ِّكَ نَحْنُ قَسَمْنَا بَيْنَهُم مَّعِيشَتَهُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَرَفَعْنَا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجَاتٍ لِيَتَّخِذَ بَعْضُهُم بَعْضًا سُخْرِيًّا وَرَحْمَتُ رَبِّكَ خَيْرٌ مِّمَّا يَجْمَعُونَ ؛ آيا آنان  رحمت  پروردگارت  را تقسيم  مي  کنند ? حال  آنکه  ما روزي  آنها، رادر اين  زندگي  دنيا ميانشان  تقسيم  مي  کنيم   و بعضي  را به  مرتبت  ،  بالاتراز بعضي  ديگر قرار داده  ايم  تا بعضي  ديگر را به  خدمت  گيرند  و  رحمت  پروردگارت  از آنچه  آنها گرد مي  آورند بهتر است.
خداوند متعال از آئين ابراهيم عليه السلام که اهل کتاب و مشرکان، خود را به آن نسبت مي دهند و هريک ادعا مي کند که بر راه و شيوه اوست، خبر مي دهد؛ پس خداوند از دين ابراهيم که آن را براي فرزندانش باقي گذاشته خبر داده و مي فرمايد:« وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ لِأَبِيهِ وَقَوْمِهِ» و هنگامي که ابراهيم به پدر خود و قومش که به جاي خدا معبودهايي را برگرفته بودند و آنها را پرستش مي کردند، گفت:« إِنَّنِي بَرَاء مِّمَّا تَعْبُدُونَ» بي گمان من از آنچه شما عبادت مي کنيد متنفّرم و با کساني که آنها را عبادت مي کنند، دشمن مي باشم. « إِلَّا الَّذِي فَطَرَنِي» به جز خدايي که مرا آفريده است، که او را دوست مي دارم و اميدوارم مرا راهنمايي کند تا حق را بشناسم و بدان عمل کنم. پس همان طور که مرا آفريده، و آن گونه که شايسته جسم و دنياي من است سامانم داده است، « فَإِنَّهُ سَيَهْدِينِ» نيز مرا به آنچه که شايسته دين و آخرت مي باشد راهنمايي خواهد کرد.
« وَجَعَلها» و اين خصلت پسنديده را که اساس خصلت هاست و آن يکتاپرستي و بيزاري جستن از پرستش غير خدا مي باشد، « كَلِمَةً بَاقِيَةً فِي عَقِبِهِ» در ميان فرزندانش سخني ماندگار قرار داد، « لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ» تا شايد به سوي آن بازگردند. چون اين سخن از گفته هاي معروف و مشهور او ست و او فرزندش را به اين توصيه کرده است و برخي از فرزندانش همانند اسحاق و يعقوب همين توصيه را به يکديگر کرده اند، همان طور که خداوند متعال فرموده است:« وَمَن يرغَبُ عَن مِّلّةِ إِبرَاهيمَ إِلَّا مَن سَفِهَ نَفسَهُ» و چه کسي از آئين ابراهيم روي گرداني مي کند مگر آن کس که بي خرد باشد؟! پس همواره اين سخن در ميان فرزندان ابراهيم عليه  السلام موجود بوده است تا اين که خوشگذراني و سرکشي در ميان آنها پديد آمد.
خداوند متعال فرمود:« بَلْ مَتَّعْتُ هَؤُلَاء وَآبَاءهُمْ» بلکه من اينان و پدرانشان را از انواع شهوات و لذّت ها بهره مند ساختم تا جايي که اين شهوت ها هدف نهايي آنها گرديد و همواره محبّت آن در دل هايشان پرورش يافت تا اين که اين شهوت ها در وجود آنان تبديل به صفت ها و حالاتي هميشگي و عميق و باورهاي ريشه دار گرديد. « حَتَّى جَاءهُمُ الْحَقُّ وَرَسُولٌ مُّبِينٌ» تا اينکه حق که هيچ شک و ترديدي در آن نيست و پيامبري نزدشان آمد که رسالت آن واضح و دلايل نبوّتش به سبب اخلاق و معجزاتش، و به سبب آنچه که آورده بود و پيامبران گذشته را تصديق مي کرد بسيار روشن بود.
« وَلَمَّا جَاءهُمُ الْحَقُّ» و هنگامي که حق به نزد آنان آمد، حقّي که هرکس کم ترين عقل و  ديني داشته باشد، بايد آن را بپذيرد و از آن پيروي نمايد، « قَالُوا هَذَا سِحْرٌ وَإِنَّا بِهِ كَافِرُونَم گفتند: اين جادو است و ما بدان باور نداريم. و اين بزرگ ترين مخالفت است. و آنها فقط به روي گرداني از حق و انکار آن بسنده نکردند بلکه طعنه بسيار زشتي به آن زدند و آن را جادو برشمردند؛ جادويي که جز پليدترين انسان و دروغگوترين فرد آن را انجام نمي دهد.
چيزي که آنها را بر اين امر واداشت سرکشي آنها بود، زيرا به سبب نعمت هايي که خداوند آنان و پدرانشان را از آن بهره مند ساخته بود سرکش و مغرور شده بودند. « وَقَالُوا لَوْلَا نُزِّلَ هَذَا الْقُرْآنُ عَلَى رَجُلٍ مِّنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيمٍ» و آنها با عقل هاي فاسد خود به خداوند پيشنهاد کردند که چرا اين قرآن بر مردي بزرگ از مردم دو شهر فرو فرستاده نشده است؟ يعني چرا بر مردي از مردان مکه يا طايف که نزد آنها بزرگوار بودند، همانند وليد بن مغيره و امثال او نازل نشد؟
خداوند با رد پيشنهاد آنان فرمود:« أَهُمْ يَقْسِمُونَ رَحْمَةَ رَبِّكَ» آيا آنها رحمت پروردگارت را تقسيم مي کنند؟ يعني آيا آنها کليددار و خزانه دار رحمت پروردگارت هستند و تدبير رحمت  الهي به دست آنهاست؟ پس آن گاه نبّوت و رسالت را به هرکس که بخواهند مي دهند، و هرکس را که بخواهند از آن محروم مي کنند؟ « نَحْنُ قَسَمْنَا بَيْنَهُم مَّعِيشَتَهُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَرَفَعْنَا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجَاتٍ لِيَتَّخِذَ بَعْضُهُم بَعْضًا سُخْرِيًّا وَرَحْمَتُ رَبِّكَ خَيْرٌ مِّمَّا يَجْمَعُونَ » ما معيشت آنان را در زندگي دنيا بين آنان تقسيم کرده ايم و برخي را بر برخي ديگر در زندگي دنيا برتري داده ايم در حالي که رحمت پروردگارت از ثروت و دنيايي که آنان جمع آوري مي کنند بهتر است. پس وقتي معيشت بندگان و روزي دنيوي در دست خداوند است و اوست که آن را ميان بندگانش تقسيم مي کند سپس رزق و روزي را براي هرکس که بخواهد فراوان مي نمايد و براي هرکس که بخواهد کم و تنگ مي دارد و طبق حکمت خويش چنين مي نمايد. پس رحمت ديني خداوند که بالاترين آن نبّوت و رسالت است به طريق اولي بايد در دست خداوند باشد و او بهتر مي داند که رسالت خود را کجا قرار دهد. پس معلوم شد که پيشنهاد آنها بي ارزش و پوچ است و تدبير همه کارهاي ديني و دنيوي فقط در دست خداست. با  اين  استدلال خداوند آنها را قانع مي نمايد که پيشنهاد نامعقولي ارائه مي دهند و چيزي در دست آنها نيست و اين سخن نشانه ي ستمگري و نپذيرفتن حق است که آنها مي گويند:« لَوْلَا نُزِّلَ هَذَا الْقُرْآنُ عَلَى رَجُلٍ مِّنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيمٍ» چرا اين قرآن بر يکي از مردان بزرگ دو شهر نازل نشد؟ اگر آنها حقيقت مردان را شناختند و صفاتي را که موجب ارتقاي مقام آدمي مي شود و مقام او را نزد خدا و بندگانش بزرگ مي نمايد، مي دانستند ، يقين حاصل مي کردند که محمّد بن عبدالله بن عبدالمطلب (ع) برترين و بزرگ ترين مردان است و عقل و دانش و راي و همّت و قاطعّيت او و اخلاق و مهرباني و دلسوزي اش از همه بهتر و بيشتر است، و او از همه هدايت يافته تر و پرهيزگارتر مي باشد و محور و مرکز دايره کمالات است و او داراي بالاترين صفات مردانگي است و به طور مطلق او بالاترين مرد جهان است. اين را دشمنان و دوستان محمّد(ص) همه مي دانند مگر کسي که گمراه گشته و با خود بزرگ بيني روي برتافته است. پس چگونه مشرکان کسي را بر او برتر قرار مي دهند که به اندازه ذرّه اي از کمال محمّد به مشام او نرسيده است؟! اوج حماثت و جنايت مشرکان آن است که معبودي را پرستش مي کنند و آن را به فرياد مي خوانند و به آن نزديکي مي جويند که بتي از سنگ يا چوب است و سود و زياني نمي 