 آوردن شعائر دینی هیچ مشکلی نداشتم چون در خانه تنها بودم.بعد از چند ماه از مسلمان شدنم یکی از خواهران در مسجد یک روسری به من هدیه داد واز من خواست آن را بپوشم .تمام نگاهها به من بود،آن را به سر کردم وقتی در آینه خودم را دیدم باورم نمی شد؛ این من بودم؟اشک از چشمانم سرازیر شد.از آن تاریخ به بعد هرگز کسی بدون حجاب مراندید.حجاب به منزله تاجی است که بر روی سر زنان مسلمان قرار دارد چگونه می توانستم این تاج را از از روی سرم بردارم.من با حجابم رسماٌ به دیگران فهماندم که مسلمان شدم.تا آن موقع کسی از خانواده ام در هنگ کنگ نبودند اما قرار بود یکی از دوستان خانوادگی به دیدنم بیاید؛شدیداٌ استرس داشتم هروقت در خیابان راه می رفتم مواظب بودم کسی از آشنایان مرا نیند اما مطمئن بودم بالاخره ماه پشت ابر نمی ماند.روزی وقتی در خیابان می رفتم یکی از دوستان خواهرم مرا دید؛او متعجبانه به نگاه کردورد شد من اما،بی خیال نگاههای اوبه راهم ادامه دادم.برایم مهم نبود مردم چه درمورد من فکر می کردند چون می دانستم راهم را درست انتخاب کرده ام فقط نمی دانستم عکس العمل خانواده ام در قبال اسلام آوردنم چیست؟بعد از چند روز که آن شخص مرا در خیابان دیدپدرم با من تماس گرفت گفت هرچه زودتر به هند سفر کنم چون آنجا شخصی از اقوام از من خواستگاری کرده است؛البته داماد هندو بود.من می دانستم جریان از چه قرار است .می دانستم آنجا چه در انتظارم است ؛پدرم هیچگاه بامن تماس نگرفته بود الا بعد از اینکه فهمیده بود مسلمان شده ام .من باید مقاومت می کردم زیرا می دانستم آنجا چه چیزی در انتظارم است به دنبال بهانه ای بودم تا عدم سفرم را توجیه کنم زیرا نمی خواستم آنها به من شک کنندبه خاطر همین امتحانات را بهانه کردم واز مسافرت عذرخواهی کردم اماپدرم این جوابها او را قانع نمی کردبه خاطر همین  خبر سفر قریب الوقوع او  به هنگ گنگ همانند صاعقه ای بر سرم فرود آمد گیج شده بودم ؛نمی دانستم چگونه با او روبرو شوم.من از خودم هراسی به دل نداشتم بلکه به خاطر دینم می ترسیدم؛پدرم آمدنش کمی به طول انجامید واین فرصت خوبی برایم بود تا فکری به حال خودم بکنم،قبلاٌچند بار سعی کرده بودم با دختری به نام "زافیرا"تماس برقرار کنم اما موفق نبودم ؛شنیده بودم او نیز مانند من از آیین هندو به اسلام گرویده بود. این جریان مرا به یاد او انداحته بود.می خواستم بدانم عکس العمل خانواده او در قبال اوچگونه بوده است ؟رد او را گم کرده بودم نمی دانستم چگونه با تماس برقرار کنم؟از آخرین باری که سعی کرده بودم با او تماس بگیرم چیزی عایدم نشده بود.امیدوار بودم او به من جواب بدهد. خداوند را در نماز شب به یاری می طلبیدم.....

کور سوی امید
درحالیکه از همه جا نا امید شده بودم؛خداوند دعای مرا مستجاب کردونامه ای از "زافیرا" دریافت کردم،بی نهایت خوشحال شدم.اودر نامه اش نوشته بود که از هنک کنگ برای حفظ دینش به انگلستان فرار کرده است.او به همراه دو فرزندش به شهر "ناتینگهام"رفته بود ودر آنجا توانسته بود  در یکُی از موسسه های اسلامی به کار مشغول شود.او از من خواسته بود به او ملحق شوم واز رودر رویی با خانواده ام بپرهیزم.او راست می گفت من باید از روبرو شدم با خانواده ام پرهیز می کردم.به خاطر همین تصمیم عجولانه ای گرفتم وبدون اینکه پول کافی در اختیار داشته باشم به فرودگاه "هیثرو"در انگلستان سفر کردم اما اشتباهات جبران ناپذیری را مرتکب شده بودم یکی این که بلیط را به صورت یک طرفه گرفته بودم دیگر اینکه مبلغی که با خود داشتم خیلی کمتر از آن بود که من بتوانم با آن بلیط برگشت را بگیرم وعلی رغم اینکه صاحب گذرنامه هنک کنگی بودم وبرای رفت وآمد به انگلستان هیچ مشکلی ندارشتم اما از نظر مأمورین فرودگاهی من آمده بودم تا به طور غیر قانونی در انگلستان سکونت کنم به خاطر همین اجازه ورود به من ندادند.ساعتها در فرودگاه سرگردان بودم؛نمی دانستم چه کار کنم،باید برمی گشتم ،تنها سوالی که درذهنم نقش می بست این بود که به کجا بروم؟مطمئناٌ تا آن موقع پدرم به هنک کنگ رسیده بود با هر مشقتی که بود به هنک کنگ برگشتم؛مجبور بودم به خانه ام برنگردم چون می ترسیدم پدرم قبل از من به آنجا رسیده است،برای زندگی به نزد یکی ازخواهران رفتم ؛به مدت دوماه به طور مخفیانه زندگی کردم هر وقت قصد بیرون رفتن را داشتم صورتم را با نقاب می پوشاندم.نمی دانستم تا کی بایددر در این وضعیت می ماندم؛ارتباطم با "زافیرا"همچنان ادامه داشت او همواره مرا به صبر بر مصائب دعوت می کرد ومرا به سفر به انگلستان تشویق می کرد اما توصیه می کرد با برنامه ریزی کامل به انجام نقشه ام بپردازم.در ماه مبارک رمضان یک بار دیگر برای سفر به انگلستان اقدام کردم خوسبختانه این بار موفق شدم."زافیرا"از هیچ کوششی برای من فروگذار نکرده است او همچون مادری دلسوز با من رفتار می کند وسعی می کند هیچ کم وکسری نداشته باشم؛الحمدالله به کمک او توانسته ام به این دانشگاه وارد شوم والآن در خوابگاه دانشگاه اسکان دارم.بیشتر تمرکز من در فراگیری تعالیم دین اسلام است واین عکس زمانی است که در هنک کنگ بودم،زیرا در هنک کنگ فقط قرآن را مطالعه می کردم الآن احساس می کنم ایمانم نسبت به گذشته قویتر شده است...

بعداز اسلام
البته بعد ازمشقتهایی که برای حفظ دینم گذرانده ام،اما باز هم خانواده ام را فراموش نکرده ام،بعضی شبها در رؤیاهای خود مادرم را صدامی زنم اما می دانم که حفظ دینم برایم از هرچیزی مهمتر است.هر چند که از معاشرت با خانواده ام محروم شده ام اما خداوند خانواده ای بزرگتر را به من عطا کرده است معلمهایم ،دوستانم ودیگر خواهران دینیم به خوبی جای خالی خانواده ام را برایم پر کرده اند.من مطمئن هستم بالآخره روزی با خانواده ام دیدار خواهم داشت ،آن وقت است که می خواهم آنها را به دین اسلام فرا بخوانم؛ به آنها خواهم گفت که دینی که من به دست پیدا کرده ام دینی الهی است نه آنطور که آنها فکرش را می کنند.من در اسلام گمشده ام را پیدا کرده ام.این دین آداب معاشرت با دیگران را به ما می آموزد ؛من تمام سؤالاتی را که در ذهنم بی پاسخ مانده بود این دین جواب آن  را به من داده است واین به نظرمن چیز طبیعی است زیرا این دین از جانب خالق هستی آمده است .دین اسلام به زن کرامت داده است همچنین کانون خانواده را مقدس شمرده است،ما در دین اسلام از اختلاط منع شده ایم وبوسیله حجاب عزت پیدا کرده ایم واین خود بیش از پیش باعث ایجاد جامعه ای سالم خواهد شد.من هرچه در مورد این دین بگویم باز هم از بیان فضایل آن قاصر هستم .در آخر از شما می خواهم برای ثبات من در این دین دعا کنید ،امیدوارم خانواده ام به راه راست هدایت شوندو همچنین از خواهر «زافیرا» به خاطر زحماتی که برای من متحمل شده است کمال تشکر را دارم.
والسلام.
......................
ترجمه: شفیق شمس
مصدر: سايت نوار اسلام
IslamTape.Comنام من رقیه مقصود است، البته قبل از مشرف 