ر) سرور من است، مرا گرامي داشته است، بي گمان ستمکاران رستگار نمي گردند». 
وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَهَمَّ بِهَا لَوْلا أَن رَّأَى بُرْهَانَ رَبِّهِ كَذَلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشَاء إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِينَ و به راستي آن زن قصد (زدن) يوسف کرد و يوسف (نيز) قصد (انتقام گرفن از ) او نمود اما برهان پروردگارش را ديد. ما چنين کرديم تا بدي و ناشايستي را از او دور سازيم ، چرا که او از بندگان پاکيزه و برگزيدۀ ما بود. 
يوسف اين مصيبت بزرگ را از مصيبتي که از جانب برادرانش به او رسيده بود بزرگتر انگاشت، اما صبر و پايداري او پاداش بزرگتري دربر داشت، زيرا در اينجا او از روي اختيار صبر نمود، هر چن که انگيزه هاي راواني براي انجام يافتن آن کار (حرام) وجود داشت). پس يوسف محبت خدا را در برابر عملکرد برادرانش صبر اجباري بود، مانند بيماريها و سختي هايي که بدون اختيار به آدمي مي رسد و راهي جز صبر و مقاومت ندارد. و يوسف عليه السلام در خانۀ عزيز مصر محترم و گرامي بود. 
يوسف داراي چنان زيبايي و کمالي بود که باعث شد، (وَرَاوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِهَا عَن نَّفْسِهِ ) زن صاحب خانه اش مکارانه درصدد آن باشد او را از پاکدامني اش به در کند. يوسف، غلام آن زن ، و دراختيار وي بود. خانه نيز خالي بود و انجام دادن کار زشت بسيار آسان بود، و کسي هم پي نمي برد. (وَغَلَّقَتِ الأَبْوَابَ ) واضافه بر آن، درها را بست و مکان خلوت شد و آنها مطمئن بودند که کسي وارد نخواهد شد، زيرا درها بسته بود. و آن زن يوسف را به خود خواند. (وَقَالَتْ هَيْتَ لَكَ ) و گفت : بيا جلو، و شروع کن، يوسف مردي مسافر و غريب بود و بسياري از انسانها که در وطن خود و در ميان اشنايان خود از انجام کار زشت شرم مي کنند، در آن ديار به راحتي چنين کارهايي را انجام مي دهند. نيز يوسف اسير آن زن، و آن خانم بانو و سرورش بود. وي از چنان زيبايي برخوردار بود که حسن و جمالش آدمي را به انجام چنين کاري وا مي داشت. يوسف هم جوان مجردي بود که زن او را تهديد کرد که اگر آنچه را مي گويد انجام ندهد وي را به زندان خواهد افکند يا شکنجۀ دردناکي خواهد داد. اما يوسف با وجود چنين انگيزۀ قوي از ارتکاب نافرماني خدا پرهيز نمود. يوسف آهنگ وي را نمود، اما به خاطر خدا آن را ترک کرد و خواستۀ خداوند را بر خواستۀ خداوند را بر خواستۀ نفس اماره اش مقدم داشت. و برهان پروردگار که يوسف آن را ديد علم و ايماني بود که از آن برخوردار بود و باعث ترک همۀ چيزهايي شد که خداوند حرام کرده است، و باعث شد از اين گناه بزرگ دوري جويد و دست نگاه دارد .
(قَالَ مَعَاذَ اللّهِ) يوسف گفت: به خداوند پناه مي برم از اينکه اين کارزشت را انجام دهم، زيرا اين از کارهايي است که خداوند را خشمگين مي نمايد و انسان را از او دور مي کند، نيز خيانتي است در حق سرورم که مرا گرامي داشته است. پس شايسته نيست در مقابل اين همه نيکي بدترين کار را با خانوادۀ او انجام دهم، و اگر چنين کاري بکنم مرتکب بزرگترين ستم شده ام، و ستمگر نيز هرگز رستگار نمي شود. 
خلاصه اينکه ترس از خدا و رعايت حق سرورش که او را گرامي داشته بود، نيز صيانت و پاک نگهداشتن نفسش از ظلم و ستم، ظلم و ستمي که هر کس بدان بيالايد رستگار نمي شود، همچنين برهان و ايماني که در قلبش بود کاري کرد که دستورات خدا را به جاي آورد و از آنچه نهي نموده است پرهيز کند. خداوند متعال موانع زيادي را بر سر راه انجام اين کار قرار داد، چرا که مي خواست بدي و ناشايستي را از او در نمايد، زيرا او از بندگان مخلص خدا بود وعبادت هايش را خالص براي خدا انجام مي داد. و خداوند وي را پاکيزه نمود و براي خود برگزيد، و نعمت ها را به سويش سرازير کرد و زشتي ها را از وي دور نمود. وَاسُتَبَقَا الْبَابَ وَقَدَّتْ قَمِيصَهُ مِن دُبُرٍ وَأَلْفَيَا سَيِّدَهَا لَدَى الْبَابِ قَالَتْ مَا جَزَاء مَنْ أَرَادَ بِأَهْلِكَ سُوَءًا إِلاَّ أَن يُسْجَنَ أَوْ عَذَابٌ أَلِيمٌ و با همديگر به سوي درشتافتند و آن زن پيراهن يوسف را از پشت پاره کرد. شوهرش را دم در دريافت. (زن به شوهر خود) گفت: «سزاي کسي که نسبت به همسرت قصد انجام کار زشت کند چيست جز اين که يا زنداين گردد يا عذابي دردناک ببيند؟»
قَالَ هِيَ رَاوَدَتْنِي عَن نَّفْسِي وَشَهِدَ شَاهِدٌ مِّنْ أَهْلِهَا إِن كَانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِن قُبُلٍ فَصَدَقَتْ وَهُوَ مِنَ الكَاذِبِينَ يوسف گفت: «او با نيرنگ مرا به خود خواند»، و شاهدي از خانوادۀ آن زن گواهي داد که اگر پيراهن يوسف از جلو پاره شده باشد زن راست مي گويد، و يوسف از دروغگويان است. 
وَإِنْ كَانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِن دُبُرٍ فَكَذَبَتْ وَهُوَ مِن الصَّادِقِينَ و اگر پيراهنش از پشت پاره شده باشد زن دروغ مي گويد و او (= يوسف) از راستگويان است. 
فَلَمَّا رَأَى قَمِيصَهُ قُدَّ مِن دُبُرٍ قَالَ إِنَّهُ مِن كَيْدِكُنَّ إِنَّ كَيْدَكُنَّ عَظِيمٌ  هنگامي که (عزيز مصر) ديد پيراهن يوسف از پشت پاره شده است، گفت: «اين از مکر شماست، آري! مکرتان (بسيار) بزرگ است». 
يُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هَـذَا وَاسْتَغْفِرِي لِذَنبِكِ إِنَّكِ كُنتِ مِنَ الْخَاطِئِينَ (عزيز مصر گفت):«اي يوسف! از اين ماجرا در گذر (و تو نيز اي زن) براي گناهت آمرزش بخواه که تو از خطاکاران بوده اي». 
بعد از اينکه آن زن با نيرنگ و کرشمه و ناز يوسف را به سوي خود خواند و يوسف از پذيرش خواسته اش امتناع ورزيد و خواست فرار نمايد، و به سوي در شتافت تا نجات پيدا کند و از فتنه بگريزد، زن به سويش شتافت و لباسش را گرفت و پيراهن يوسف پاره شد، و هنگامي که به دم در رسيد شوهرش را در نزديکي درب يافتند، و او چيزي را مشاهده کرد که بر وي دشوار آمد. بنابراين زن عزيز بلافاصله به دروغ گفتن پرداخت و ادعا کرد که يوسف درصدد انجام چنين کاري با او بوده است، پس گفت: (مَا جَزَاء مَنْ أَرَادَ بِأَهْلِكَ سُوَءًا) سزاي کسي که به همسرت قسد بدي داشته باشد چيست؟ و نگفت کسي که با همسرت کار بدي انجام دهد، تا خود و يوسف را از انجام اين کار تبرئه کند، بلکه مي خواست وانمود کند که يوسف درصدد انجام چنين کاري بوده است. ( إِلاَّ أَن يُسْجَنَ أَوْ عَذَابٌ أَلِيمٌ) سزاي او جز اين نيست که يا زنداني گردد يا شکنجه دردناکي ببيند. 
يوسف خودش را از اتهامي که همسر عزيز وي را بدان متهم کرد تبرئه نمود و گفت: (هِيَ رَاوَدَتْنِي عَن نَّفْسِي ) او با نيرنگ مرا به خود خواند. پس در اين هنگام احتمال راست گفتن هر يک از آن دو مي رفت و معلوم نبود که کداميک راست مي گويد. اما خداوند براي حقيقت و راستي نشانه و علامت هايي قرار داده است که بر آن دلالت مي نمايند. و گاهي بندگان آن را مي دانند و گاهي آن را نمي دانند. پس خداوند در اين قضيه منت گذاشت تا راستگو از دروغگو شناخته شود و پيامبرش يوسف عليه السلام تبرئه گردد. بنابراين شاهدي رااز خانوادۀ آن زن برانگيخت و به قرينه اي گواهي داد که همر