ر آذربایجان در من شکل گرفت و در کریات اربع به اوج خود رسید به مسلمانان نشان دهم. در واقع می خواستم با یک عملیات انتحاری در یکی از مساجد شهر الخلیل مسلمانان را در هنگام نماز خواندن به خاک و خون بکشم. یعنی همان کاری را انجام بدهم که گولد اشتاین انجام داد. بعد از اینکه نیروهای مقاومت فلسطینی عملیاتی رادر عمق خاک اسرائیل انجام دادند دیگر طاقت نیاوردم و با چند تن از بزرگان شهرک جلسه ای تشکیل دادیم. من به آنها گفتم: فقط شعار نوشتن بر ضد اعراب روی دیوار منازلتان فایده ندارد، باید برویم و کار را یکسره کنیم. باید از همه آنها انتقام بگیریم. اگر شما مرد هستید پس به پا خیزید تا به شهر الخلیل برویم و همه مردم آن را قتل عام کنیم. 

اما علی رغم افراطی گری که داشتم در داخل من طوفان عجیبی به پا شده بود. به خیلی از مسائل همراه با شک و تردید می نگریستم؛ علی الخصوص این جهان آفرینش که هر وقت سؤالات خود را از خاخامهای یهودی می پرسیدم آنها جوابهایی به من می دادند که اصلاٌ قانع نمی شدم. همواره از دیگر ادیان به خصوص اسلام می خواستم معلوماتی کسب کنم اما هیچوقت موفق نمی‌شدم، زیرا خاخامهای یهودی همواره به سب وناسزا به نبی اکرم صلی الله علیه وسلم و هر چه به اسلام تعلق داشت می پرداختند.

در همین دوران اتفاقی در زندگی من افتاد که از این رو به آن رو شدم؛ حدود سه سال پیش بود که با جوانی به نام خلیل الزلوم از شهر الخلیل آشنا شدم. او مکانیک بود و آمده بود تا ماشینم را تعمیر کند. وقتی فهمیدم او مسلمان است بر رویش اسلحه کشیدم و تهدید کردم اگر نزدیکتر بیاید او را تیر باران خواهم کرد. او خیلی آرام و با اعتماد به نفس کامل جلو آمد و مرا به گفتگو دعوت کرد. او روش خیلی عاقلانه ای را به کار برد. ولید خیلی خوش اخلاق بود. من تا مدتها با او در ارتباط بودم به طوریکه بعد از دو سال خودم علاقمند به تحقیق در مورد دین اسلام شده بودم. بعد از اینکه چند فرهنگ لغت به زبان عربی تهیه کردم توانستم به حد کافی با دین اسلام آشنا شوم. از ولید خواستم که نماز را به من بیاموزد. همچنان بیشتر و بیشتر در مورد اسلام آموختم تا اینکه احساس کردم در دریای معرفتی که پیدا کرده بودم غوطه ور شده ام؛ احساس کردم آنچه که حالا در درون من تجلی پیدا کرده بود از بدو تولد در من وجود داشته است. در نهایت قفل زبانم توسط کلید توحید گشوده شد و من شهادتین را ادا کردم. بعد از اینکه اسلام آوردم شهرک نشینان عرصه را بر من تنگ کردند، به طوری که از ترس جانم زندگی در آنجا را ترک کردم و به کشور اصلی ام آذربایجان برگشتم. در آذربایجان هم وضعیتی بهتر از کریات اربع نداشتم؛ پدر و مادرم هرگز حاضر نبودند مرا ببینند. من هم تصمیم گرفتم به جای اولم برگردم، اما این بار به جای شهرک یهودی نشین به روستای ابوغوش در کمربند سبز نزدیک قدس شریف باز گشتم و اکنون نیز خدا را شاکرم که در کنار همسرم "مسینا" خانواده ای مسلمان را تشکیل داده ام. من چهار فرزند دارم که اسامی آنها به ترتیب : یعقوب عبدالعزیز، عیسی عبدالرحمن، منا  و میثا است.در آخر تنها آرزوی من است که بتوانم اسمم را در مدارک هویتم تغییر بدهم؛ آن هم به خاطر حج بیت الله الحرام است نه چیز دیگری، چون می ترسم مقامات عربستان به خاطر اسمم در اوراق هویت از ورود من جلوگیری کنند. می‌خواهم فرزندانم در مدرسه ای که به حفظ قرآن کریم می پردازد تربیت کنم، همچنین امیدوارم بعد از آزادی مسجد الاقصی در آنجا نماز بگذارم؛ هر چند مشکلاتی در عصر حاضر موجود است و امت اسلام از هم گسسته است اما پیروزی از آن مسلمانان است.                                               

 والسلام. 
.....................
ترجمه: شفیق شمس
مصدر: سايت نوار اسلام
IslamTape.Comاشاره:
اولین باری که کلمه اسلام توجه مرا به خود جلب می کرد جمله ای بود که راننده ام به من گفت.او می‌گفت شما دلتان همانند دل مسلمانان رحیم است. از آنجا بود که به اسلام اندیشیدم و به مطالعه پرداختم تا بالاخره به دین اسلام گرویدم. باید بگویم هیچ فشاری هم برای مسلمان شدنم به من تحمیل نشده است. اسلام به من روح تازه ای بخشید به طوریکه به قضاء و قدر الهی ایمان دارم؛ ماه رمضان را روزه می گیرم تصمیم دارم به سفر حج بروم و تا آنجا که در توان دارم  سعی می کنم دیگران راهم به دین اسلام دعوت کنم...

***
اسم من ویلیام یوسف فرانسیس کیلی است. در 13اوت سال 1946 در ایالت نیوجرسی به دنیا آمده ام و فارغ التحصیل دانشگاه لیلاتوا از دانشگاه پنسیلوانیا هستم. لیسانس رشته اقتصاد دارم و به مدت 10سال مدیر یکی از  شرکت های بیمه در آمریکا بوده ام و اکنون نیز مدت بیست سال است که در رشته تفریحات همگانی فعالیت دارم. مدیر شهر بازی "دریم پارک" که  یکی ازپروژه های "دریم لاند"است هستم.یک ازدواج ناموفق داشتم واولین بار در سال 1999 میلادی به مصر آمده ام.وقتی که به مصر آمدم زیاد به محیط آنجا عادت نداشتم،مصر به هیچ وجه مانند غرب نیست. چیزی که در بادئ امر برایم عجیب می نمود این بود که موقع اذان مردم جمع می شدند وبه نماز می ایستادند.کارگران ومهندسان مصری که برایمان کار می کردند کم وبیش از اسلام برایم گفته بودند.به تدریج احساس راحتی وطمأنینه ای به من دست داد که قبلاٌ ان را تجربه نکرده بودم وچیزی که باعث شد بیشتر در مورد اسلام به مطالعه بپردازم وآن را با دین مسیحی مقایسه کنم تمسک آنها به دینشان بود.بالاخره با مطالعات فراوان وکمک دوستانم به دین اسلام پیوستم.مهمترین کتبی که درمورد اسلام خواندم عبارتند از:تفسیر قرآن کریم به زبان انگلیسی،کتاب دین حق،کتاب ازدواج درقانون اسلام وکتب دیگری که اسلام را بیشتر برایم شرح می دادند،همچنین با خودم یک جلد قرآن به طور مداوم دارم ودر تلاش هستم تا بتوانم زبان عربی را فرا بگیرم تا بتوانم قرآن را به زبان خودش بخوانم.قبل از اینکه به اسلام بپیوندم اطلاعاتم در مورد اسلام به اندازه کافی نبود؛همکارانم عقیده داشتند دین اسلام دین ساده ای است،یعنی حتماٌ لازم نیست قبل از اسلام تمام قواعد وقوانین این دین را فرا بگیرچون برای کسی که هیچ شناختی در مورد اسلام ندارد کمی مشکل به نظر می رسد،بلکه با پیوستن به این دین بعدها می توانم به تدریج تمام اصول دین را فرا بگیرم،من هم همین کار را کردم در ماه مبارک رمضان بودکه به جامعة الازهر رفتم وشهادتین را أدا کردم ودر زمره ی مسلمانان قرار گرفتم اسمم را هم تغییر ندادم بلکه اسم حضرت یوسف را به اسمم اضافه کردم؛چون همواره ازشخصیت حضرت یوسف خوشم می آمد وباید بگویم چه قبل ازاسلام وچه بعد از اسلام مطالعات فراوانی در مورد زندگی حضرت یوسف داشتم. اما در مورد پدرومادرم باید بگویم آنها هنوز به دین خودشان پایبند هستند؛البته مرا خیلی دوست دارند.وقتی به آنها گفتم می خواهم مسلمان شوم آنها از یکی از کشیشهای محل زندگیشان درمورد دین اسلام می پرسند(آنها هیچ معلوماتی درمورد اسلام نداشتند) بعد به من گفتند تا وقتی که همینطور خوش قلب و