بازگشت، و از جرهميان کسي را جز جَوشم بن جُلهُمه نيافت. با دختر وي مُعانه ازدواج کرد، و از او صاحب فرزند پسري بنام نَزار شد[4].

از آن پس، کار جرهميان در مکّه به بدي و زشتي گراييد؛ و روزگار بر آنان سخت شد؛ و دست ستم بر سر زائران خانه خدا بلند کردند؛ و اموال کعبه را بر خويشتن حلال گردانيدند[5]؛ و همين مسئله به خصوص، کينة عدنانيان را بر عليه آنان برانگيخت، و آنان را بر سر غيظ آورد. وقتي خزاعه در مرّالظّهران فرود آمدند، و ناخرسندي عدنانيان را از جراهمه ديدند؛ از اين مسئله سوءاستفاده کردند، و به کمک يکي از طوائف عدنانيان، بني‌بکر بن عبدمناف بن کنانه، به جنگ با جرهميان برخاستند، و آنان را از مکّه آواره ساختند، و در اواسط قرن دوم ميلادي زمام حکومت مکه را به دست گرفتند.

زماني که جراهمه خود را ناگزير از جلاي وطن ديدند، دهانة چاه زمزم را مسدود گردانيدند، و موضع آن را به خاطر سپردند، و چندين شيئ گرانبها را در آن مدفون ساختند. ابن اسحاق گويد: عمروبن حارث بن مُضاض جُرهُمي[6] دو آهوي کعبه[7] را همراه با حجرالاسود با خود برداشت، و در چاه زمزم مدفون ساخت، و خود با همراهانش، که ديگر جرهميان بودند، بسوي يمن رهسپار گرديد. آنان از اينکه مکه را بايد رها کنند و بروند، و از اينکه پادشاهي مکّه را از دست داده‌اند، سخت اندوهگين شده بودند. در اين ارتباط، عمرو چنين سروده است:

كأن لم يکن بين الحجون إلي الصفا
 أنيس، ولم يسمر بمكة سامر
 بلي، نحن کنا أهلها فابادنا
 صروف الليالي والجدود العواثر
 
«تو گويي که ديگر، از حجون گرفته تا صفا، دياري برجاي نمانده است، و ديگر، در مکه پرنده‌اي پرنمي‌زند؛ ما بوديم ساکنان ديرينه مکه؛ اما فراز و نشيب روزگار، و بخت پر ادبار، ما را بر باد داد!»

زمان زيست حضرت اسماعيل -عليه السلام- را در مکّه، بيست قرن پيش از ميلاد برآورد کرده‌اند. بنابراين، مدت اقامت جرهم در مکه تقريباً بيست و يک قرن خواهد بود، و مدت حکومتشان را بر مکّه مي‌توان حدود بيست قرن دانست.

خُزاعه با کمال استبداد، حکومت مکّه را در اختيار گرفتند، و براي بني‌بکر سهمي در حکومت قائل نشدند؛ جز آنکه سه امتياز ذيل را براي قبائل مضر در نظر گرفتند:

1) بردن مردم از عَرفات به مزدِلفه، و «اجازه» يعني روانه کردن- مردم در «يوم‌النَّفر» از مِني. اين سِمَت پيش از آن، از آن بني غوث بن مُرَّه، يکي از طوائف الياس‌بن مضر بود که آنان را «صوفه» مي‌گفتند. معناي اين «اجازه» آن بوده است که در يوم‌النَّفر (روز دوازدهم ديحجّه) مردم رَمي جَمَرات را شروع نمي‌کردند تا آنکه مردمي از طايفة صوفه رمي جمرات را انجام بدهد. آنگاه، وقتي که مردم از رَمي جَمَرات فارغ مي‌شدند، مي‌خواستند از سرزمين مِني بيرون بروند، صوفه دو سوي جمره عَقَبه را مي‌گرفتند، و نمي‌گذاشتند هيچکس برود، تا وقتي که بني غوث بن مُره، تا آخرين نفر بگذرند، آنگاه راه مردم را باز مي‌گذاشتند. پس از انقراض صوفه، بني‌سعد بن زيد بن مناه از قبائل تميم وارث اين مقام شدند.

2) حرکت دادن حاجيان از مزدلفه به مني در بامداد عيد قربان، که اين امتياز از آن بني عدوان بود.

3) به تأخير انداختن ماه‌هاي حرام، که اين سمت از آن بني فقيم بن عدي از بني کنانه بود[8].

فرمانروايي خزاعه بر مکّه سيصد سال استمرار يافت[9]. در دوران حکومت آنان، عدنانيان در نجد و اطراف عراق و بحرين پراکنده شدند و تنها در اطراف مکّه تيره‌هايي از قريش به صورت «حلول» و «صرم»[10] دور از يکديگر برجاي ماندند؛ همچنين، خاندان‌هايي از قريش، به صورت پراکنده در ميان قوم خودشان بني‌کنانه، بسر مي‌بردند، و در کار مکّه بيت‌الحرام هيچ مدخليتي نداشتند، تا آنکه قصي بن کلاب روي کار آمد [11].

دربارة قصي مي‌گويند: وقتي پدرش از دنيا رفت، وي در آغوش مادرش بود. مردي از بني‌عذره، به نام ربيعه ‌بن حرام، مادر او را به همسري گرفت، و او را با خود به اطراف شام برد. قصي چون به سنين جواني رسيد، به مکّه بازگشت. والي مکّه در آن هنگام حليل بن حبشيه از خزاعه بود. قصي دختر حليل را که حبي نام داشت از وي خواستگاري رد. حليل نيز به او علاقمند شد و دخترش را به همسري او درآورد[12]. پس از مرگ حليل، ميان خزاعه و قريش جنگي درگرفت، و سرانجام، به پيروزي قصي منجر گرديد، و قصي زمام امور اجتماعي و سياسي مکه را به دست گرفت، و متولي خانة خدا گرديد.

علت بروز اين جنگ به سه نحو در روايات تاريخي آمده است:

روايت اول: آنکه قصي، وقتي که فرزندانش بسيار شدند، و ثروت فراوان به دست آورد، و موقعيت اجتماعي وي بالا گرفت، و حليل از دنيا رفت، چنان يافت که از خزاعه و بني‌بکر به توليت کعبه و زمامداري مکه سزاوارتر است، و قريش سران آل‌اسماعيل‌اند و اصل و بنياد اين خاندان‌اند، از اين رو، با تني چند از رجال قريش و بني کنانه در ارتباط با اخراج خزاعه و بني‌بکر از مکه صحبت کرد، و آنان رأي و نظر او را تأييد کردند[13].

روايت دوم: خزاعه معتقد بودند که حليل به قصي وصيت کرده است که توليت کعبه را بر عهده بگيرد، و زمام امور مکّه را نيز به دست بگيرد. امّا، خزاعه از اجراي اين وصيت خودداري کردند، و به توليت و امارت قصي تن در ندادند؛ در نتيجه، جنگ فيمابين طرفين درگرفت [14].

روايت سوم: حليل توليت بيت‌الحرام را به دخترش حبي بخشيده بود، و ابوغبشان[15] خزاعي را وکيل قرار داده بود. بنابراين، ابوغبشان پرده‌داري خانة کعبه را به نيابت از حبّي عهده‌دار شد. از آن طرف، ابوغبشان دچار نقص عقل بود. همينکه حليل از دنيا رفت، قصي به او نيرنگ زد، و توليت بيت‌الله را به بهاي چند قطار شتر يا خمره‌اي پر از شراب خريداري کرد. خزاعه به اين دادوستد رضايت ندادند، و در پي آن برآمدند که قصّي را از خانة خدا بازدارند. قصي نيز عده‌اي از رجال قريش و بني کنانه را گردآورد تا خزاعه را از مکّه اخراج کنند، و آنان دعوت وي را اجابت کردند [16].

به هر حال، وقتي حُليل از دنيا رفت، و صوفه کماکان به اجراي مراسم سالهاي پيش پرداختند؛ قُصي با همراهانش، که عده‌اي از قريش و عده‌اي از کنانه بودند، نزد آنان رفت و گفت: ما به اين سمت و موقعيت از شما سزاوارتريم! صوفه با او از سر جنگ درآمدند. قُصي بر آنان پيروز شد، و هر آنچه را در اختيار آنان بود، در اختيار گرفت. خزاعه و بني‌بکر در برابر قصي جبهه گرفتند؛ قصي با آن بناي جنگ نهاد، و گروهي را براي جنگيدن با آنان گردآورد. طرفين در برابر يکديگر صف‌آرايي کردند، و سخت به کارزار پرداختند، و کشتگان طرفين بسيار گرديد. سرانجام، با يکديگر بناي صلح و سازش گذاشتند، و يعمر بن عوف را از بني‌بکر حکم قرار دادند. وي نيز چنين داوري کرد که قصي براي توليت کعبه و امارات مکه از خزاعه سزاوارتر است. همچنين، حکم کرد به اينکه خون‌هايي از سوي قصي ريخته شده است، از ديه معاف است، و قصي همة آن خون‌ها را زير پاهايش پايمال (شدخ) خواهد کرد؛ امّا، خون‌هايي که از سوي خزاعه و بني‌بکر ريخته شده است، ديه د