د شما اين باشد كه آنها او را قادر و عالم به ذات خود كه مستلزم علم و قدرت باشد قرار نميدهند، اين نادرست است؛ بلكه خود ذات موجب علم و قدرتش و موجب عالم بودن و قادر بودنش شده است، و نيز موجب علم و قدرتش شده است، زيرا كه اين امور متلازم است.و اما اين كه ((نصاري چون به قدماي ثلاثه قائل شدند كافر گرديدند، اشاعره نيز به قدماي نه گانه قائل شده اند))، در حاليكه خدا نصاري را به قائل شدن به قدماي ثلاثه و گفتن آن تكفير نكرده است، بلكه كافر دانستن آنان بخاطر گفتن (إِنَّ اللَّهَ ثَالِثُ ثَلاثَةٍ وَمَا مِنْ إِلَهٍ إِلَّا إِلَهٌ وَاحِدٌ) كه در سوره ي مائده آيه ي 73 آمده است. يعني گفتند: ((خدا سومي سه اله است)) و نگفته است كه:((قديمي نيست مگر يك قديم)) و به تعقيب آيت مذكور خداوند فرموده است: (مَا الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ وَأُمُّهُ صِدِّيقَةٌ كَانَا يَأْكُلانِ الطَّعَامَ) يعني: ((مسيح ابن مريم جز پيامبري نيست، و به تحقيق قبل از او پيامبراني در گذشته است و ما در او راستگو است، آن هر دو طعام مي خورند)) و معلوم است كه خدا طعام ميدهد ليكن طعام نمي خورد، و خداوند فرموده است: (يَا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ أَأَنْتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُونِي وَأُمِّيَ إِلَهَيْنِ مِنْ دُونِ اللَّهِ قَالَ سُبْحَانَكَ) 
يعني: ((اي عيسي بن مريم آيا تو به مردم گفته اي كه من و مادرم را خدايان بغير از خدا بگيريد، گفت، پاكيست تو را.))و خداوند سخني از قديم بودن به ميان نياورده و اصلا در كتاب خدا و سنت رسول صلى الله عليه و سلم  لفظ قديم ذكر نشده و از اسماي خدا نيست، اگر چه اين معني صحيح است. نصاري معترفند به اينكه مريم و عيسي عليهما السلام متولد و حادثند، پس چگونه دو قديم مي گويند؟به اضافه آنان كه براي خدا صفاتي ثابت كرده اند نمي گويند خدا ((نهمي نه قديم است)) بلكه اسم ((الله)) نزد ايشان شامل ذات و صفاتست و نگفته اند كه صفات غير ذات است، و رسول خدا صلى الله عليه و سلم  فرمود: ((كسي كه به غير خدا قسم بخورد مشرك است)) و در روايت صحيح آمده قسم به عزت الله كه قسم به عزت خدا است، قسم به غير الله نيست، و درست اين است كه صفات خداوند منحصر به هشت صفت نيست، چنانكه اشاعره آنرا به هشت صفت منحصر كرده اند، بلكه منحصر به عددي نيست.
به اضافه نصاري به خيال خود به سه اقنوم قائلند و گويند سه جوهر است كه جوهر واحد جامع آنها است و هريك از آنها اله و خالق و رازقند و آنچه با عيسي متحد شده اقنون كلمه و علم است، و در اين سخن تناقض است زيرا آنچه با عيسي متحد شده اگر صفت باشد صفت خالق و رازق و جدا از موصوف نيست، و اگر صفت همان موصوف است پس او جوهر واحد و پدر مي باشد، و در اينصورت مسيح پدر مي شود در حاليكه آنها چنين قائل نيستند، پس آيا اين سخن متناقض، با قول مسلماني كه مي گويد الله يكي است و داراي نامهاي نيكي كه بر صفات والا دلالت دارد و خالق و معبودي جز او نيست، يكي است؟!!.زماني كه ابن كلاب كتابي در رد بر جهميه نوشت، ايشان حكاياتي را از خود ساختند كه چون ابن كلاب مسلمان شد و خواهرش كه نصراني بود از وي دوري جست، او به خواهر خود گفت: من براي اين مسلمان شده ام كه دين مسلمين را فاسد كنم، پس خواهرش از او راضي شد. و مقصود اين دروغگويان از اين جعل اين است كه قول او را كه صفاتي را ثابت نموده به قول نصاري تشبيه كنند. با اينكه بين گفته او و گفته ي نصاري فرق بسيار مي باشد.اعتراض حلي بر مجسمه:

حلي گويد: ((حشويه ي (حشويه به كساني گويند كه سخن زياد و پرگويي كرده اند. ابن تيميه در منهاج گويد اول كسي كه اين لفظ را استعمال نمود عمرو بن عبيد معتزلي بود كه عبدالله بن عمر را حشوي خواند. و مقصود گوينده از اين لفظ عامه است و بعداً هر كسي متمسك به سنت و احاديث رسول خدا صلى الله عليه و سلم  شده او را حشويه خوانده اند و كساني كه خود را عاقل و صاحب رأي مي دانسته اين تهمت را به هر كسي خواسته زده اند: اكثرا اين كار را معتزله و رافضه مرتكب شده اند مثلا به عبدالرحمن بن عمر و احمد بن حنبل حشويه گفته اند. )مشبهه گفته كه براي خدا جسمي است داراي طول و عرض و عمق و ممكن است با او مصافحه كرد و صلحاء او را در دنيا مي بينند و از داود( اين همان داود جواربي است كه ابوالحسن اشعري او را در مقالات اسلاميين در شمار قائلين به تجسم ذكر كرده. و سمعاني او را در كتاب انساب پس از هشام بن سالم جواليقي ذكر كرده است. )  حكايت شده كه او گفته مرا از فرج و ريش معاف داريد و از غير آن سؤال كنيد و گويد معبود من داراي چشم و گوشت و خون و جوارح است حتي اينكه گفته اند دو چشم او بيمار شد و ملائكه به عيادت او رفتند و بر طوفان گريه كرد تا كنم بين گرديد.))وجود مجسمه در بين شيعه:

در جواب حلي گفته مي شود: اين عقايد در شيعه نيز بوده و اين درست قول هشام بن حكم است، چنانكه قبلاً ذكركرديم و ناقلين مقالات مانند ابي عيسي وراق شيعي، زرقان شيعي، ابن نوبختي،
( نوبختي از آل نوبخت است كه همه رافضي بوده اند. يكي از آنان حسن بن موسي است كه در قرن سوم بوده و داراي كتابي است بنام ((فرق الشيعه)) كه در آن كتاب تقريبا تا هفتاد فرقه از شيعه را شمرده و آن مكرر به چاپ رسيده است.)
 اشعري، ابن حزم و شهرستاني (ابن حزم، ابو محمد علي بن احمد بن سعيد بن حزم اندلسي ظاهري است كه عالم حافظ فقيه مجتهدي بوده كه از كتاب و سنت استخراج احكام مي نموده و داراي زهد و تقوي بوده و از هر علمي بهره داشته و جامع ترين علماي اندلس بوده، و در سنه ي 456 وفات نموده است. و اما شهرستاني، ابوالفتح محمد بن عبدالكريم شهرستاني شافعي صاحب كتاب ملل و نحل است، او ميل به اسماعيليه داشته و در تشيع غلو مي نموده. و در سنه ي 458 وفات نموده است. )  و ديگران از او نقل كرده اند و گفته اند اول كسي كه قائل به جسميت خداوند شده هشام بن حكم بوده و از بيان بن سمعان تميمي (بيان بن سمعان مرد خبيث حقه بازي در زمان دولت امويه بوده كه به اسلام بدبين و يا جماعتي بنام وصفاي كه سعي در تخريب اسلام داشتند بود و نادانان مسلمين را گول ميزد و به خدايي علي دعوت مي كرد كه جزئي از خدا در جسد علي حلول كرده و با او متحد شده و گفته گناهي علي ظاهر مي شود و در تفسير آيه ي (هَلْ يَنْظُرُونَ إِلَّا أَنْ يَأْتِيَهُمُ اللَّهُ فِي ظُلَلٍ مِنَ الْغَمَامِ) گفته ي علي در  =  ميان ابرها مي آيد كه رعد صداي او، و برق تبسم اوست، و گفته اسرار علي به فرزندش محمد بن حنيفه و از او به نواده اش ابو هاشم منتقل شد، وي قائل به تناسخ و در اواخر بسوي امام محمد باقر دعوت مي كرده. خالد بن عبدالله قسري والي كوفه، او و اتباع او را در ميان مسجد در سنه ي 119 كشت. و اينان عداوتي با اصحاب رسول خداr داشتند )  كه يكي از غلات شيعه است نقل كرده اند. كه خدا بر صورت انسان است، و خدا تمامش مگر صورت او فاني مي شود؛ پس خالد بن قسري او را كشت. و از مغيره بن سعيد نقل كرده اند كه معبود او مردي از نور است كه بر سرش تاجي از نور م