريشيان فلان و فلان روز به راه افتاده‌اند؛ اگر آنکه اين خبر را به من داده است راست گفته باشد، آنان امروز در فلان و فلان مکان‌اند! همان جايي که لشکر مکه اُطراق کرده بود.

وقتي از بازگو کردن خبرهايي که داشت فراغت حاصل کرد، گفت: شما از کجاييد؟! رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- به او پاسخ دادند: «نحنُ مِن ماء» ما از آب هستيم! و از نزد او رفتند. پيرمرد همچنان برجاي مانده بود و زير لب مي‌گفت: يعني چه از آب؟ آيا از آب عراق؟!

اطلاعات مهم دربارة لشکر مکه
شامگاه آن روز، رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- بار ديگر نيروهاي خودشان را فرستادند تا دربارة دشمن کسب خبر کند. اين عمليات را سه تن از فرماندهان مهاجرين بر عهده گرفتند. علي‌بن ابيطالب و زبيربن عوام و سعدبن ابي‌وقّاص با چند تن ديگر از اصحاب رسو‌ل‌خدا -صلى الله عليه وسلم- به سراغ چاه‌هاي بدر رفتند. دو غلام را ديدند که براي لشکر مکه آب مي‌بردند. آندو را دستگير کردند و به نزد رسول اکرم -صلى الله عليه وسلم- آوردند. آنحضرت مشغول نماز بودند. مردم از آندو بازجويي کردند. گفتند: ما براي قريشيان آب مي‌بريم. ما را فرستاده‌اند که برايشان آب ببريم! مردمان را خوش نيامد؛ اميدوار بودند که آندو غلامان ابوسفيان باشند. هنوز در درونشان اميد اندکي باقي مانده بود که بر کاوران ابوسفيان دست پيدا بکنند. آندو غلام را به سختي زدند تا آندو مجبور شدند بگويند: ما غلامان ابوسفيان هستيم! آنگاه رهايشان کردند.

وقتي رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- از نماز فراغت يافتند، با حالتي شبيه سرزنش خطاب به آنان گفتند:

(اِذا صَدقاکم ضربتموها، وإذا کذباکم ترکتموها؟ صدقا والله؛ إنهما لقريش).

«وقتي به شما راست مي‌گويند مي‌زنيدشان، اما، وقتي به شما دروغ مي‌گويند رهايشان مي‌کنيد؟! بخدا، راست مي‌گويند، اين دو تن از غلامان قريش‌اند!»

آنگاه شخصاً با آن دو غلام صحبت کردند و گفتند: به من بگوييد که قريشيان کجا هستند؟ گفتند: پشت اين تپه‌اي که مي‌بيني در عدوه‌القُصوي! به آندو فرمودند: چند نفرند؟ گفتند: زيادند! فرمودند: شمار آنان چند نفر است؟ گفتند: نمي‌دانيم! فرمودند: روزانه چند شتر مي‌کشند؟ گفتند: يک روز نه تا و يک روز ده تا! رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمودند: شمار اينان حدود نهصد تا هزار تن است! آنگاه به آندو فرمودند: از اشراف قريش چه کساني با آنان آمده‌اند؟ گفتند: عتبه و شيبه پسران ربيعه؛ ابوالبختري بن هشام؛ حکيم‌بن حزام؛ نَوفَل بن خُويلد حارث بن عامر؛ طعيمه بن عدي؛ نصربن حارث؛ زمعه بن اسود؛ ابوجهل بن هشام؛ اميه بن خلف؛ و عده‌اي ديگر که نام بردند.

حضرت رسول اکرم -صلى الله عليه وسلم- روي به اصحابشان کردند و گفتند:

(هذِه مَکَّة،قد اَلقَت اليکُم اَفلاذَکِبدِها).

«اين مکه است که جگر گوشه‌هايش را به نزد شما افکنده است!»باران مُعجز‌آسا
آن شب، خداوند عزّوجل باراني از آسمان نازل فرمود که در عين اينکه يک باران بود و در يک منطقه فرود آمد، براي مشرکان سيل راه انداخت و مانع پيش روي آنان شد؛ و براي مسلمانان باران ملايمي بود که خداوند به واسطة آن ايشان را پاکيزه ساخت و آلودگي شيطان را از ايشان زدود، و زمين زيرپاهايشان را هموار، و شنزار اردوگاهشان را استوار، و قدم‌هايشان را ثابت، و محل باراندازشان را به سامان، و دل‌هايشان را پرتوان گردانيد.

استقرار لشکر اسلام
رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- لشکرشان را حرکت دادند تا بيش از مشرکان به آبهاي بدر برسند، و نگذارند که آنان به مخازن آب وادي بدر دست بيازند. هنگام عشاء پاسي از شب گذشته، به نزديک‌ترين چاه آب در وادي بدر رسيدند و منزل کردند. حُباب بن مُنذر به عنوان يک کارشناس نظامي گفت: اي رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- اينجا که منزل کرده‌ايد، آيا منزلي است که خداوند براي شما تعيين کرده است که ما حق نداريم پيشتر از آن برويم يا به عقب‌تر از آن بازپس رويم؟ يا اينکه انديشه است و جنگ است و نيرنگ؟ فرمودند: (بلْ هو الرأي والحربُ والميکدة) نه، انديشه است و جنگ است و نيرنگ! گفت: اي رسول خدا، اينجا جاي منزل کردن نيست! لشکريان را حرکت دهيد تا به نزديک‌ترين چاه به طرف مقابل- قريش- برسيم. آنجا منزل کنيم، و چاه‌هاي آنطرف‌تر را کور کنيم و بر آنها حوضي بسازيم و آن حوض را از آب پر کنيم؛ آنگاه با حريفان بجنگيم، ما آب داشته باشيم و آنان آب نداشته باشند! رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمودند: (لقد اَشرَتَ بِالرأي) انديشة درست را تو ارائه کرده‌اي!

آنگاه، رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- لشکر را حرکت دادند؟، تا به نزديک‌ترين چاه آب به دشمن رسيدند. در آنجا در دل شب منزل کردند، و شبانه حوض‌هاي آب را ساختند و چاه‌هاي آن طرف‌تر همه را کور کردند و آبشان را در آن حوض‌ها انداختند.ستاد فرماندهي
از کار استقرار بر سر چاه بدر که فراغت يافتند، سعدبن معاذ پيشنهاد کرد که مسلمانان به منظور پيش‌گيري از حوادث غيرمترقبه و پيش‌بيني يک شکست موقت احتمالي پيش از پيروز نهائي، براي آنحضرت يک مقر فرماندهي ترتيب بدهند. وي گفت: اي پيامبرخدا، براي شما يک سايبان درست نکنيم که شما در آن مستقر شويد؟ و مرکب‌هاي آماده‌اي را در اطراف آن پيوسته نگاه داريم؟ ما با دشمن روياروي مي‌شويم؛ اگر خداوند ما را فاتح گردانيد و بر دشمن غلبه داد، اين همان است که دوست داريم؛ اما اگر طور ديگري شد، شما بر آن مرکب‌هاي آماده سوار شويد و به ديگر افراد ما که پشت 