ه كه پيامبر صلى الله عليه و سلم  ابوبكر و عثمان را با لشكر اسامه اعزام نمود. دروغ چنين چيزي روشن است، چگونه ميتوان گفت كه رسول خدا صلى الله عليه و سلم  ابوبكر را با سپاه فرستاده در حاليكه او را جانشين خود براي نماز قرار داده و به نقل متواتر دوازده روز بر مردم نماز خوانده است، و همه متفق اند كه آن حضرت جز ابابكر كسي را براي نماز مسلمين مقدم قرار نداد، و نماز خواندن ابوبكر بر مردم يك نماز و دو نماز و يك روز يا دو روز نبوده كه شيعه ادعا كند ابوبكر تلبيس نموده و عايشه او را مخفيانه فرستاده است بلكه او در تمام مدت بيماري پيامبر صلى الله عليه و سلم  بجاي او نماز خوانده است. تا صبح روز دوشنبه با ايشان نماز خواند و روز جمعه نيز نماز جمعه و خطبه خواند و اين چيز متواتري است كه احاديث صحيح برآن دلالت دارد. و نماز او ادامه داشت تا اينكه روز دوشنبه رسول خدا صلى الله عليه و سلم  پرده ي مسجد را در وقت نماز صبح بلند كرد در حالي كه مردم عقب ابوبكر نماز مي خواندند و رسول خدا صلى الله عليه و سلم  چون ايشان را در نماز ديد صورتش مانند ورق قرآن بر افروخته شد و به آن خوشحال شد پس چگونه مي توان تصور نمود كه او را امر به خروج كند در حاليكه او را براي اقامه ي نماز بر مردم امر نمود( پس بهنگام بيماري رسول صلى الله عليه و سلم  او تمام نمازها را اقامه نمود مگر يك نماز كه چون رسول خدا در حال خود سبكي و بهتري حس نمود براي نماز خارج شد و ابوبكر را طرف راست خود قرار داد، و همانا رسول خدا صلى الله عليه و سلم  اسامه را بر لشكر سه هزار نفري امير كرده بود، تا به جانب فلسطين و بلاد روم در موضعي كه پدرش در آنجا شهيد شده بود حركت كند، و چون رسول خدا صلى الله عليه و سلم  در حال بيماري به اسامه فرمود بياري خدا حركت كن، اسامه عرض كرد مرا اجازه بده كمي مكث كنم تا حال شما شفا پيدا كنم كه اگر با چنين حالي كه در شما ميبينم خارج شوم در خودم احساس قرحه و زخم ميكنم، و ميل ندارم راجع به شما نگران و پريشان باشم، رسول خدا صلى الله عليه و سلم  از دادن جواب به او ساكت ماند تا اينكه پس از چند روز فوت نمود.).و همانا لشكر اسامه را پس از فوت رسول خدا صلى الله عليه و سلم  ابوبكر انفاذ و ارسال نمود جز اينكه او اجازه خواست كه عمر بن خطاب را اذن بدهد با او باشد زيرا عمر صاحب رأي خير براي اسلام بود، پس او اذن داد، و بعضي به ابوبكر اشاره كردند كه جنگ را ترك كند زيرا ترسيدند كه مردم به واسطه ي فوت پيامبر صلى الله عليه و سلم  در لشكر اسامه طمع كنند. ولي ابوبكر گوش نداد و گفت: پرچمي را كه رسول خدا صلى الله عليه و سلم  بسته، من آنرا باز نمي كنم. و اين از كمال معرفت ابوبكر و ايمان، يقين، تدبير و دور انديشي او بود، پس خدا به او دين را تأييد و قلوب مؤمنين را محكم و كفار و منافقين را ذليل نمود.گويد: ((و پيغمبر صلى الله عليه و سلم  عملي را به ابوبكر هرگز واگذار نمود، بلكه عمرو بن عاص را يك بار و اسامه را بار ديگر بر او ولايت داد. و چون ابوبكر را با سوره ي برائت فرستاد به واسطه وحي او را برگردانيد)).گوييم: اين سخن از روشنترين دروغها است زيرا از مسلمات است كه در سال نهم، رسول خدا صلى الله عليه و سلم  ابوبكر را مأمور بر حج و رياست بر آن نمود و او را جانشين خود بر نماز قرار داد. و اين هر دو از خصائص اوست و علي در آن حج از رعيت ابوبكر بوده پس علي رضى الله عنه  چون به او ملحق شد، ابوبكر گفت آيا اميري با مأمور؟ علي گفت بلكه مأمور، و علي عقب ابوبكر با ساير مسلمين در ايام آن حج نماز مي خواند، علي طبق عادت عرب فقط مأمور به ابلاغ سوره ي برائت بود. زيرا عادت عرب بر اين جاري بود كه پيمانها گشوده و نقض آنها نشود مگر بدست رئيس قبيله يا مردي از خانواده و بستگان او( شرح اين مطلب در صفحات قبل ذكر شد و بيان شد كه چون در سوره ي برائت عهد و پيمانهاي مشركين و نقض آمده و عادت عرب بر اين بود كه رئيس قبيله يا يكي از منسوبين او آنرا اعلان كند، و از طرفي مدح ابوبكر در آيه ي40 اين سوره آمده، و صلاح نبود كه خود ابوبكر آنرا ابلاغ كند، به اين دو جهت رسول خدا صلى الله عليه و سلم  علي را مأمور نمود كه فسخ پيمانهاي مشركين و مدح الهي براي ابوبكر را بيان نمايد.). و اينكه گويد ابوبكر را به مدينه برگردانيد، از دروغهاي روشن است، زيرا ابوبكر در آن سال از طرف پيامبر صلى الله عليه و سلم  امير بر حج بود و به مدينه بر نگشت مگر پس از پايان مراسم حج. و از مزاياي ابوبكر اين بود كه رسول خدا صلى الله عليه و سلم  براي مصاحبت و همنشيني خود هميشه ابوبكر را بر ديگران ترجيح ميداد.و اما قصه ي عمرو بن العاص و امارت او بر ابوبكر و عمر اين بود كه پيغمبر صلى الله عليه و سلم  او را در غزوه ذات السلاسل به سوي بني عذره كه مامايان عمرو بودند فرستاد، پس او را امير كرد به اميد اينكه قرابت او با ايشان، سبب اطاعت و اسلام آنان شود. و ابوعبيده را رديف او نموده و ابوبكر و عمر با او بودند، و ابوعبيده فرمود يكديگر را اطاعت كنيد و اختلاف ننماييد، بنابراين توليت عمرو براي تأليف قوم او كه به سوي ايشان رفتند بود. و توليت مفضول براي مصلحتي جايز است چنانكه اسامه را براي گرفتن خون پدرش زيد بن حارثه كه در جنگ مؤته كشته شد امارت داد( به نقل متواتر ثابت است كه رسول خدا صلى الله عليه و سلم  احدي را بر ابوبكر تسلط و فرمانروايي نداد و هيچ كس منزلتش نزد رسول بهتر و نزديكتر از ابوبكر نبود كه شب و روز با آن حضرت بود.گويد: ((و دست دزدي را قطع كرد و ندانست كه قطع مخصوص دست راست است)).گوييم: اين از دروغهاي ظاهر است كه ابوبكر اين را نداند. باضافه اگر فرض شود ابوبكر اين كار را كرده البته آنرا جايز ميدانسته، زيرا در ظاهر قرآن چيزي كه دست راست را معين كند نيست. و ليكن در قرائت ابن مسعود ((فاقطعوا أيمانهما)) بوده و سنت آنرا امضاء و عمل و اجراي آنرا تصديق نموده است، و ليكن اين نقل كه ابوبكر دست چپ را قطع كرده باشد سند آن كجاست، كجا سند ثابتي براي اين نقل ميتوان يافت؟ كتب اهل علم موجود است چنين چيزي در آنها نيست، و اهل علم قولي به اختلاف نيز نقل نكرده اند با اينكه به نقل قول ابوبكر عظمت ميدهند.گويد: ((و ابوبكر فجاءة سلمي را با آتش سوزانيد با اينكه رسول خدا صلى الله عليه و سلم  از سوزاندن مخلوق نهي فرموده است)).گوييم: علي رضى الله عنه  زنادقه را كه مدعي الوهيت او شدند با آتش سوزانيد و اين مشهورتر است. و چون خبر سوزاندن علي رضى الله عنه  به ابن عباس رسيد، او گفت اگر من بودم نمي سوزاندم براي نهي رسول خدا صلى الله عليه و سلم  از اينكه كسي كسي را به عذاب خدا عذاب كند، يعني عذاب به آتش فقط حق خالق آتش است (معلوم مي شود علي رضى الله عنه  از نهي پيامبر خبر نداشته) و (ابن عباس گفت) اگر من بودم فقط گردن آنان را ميزدم براي اينكه پيامبر صلى الله عليه و سلم  فرمود: ((هر كسي دين خود را تبديل كند او را بكشيد))( پس علي رضى الله عنه  بود كه جماعتي را با آتش سوزانيد.)گويد: ((بر ابوبكر اك