مل ارث بردن غالب مي آيد، و موجب ارث بردن به خاطروجود مانع عمل نمي کند.
براي توضيح بيشتر بايد بگوييم که خداوند حقوق مسلمين را نسبت به حقوق خويشاوندانِ کافر در الويت قرار داده است. پس وقتي که مسلماني بميرد، مال او به کسي مي رسد که نسبت به او اولي تر و سزاوارتر است، و فرموده الهي « وَأُولُوالاَمرحامِ بَعضُهُم أَولَي بِبَعضِ فِي کِتبَ اللَّهِ» در صورتي است که دينشان يکي باشد، اما در صورتي که دين خويشاوندان با يکديگر متفاوت باشد برادران ديني بر برادران نسبي مقدم اند.
ابن القيم جوزي در کتاب « جلاء الافهام» مي گويد: « به آيه ارث بيانديش که خداوند ارث بردن زن را با کلمه «زوجة» بيان کرده اس، نه با کلمه «مرأة» :  «وَلَكُمْ نِصْفُ مَا تَرَكَ أَزْوَاجُكُمْ» پس اين بيانگر آن است که ارث بردن زن و شوهر از يکديگر به سبب همسر بودن است، که مقتضي تناسب و تشابه با يکديگر است، و مومن و کافر تشابه و تناسبي با يکديگر ندارند، بنابراين از يکديگر ارث نمي برند؛ و اسرار کلمات قرآن و جملات آن از عقل و انديشه عقلا بالاتر است».
اما برده نه ارث مي برد و نه از او ارث برده مي شود. اما اينکه از او ارث برده نمي شود، روشن است، زيرا مالي ندارد که از او به ارث برده شود، بلکه همه آنچه  با اوست از آن آقا و مولايش مي باشد.
و اما اينکه او از کسي ارث نمي برد، به خاطر اين است که او نمي تواند مالک چيزي باشد، زيرا اگر مالک چيزي باشد آن چيز از آن آقا و صاحبش مي باشد و او نسبت به مرده بيگانه است. پس دستوراتي از قبيل « أَوْلاَدِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الأُنثَيَيْنِ» ، « َلَكُمْ نِصْفُ مَا تَرَكَ أَزْوَاجُكُمْ» ، « فَلِكُلِّ وَاحِدٍ مِّنْهُمَا السُّدُسُ» و امثال آن، در حق کسي است که مي تواند مالک باشد، و برده نمي تواند مالک چيزي باشد، پس او ارثي ندارد.
و اما کسي که بخشي از وجودش آزاد گرديده، و بخش ديگرش برده است ، احکام او به دو گونه است؛ از طرفي به خاطر آزادي اي که دارد مستحق ميراثي است که خداوند مقرر داشته است، چون آزاد بوده و مي تواند مالک باشد، و از طرفي به خاطر بردگي اي که در او هست قابليت مالک بودن را ندارد. پس کسي که هم آزاد و هم برده است، هم ارث مي برد و هم از او ارث برده مي شود، و به  اندازه اي که آزادي در او هست ديگرانرا از ارث محروم مي کند. زيرا وقتي که برده، هم مورد ستايش و هم مورد نکوهش قرار مي گيرد، و هم به او پاداش مي رسد، و هم سزا مي بيند، در باب ارث بردن نيز اين حالت بر او صدق مي کند.
اما خنثي از دو حال خالي نيست ؛ با مرد بود، و يا زن بودن او غالب و روشن است، و يا اينکه تشخيص مرد يا زن بودن او واضح بود، مسئله در مورد وي روشن است. بنابراين اگر مرد بود، حکم مردان را دارد، و آيه هايي که در مورد سهم ارث مردان بيان شده است در مورد وي صدق مي کند. و اگر زن بود، حکم زنان را دارد و آيه هاي وارد شده در مورد زنان شامل او نيز مي شود. و چنانچه «خنثي شکل» باشد ، اگر در حالتي قرار داشت که در آن حالت ارث مرد و زن فرق نمي کرد مانند برادران مادر پس مسئله روشن است . و اگ رارث او به فرض مرد يا زن بودنش فرق مي کرد، و هيچ راهي براي تشخيص او نداشتيم، سهمي بيشتر از اين دو حالت را به او نمي دهيم، زيرا احتمال دارد که به ديگر وارثان ستم شود، و نيز سهمي کمتر از اين دو حالت را به او نمي دهيم، چون احتمال دارد که ما به او ستم کرده باشيم. پس لازم است راه ميانه را انتخاب کنيم، و ميانه ترين و منصفانه ترين راه را در پيش گيريم. خداوند متعال فرموده است: « اعدِلُوا هُوَ أَقرَبُ لِلتَّقوَي» 
پس ما در اين زمينه راهي منصفانه تر از راه مذکور نداريم: « لَا يکَلِفُ اللَّهُ نَفساً إلَّا وُسعَهَا» خداوند هيچ کس را مکلف نمي نمايد مگر به اندازه توانش. « فَاَتَّقُوااللَّهَ مَا استَطَعتُم» از خداوند به اندازه اي که مي توانيد ، بترسيد.
اما در رابطه با « ميراث پدربزرگ» با برادران تني يا برادران پدري، و اينکه آيا برادران در صورت وجود پدربزرگ ارث مي برند يا نه ؟ همانا در اين زمينه کتاب خدا بر قول ابوبکر رضي الله عنه دلالت مي نمايد، و اينکه پدر بزرگ، برادران تني، و برادران پدري، و برادران مادري را از ارث محروم مي گرداند، همانطور که پدر آنها را محروم مي کند.
براي توضيح اين مطلب بايد بگوييم که از پدر بزرگ در چند جاي قرآن به عنوان پدر سخن به ميان آمده است، همان طور که خداوند متعال فرموده است: «إِذ حَضَرَ يعقُوبَ المَوتُ إِقاَل لِبَني مَا تَعبُدُونَ مِن بَعدِِي قَالُوا نَعبُدُ إِلَهَک وَإِلَهَ ءَابَائِکَ إِبرَهِمَ وَإِسمَعيلَ وَإِسحَقَ» آن گاه که مرگ يعقوب فرا رسيد ، وقتي که به فرزندش گفت : « چه چيزي را بعد از من مي پرستيد؟»، گفتند: « خداي تو و خداي پدرانت ابراهيم و اسماعيل و اسحاق را مي پرستيم». و يوسف عليه السلام فرمود:« وَاتَّبَعتُ مِلَّةَ ءَابَاءِي إِبرَهِيمَ وَإِسحَقَ وَيعقُوبَ» و از آيين پدرانم ابراهيم و اسحاق و يعقوب پيروي نمودم.
پس خداوند، پدر بزرگ و پدر بزرگِ پدر را پدر ناميده است، و اين بيانگر آن است که پدر بزرگ به منزله پدر است، و آنچه را که پدر به ارث مي برد او نيز به ارث مي برد، و کساني را که پدر از ارث  محروم مي گرداند پدر بزرگ نيز از ارث محروم مي گرداند.
علما  اجماع کرده اند که حکم پدربزرگ همانند حکم پدر است، پس در صورتي که پدر موجود نباشد، حکم پدر بزرگ در ارث بردن با فرزندان و ديگران از قبيل برادران و عموها و فرزندان عموها و در ساير احکام ارث مانند حکم پدر است. پس شايسته است که حکم پدر بزرگ در محروم قرار دادن برادراني که از مادر نيستند، همانند حکم پدر باشد. و زماني که پسر ِپسر به منزله پسر تني است، چرا پدر بزرگ به منزله پدر نباشد؟ و وقتي که به اتفاق همه علما پدر بزرگِ پدر، برادر زاده را از ارث محروم مي گرداند، چرا پدر بزرگ مرده، برادر مرده را از ارث محروم نکند؟ و کساني که برادران را همواره با پدر بزرگ وارث قرار مي دهند، هيچ نص و اشاره و قياس صحيحي در دست ندارند.
و اما مسائل مربوط به «عدل» از قرآن استنباط مي شود، زيرا خداوند براي وارثان سهامي را معين  کرده است، و آنها دو حالت دارند؛ يا برخي به سبب وجود برخي از ارث محروم مي شوند، يانمي شوند. پس اگر برخي به سبب برخي ديگر از ارث محروم شدند، آنکه از ارث محروم شده است ساقط مي گردد و مزاحمتي ايجاد نکرده و استحقاق هيچ چيزي را ندارد. و اگر به سبب برخي ، برخي ديگر از ارث محروم نشدند، از يکي از اين حالات خارج نيست؛ يا اينکه ترکه بدون کم و زياد به  اندازه سهام است، و يا  اينکه سهام از مقدار ترکه بيشتر است. در دو صورت اول هرکسي سهمش را به طور کامل ميگيرد، و در صورت آخر که سهام از ترکه بيشتر است از دو حالت خالي نيست؛ يا اينکه ما به بعضي از وارثان از سهمي که خداوند براي آنها مقرر کرده است کمتر مي دهيم، و سهم ديگر وارثان را کامل مي کنيم، و اين ترجيح بدون دليل است، چرا که هيچ يک از ديگري برت