وانست جوابهاي قانع کننده اي درمورد اموري که در اين زندگي برايش بدون جواب مانده بود دست پيدا کند.او در اين مدت پي برده بود که اسير شهوتهاي نفساني گشتن برابر است با غرق شدن در لذتهاي فاني اين دنيا که نتيجه اش جز افسردگي وکژي در مسير زندگي چيز ديگري عايدش نمي شد.

و...سرانجام تولدي ديگر
در يکي از روزهاي سال 1961 او تصميم خود را گرفت وبه مقر بعثه اسلامي در بروکلين مراجعه کرد وبه دست داعيه اسلامي( داوود فيصل) مسلمان شد واسمش رابه مريم تغيير داد وبه دعوت شيخ (ابو الأعلي مودودي) به پاکستان مهاجرت کرد وبا (محمد يوسف خان )ازدواج کرد که از او چهار فرزند دارد.مريم در اين مورد مي گويد:علي رغم اينکه پاکستان نيز مانند هر کشور مسلمان ديگري است که از آفت هاي انگليس وآمريکا در امور مختلف در امان نمانده است اما شخص مي تواند با دينش يعني اسلام زندگي کند هرچند که درراه پياده کردن دين در اين کشورها نيز با مشکلاتي مواجه مي شود اما زود مي تواند آن را تصحيح کند.

 نامه اي به عموم مسلمين
"....ازقرآن وسنت پيروي کنيدنه فقط در شعار که در سيره عملي زندگيتان نيز اين دستورات را پياده کنيد؛از اختلاف بپرهيزيد ووقتتان را در امور بي مورد تلف نکنيد[اگر اين دستورات وفرامين را پياده کنيد]به مشيت خداونداو شمارا به سعادت بزرگ در اين زندگي وجايزه بزرگتر در آخرت که همانا [بهشت]است مي رساند...."

نامه اي متفاوت
مريم دراين مدت والدينش را نيز فراموش نکرد؛در سال 1983نامه اي خطاب به والدينش در امريکا به اين مضمون نوشت:"بايد بدانيد که جامعه اي که ما در آن رشد ونمو کرده ايم دچار از هم گسيختگي است وهر لحظه متلاشي شدن آن را شاهد خواهيم بود؛آمريکاي کنوني دنباله امپراطوري روم قديم است که در مراحل آخر به سقوط انجاميد،اين امر را نه فقط در آمريکا که در کشورهاي اروپايي وهر کشوري که داراي فرهنگ غربي است را شاهد خواهيم بود.تجربه ثابت کرده است که هر کشوري که براساس نظام سرمايه داري ولائيک تشکيل شده باشد نمي تواند الگويي مناسب براي يک نظام اجتماعي موفق تلقي شود." 
والسلام.     
......................
تهيه و ترجمه: شفيق شمس
مصدر: سايت نوار اسلام
IslamTape.Comبر اساس سرگذشت: گالينا از روسيه

من اهل روسيه هستم.خانواده من  مسيحي ارتودوکس هستند که در مذهبشان متعصب هستند .اولين بار يکي از تجار روسي به  من وعده اي ديگر از دختران پيشنهاد داد تا براي داد وستد وخريد کالاهاي برقي از يکي از کشورهاي حاشيه خليج فارس او را همراهي کنيم ودر روسيه آن کالاها را به فروش برسانيم.قراري که بين ما واو بود فقط همين بود؛اما همين که پايمان به آنجا رسيد او نيت پليد خودرا آشکار کرد وازما خواست به خود فروشي بپردازيم؛ او با سخنانش ديگر دختران را اغوا کرد وبه آنها وعده ي ثروت واموال فراوان از اين طريق داد؛متأسفانه اکثر آنها گول حرفهاي او را خوردند جز من که هرگز برايم قابل قبول نبود که از اين راه امرار معاش کنم.هر وقت از او مي خواستم پاسپورتم را به من تحويل دهد تا من به کشورم باز گردم به من مي خنديد واز دادن پاسپورت امتناع مي ورزيد.او به من مي گفت:"تو در اين کشور ضايع خواهي شد زيرا به جز لباسهايت چيز ديگري نداري من هم چيزي به تو نخواهم داد."عرصه برايم روزبه روز تنگ تر مي شد بقيه دخترها از روي ناچاري به اين جريان پيوستند اما من توانستم علي رغم فشارهاي او پاک باقي بمانم.او تمام پاسپورتهايمان را پنهان کرده بودمن هرروز پافشاري مي کردم تا بلکه او را وادار کنم  گذرنامه ام را به من تحويل دهد تا بتوانم به کشورم باز گردم تا اينکه روزي از فرصت استفاده کردم وپس از جستجوي فراوان توانستم گذرنامه ام را پيدا کنم واز آن آپارتمان بگريزم.

سر آغاز
به خيابان وارد شدم گيج ومنگ بودم نمي دانستم به کجا بروم کسي را نمي شناختم؛نه آشنايي ونه پولي داشتم به شدت گرسنه بودم ومأوايي نيز نداشتم.همچنان متحير به چپ وراست نگاه مي کردم تا اينکه جواني را به همراه سه نفر زن در خيابان ديدم. ازديدن آنها احساس اطميناني به من دست داد به طرف آنها رفتم وبه زبان روسي با آنها صحبت کردم آن جوان از من عذر خواهي کرد وگفت:روسي نمي داند.من به آنها گفتم:آيا انگليسي مي توانند صحبت کنند؟گفتند:آري!از شدت خوشحالي به گريه افتادم وتمام اتفاقاتي که برايم افتاده بود را با آنها در ميان گذاشتم.از آنها خواستم فقط دو الي سه روز مرا پناه بدهند تا بتوانم با خانواده ام در روسيه تماس بگيرم وفکري براي برگشتم بکنم.آن جوان به فکر فرو رفته بود نمي دانست چه بگويد شايد اگر هر کس ديگري جاي او بودنيز همين موقف را داشت .من همچنان گريه      مي کردم وبه آنها مي نگريستم او نيز با مادر ودوخواهرش صحبت مي کرد.در نهايت آنها تصميم گرفتند مرا به خانه شان ببرند.من از همان ابتدا شماره تلفن خانواده ام را گرفتم اما مثل اين بود که خطوط به هم ريخته بود چون کسي جواب نمي داد.من هر چند دقيقه يک بار تماس را تکرار مي کردم.آنها وقتي مرا درمانده ديدند وچون به آنها گفته بودم مسيحي هستم با من مهربانانه رفتار مي کردند.آنها از همان ابتداي آشنايمان مرا به اسلام دعوت کردند ولي من به شدت با اين امر مخالفت کردم زيرا اصلا ً نمي خواستم در اين مسأله وارد شوم من از   خانواده اي ارتودوکس بودم که با مسلمانان دشمني سر سختي داشتند!آن جوان که خالد نام داشت روزي به مرکز دعوت رفت وبا خود چند کتاب به زبان روسي آورد من پس از چند روز کمي نرم تر شدم وبامطالعاتي که انجام دادم به اين دين قانع شدم ومسلمان شدم.از روزي که مسلمان شدم  به شدت به تعاليم دين جديدم پايبند بودم به طوري که هميشه حريص بودم همنشين صالح اختيار کنم حتي کار به جايي رسيد که مي ترسيدم به کشورم باز گردم مبادا مرا مجبور به ارتداد کنند!

ازدواج
وقتي خالد به من پيشنهاد ازدواج داد بيش از پيش متمسک به دين بودم.روزي به همراه خالد به بازار رفتم که براي اولين بار زني راديدم که منقبه بود.من تعجب کردم از خالد پرسيدم اوچرا صورت خودرا پوشانده است؟!! خالد گفت:"او حجابي پوشيده است که خداوند خشنود از اين امر مي باشد ورسولش به آن دستور داده است."کمي به فکر فرو رفتم به خالد گفتم:"درست است اين همان حجابي است که خداوند از ما خواسته است."خالد گفت:ازکجا مي داني؟گفتم:"من همين الآن به مغازه اي وارد شدم همه ي کارکنان آن مغازه داشتند خيره به من نگاه مي کردند پس به نظر من زن بايد صورتش را بپوشاند وفقط شوهرش حق دارد اورا ببيندبنابراين من تا وقتي که منقبه نشده ام از اين بازار خارج نمي شوم."روزها گذشت ومن خوشبخت بودم واطرافيان وشوهرم مرا درقلب خود جاي داده بودند.يک روز که به گذرنامه ام نگاه مي کردم متوجه شدم که اعتبار گذرنامه ام تا چند روز ديگر به پايان مي رسد؛متأسفانه براي تمديد اعتبار آن فقط بايد به شهر خودم که گذرنامه از آنجا صادر شده بود مي رفتم.اين امر را با شوهرم در ميان گذاشتم وچون نمي خواستم بدون محرم سفر کنم از خالد  خواستم مر