 زن اسلميه كه زوج او وفات كرده بود و او وضع حمل كرده بود زمان رسول خدا صلى الله عليه و سلم  پس رسول خدا صلى الله عليه و سلم  فتواي او را تكذيب كرده بود، و از اين نوع فتاوي براي او بسيار است. بهر حال به شهادت يك نفر حكم جايز نيست چنانكه براي حاكم جايز نيست به نفع خود حكم نمايد. و آنچه ايشان ذكر كرده امريست كه لائق به مقام فاطمه رضى الله عنه  نيست و چنين استدلالي مگر جز از جاهلي كه ميخواهد بكس نفعي برساند ضرري ميرساند، صادر نمي شود، زيرا در قضيه مذكور چيزي كه موجب غضب فاطمه باشد نبوده، زيرا ابوبكر به حق حكم كرده و براي مسلمان حلال نيست كه بر خلاف او حكم كند و آن كس كه ميخواهد به نفع او حكمي به غير از حكم خدا و رسول صادر شود و حاكم خودداري كند و او غضب نمايد و قسم بخورد كه با حاكم و يا همراهان او سخن نگويد، اين كار خوبي كه موجب ثناي او باشد نيست بلكه كاري مورد مذمت مي باشد، و ما مي دانيم آنچه از فاطمه و غير او از صحابه از عيبها حكايت شده بيشتر آنها دروغ است، و بعضي از آنها قابل تاويل و حمل به صحت است، و هرگاه بعضي از آنها گناه باشد آنان معصوم نبودند، بلكه ايشان با اينكه اولياء خدا و از اهل بهشتند گناهاني نيز دارند كه خدا آنها را مي آمرزد. و هم چنين آنچه او ذكر كرده كه قسم خورد با ابوبكر سخن نگويد تا پدرش را ملاقات و به او شكايت كند، اين امري است كه لايق مقام حضرت فاطمه نمي باشد، زيرا شكوي فقط به سوي خداي تعالي است نه به غير او، چنانكه خداوند از زبان بنده ي صالح حضرت يعقوب عليه السلام در سوره ي يوسف آيه ي 86 ميگويد: (قَالَ إِنَّمَا أَشْكُو بَثِّي وَحُزْنِي إِلَى اللَّهِ). يعني: ((جز اين نيست كه غم سخت و اندوه خود را به خدا شكايت ميكنم)). و در دعاي حضرت موسي عليه السلام آمده: ((اللهم لك الحمد وإليك المشتكي واً نت المستعان وبك المستغاث وعليك التكلان.))
و رسول خدا صلى الله عليه و سلم  به ابن عباس فرمود: ((هرگاه سؤال كني، از خدا سؤال كن و اگر ياري خواهي از خدا ياري جوي)) و نفرمود از من سؤال كن و از من ياري جو، خداي تعالي در سوره ي انشراح آيات 7 و 8 فرموده: (فَإِذَا فَرَغْتَ فَانْصَبْ وَإِلَى رَبِّكَ فَارْغَبْ) و معلوم است كه اگر شخصي از حاكم و سرپرست و زمامدار مالي بخواهد و براي آنكه او را مستحق ندانسته به او ندهد، بلكه آنرا به جميع مسلمين عطا كرده و حاكم به او گفته، اموال متعلق به غير است نه مال تو است و نه مال من در اينصورت آيا غضب كردن خواهان مال بر حاكم مدح براي او به حساب مي آيد؟! و اگر فرضا مظلوم هم باشد غضب او براي دنيا است و او متهم و مذموم است نه حاكمي كه براي خود مالي نگرفته و حواله براي طالب مالي صادر كرده، حاكم از تهمت دورتر از خواهان مال است، حاكم ميگويد من براي خدا ندادم زيرا براي من حلال نيست كه مال را از مردم بگيرم و به غير مستحق بدهم، ولي خواهان مال ميگويد من براي بهره ي كمي از مال غضب كرده ام، آيا آنكه مانند چنين چيزي را به فاطمه رضى الله عنه  نسبت ميدهد و آنرا از مناقب فاطمه رضى الله عنه  و فضائل او قرار ميدهيد چگونه عالمي است؟ آيا خدا منافقين را مذمت نكرده و در حق آنان در سوره ي توبه در آيات 58 و 59 نفرموده: (وَمِنْهُمْ مَنْ يَلْمِزُكَ فِي الصَّدَقَاتِ فَإِنْ أُعْطُوا مِنْهَا رَضُوا وَإِنْ لَمْ يُعْطَوْا مِنْهَا إِذَا هُمْ يَسْخَطُونَ)، يعني: ((و از منافقين كسانيند كه از تو عيبجويي ميكنند در صدقات، پس اگر از آن اموال به ايشان داده شود خشنودند و اگر عطا نشود ناگاه غضب ميكنند)) پس كسي كه فاطمه را به صفات منافقين مدح كرده و آن مخده را شبيه منافقين شمرده، آيا عيبجويي فاطمه نيست ؟!!( همچنين مداحان شيعه غلو ميكنند و صفات الهي را به پيامبر و اهل بيت او ميدهند چنين كساني نيز به پيامبر صلى الله عليه و سلم  و اهل بيت ظلم كرده و در حقيقت نسبتهاي كفر و شرك به رسول خدا و اهل بيتش ميدهند، يكي از ايشان در اشعار خود ميگويد:
اي شه لولاك تويي حمد حق
فاغ ما استقبل ختم سبق
خيل ملك بنده فرمان تو
جن و بشر زنده ز احسان تو
و در جاي ديگر مي گويد:
حق غنى ومصطفي مستغني است
ميم احمد كاشف اين معني است
جلوه هاي كبريايي ميكند
بنده است و خود خدايي ميكند
و نيز مي گويد:
بينه حمد تو باشد امام
آنكه دهد كون و مكان را نظام
مداح نادان ديگري مي گويد:
چون اين جهان فنا شود علي فناش مي كند
قيامت اگر بپا شود علي بپاش مي كند
و مانند اين اشعار و بدتر از اينها كه شب و روز براي عوام ميخوانند، خدا انتقام اين ظلم و اين نسبتهاي ناروا از ايشان بگيرد.)  و اگر كسي بگويد فاطمه حق خود را خواسته؟ جواب اين است كه چنين سخني از قول به اينكه ((ابوبكر يهودي و نصراني را از حق خودشان منع نه كرد چگونه حق سيده نساء العالمين را منع ميكند)) سزاوارتر نيست زيرا خدا و رسول شهادت داده اند به اينكه ابوبكر مال خود را در راه خدا انفاق ميكند، حال چگونه ما ميتوانيم بگوييم او مردم را از اموالشان منع ميكرد() ؟!! .( خداي تعالي در چند جاي قرآن از ابوبكر براي انفاق مال خود در راه خدا تعريف نموده است. از آن جمله در سوره ي نور آيه ي 22 فرموده: (وَلا يَأْتَلِ أُولُو الْفَضْلِ مِنْكُمْ وَالسَّعَةِ أَنْ يُؤْتُوا أُولِي الْقُرْبَى وَالْمَسَاكِينَ وَالْمُهَاجِرِينَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَلْيَعْفُوا وَلْيَصْفَحُوا أَلا تُحِبُّونَ أَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَكُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ) .
اين آيه در شان ابوبكر و (أُولُو الْفَضْلِ مِنْكُمْ وَالسَّعَةِ) اشاره به اوست كه خدا او را صاحب فضل و سعت خوانده و نزول اين آيه بهنگامي بود كه او قسم خورده بود كه به مسطح كمك نكند زيرا مسطح مطلبي خاله زاده او ولي از ناشرين قذف به عايشه دختر ابوبكر رضى الله عنه  بود، چون آيات پاكدامني در باره ي عايشه نازل شد، ابوبكر احسان خود را از مسطح قطع نمود، حق تعالي در آيه ي مذكور ميفرمايد: ((صاحبان فضل و وسعت از شما خودداري از احسان به خويشان و مساكين و مهاجرين راه خدا نكنند و بايد عفو نمايند و گذشت كنند آيا دوست نمي داريد كه خدا شما را بيامرزد و خدا آمرزنده و رحيم است)) چون اين آيه نازل شد ابوبكر احسان خود را به مسطح از سرگرفت و به نفقه ي او اقدام نمود با آنكه او از ناشرين قذف بود، و ابوبكر گفت من احسان خود را قطع نمي كنم و آمرزش خدا را دوست ميدارم. و اگر چنين آيه اي در حق انساني بر هر پيغمبر نازل شده بود، مردم حيا ميكردند كه در حق آن انسان زبان درازي و بدگويي كنند، پس چگونه رافضيان شب و روز زبان بدگويي در حق اين  مرد جليل و صديق اعظم دراز كرده اند. مردي كه در دنيا مصاحب رسول خدا صلى الله عليه و سلم  بوده، و در آخرت نيز خواهد بود. آيات ديگري كه در حق ابوبكر نازل شده و يا شامل او ميشود بسيار است، از آن جمله آيه ي 18 سوره ي ليل كه فرموده: (وَسَيُجَنَّبُهَا الْأَتْقَى الَّّّّّذِي يُوءتِي مَالَهُ يَتَزَكَّي وَمَا لِأَحَدٍ عِنْدَهُ مِنْ نِعْمَةٍ تُجْزَى إِلَّا ابْتِغَاءَ وَجْهِ