إِنِّي أَجِدُ نَفَسَ الرَّحْمَنِ مِنْ قِبَلِ الْيَمَنِ» این را ابن تیمیه در مجموعه فتاوی ج 5 ص 398 نقل کرده  وگفته است: این داستان را به دروغ از احمد نقل کرده اند.

جواب حدیث اول: «الحجر الاسود يمين الله في الارض»[این حدیث ضعیف است. شیخ آلبانی در "الضعیفه"  (223) تضعیف نموده است] 

این حدیث، باطل بوده و گفتن آن از جانب رسول الله صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّم به ثبوت نرسیده است. ابن الجوزی در کتاب" العلل المتناهیه" گفته است: این حدیث صحیح نیست. و ابن العربی گوید: این حدیث باطل است و به آن اعتنا نمی شود. ابن تیمیه گوید: این حدیث با سندی از رسول الله روایت شده که ثابت نیست. بنابراین نیازی به تعمق و تلاش در معنای آن نیست. ولی ابن تیمیه گوید: مشهور این است که عبدالله ابن عباس آن را نقل کرده و گفته است: «الحجر الاسود يمين الله في الارض فمن صافحه وقبله فکأنما صافح الله، و قبل یمینه » [ر.ک "الضعیفه . البانی 1/257"]  هرکس در این روایت تدبر کند در می یابد که در آن اشکالی وجود ندارد. زیرا گفته، دست راست الله در زمین است و به طور مطلق نگفته: دست الله. حكم لفظ مقید با حکم لفظ مطلق متفاوت است. و در ادامه ی آن می گوید: هر کس با آن مصافحه کند یا آن را ببوسد مانند آن است که با الله مصافحه نموده و یا دست راست الله را بوسه زده باشد.

این روایت به صراحت این مطلب را می رساند که شخص مصافحه کننده با دست راست الله مصافحه نکرده؛ بلکه به کسی تشبیه شده است که با الله مصافحه کند. بنابراین اول و آخر این روایت این مطلب را روشن می کند که حجر جزء صفات الله نیست، چنان که بر هیچ عاقلی پوشیده نیست( مجموعه فتاوی ج6ص 398) 

جواب حدیث دوم:  «و قلوب العباد بین اصبعین من اصابع الرحمن…» این حدیث صحیح است. مسلم در باب دوم کتاب القدر(باب تعریف الله تعالی القلوب کیف شاء) (2654) (17) از عبدالله بن عمرو بن عاص آن را روایت کرده که می گوید: شنیدم رسول الله صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّم می گفت: «إِنَّ قُلُوبَ بَنِي آدَمَ كُلَّهَا بَيْنَ إِصْبَعَيْنِ مِنْ أَصَابِعِ الرَّحْمَنِ كَقَلْبٍ وَاحِدٍ يُصَرِّفُهُ حَيْثُ يَشَاءُ ثُمَّ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ اللَّهُمَّ مُصَرِّفَ الْقُلُوبِ صَرِّفْ قُلُوبَنَا عَلَى طَاعَتِكَ» « همه ی قلوب بنی آدم مانند یک قلب میان دو انگشت از انگشتهای الله رحمان قرار دارد و هر طور که اراده کند، آنها را منقلب می سازد».   سپس رسول الله صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّم فرمود:« پروردگارا! ای گرداننده ی قلبها، قلبهای ما را متوجه طاعت خود بگردان» 

اهل سنت[سلف] حدیث را بر ظاهر آن معنی کرده و می گویند: الله تعالی دارای انگشتهای حقیقی بوده و ما این را به مانند رسول الله صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّم برای الله ثابت می دانیم، و از اینکه« دلهای بنی آدم میان دو انگشت الله تعالی باشد» چنین بر نمی آید که انگشتان الله تعالی دلهای بندگان را لمس می کند، تا آن وقت بگوییم: این حدیث موهم (و گمان برنده ی مسأله ی) حلول است، پس باید آن را از معنی ظاهریی که دارد صرف نماییم(برگردانیم). برای مثال می گویند: ابر میان آسمان و زمین مسخر است در حالی که نه به آسمان متصل شده و نه به زمین. یا گفته می شود:«بدر» میان مکه و مدینه قرار گرفته است. هر چند از هر دو طرف شهر مذکور فاصله ی زیادی دارد. بنابراین اگر رسول الله صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّم فرموده است:« قلوب بنی آدم میان دو انگشت از انگشتهای الله رحمان قرار گرفته است» نه به معنای تماس.

جواب حدیث سوم:« إِنِّي أَجِدُ نَفَسَ الرَّحْمَنِ مِنْ قِبَلِ الْيَمَنِ» امام احمد در مسند خود این حدیث را از ابوهریره رضی الله عنه روایت کرده که می گوید: رسول الله صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّم فرمود: "ألا إن الإيمان يمان، والحكمة يمانية، وأجد نفس ربكم من قبل اليمن". [مسند امام احمد 2/541] « بدانید که ایمان و حکمت یمانی هستند و من نفس پروردگارتان را از جانب یمن احساس می کنم»

در کتاب مجمع الزوائد آمده که رجال این حدیث، رجال صحیح بوده، به غیر از شبیب که وی ثقه است. در کتاب التقریب نیز در باره ی شبیب چنین آمده است: او مورد اعتبار بوده و از طبقه ی سوّم محسوب می شود. بخاری نیز در کتاب التاریخ الکبیر چنین روایتی دارد.

معنای این حدیث بر حسب ظاهر می باشد. و واژه ی «نفس» در آن اسم مصدر بوده و باب آن نفس ینفس تنفیساً از باب تفعیل است. مانند فرّج یفرّج تفریجاً و فرجاً. اهل لغت این چنین گویند: و در کتابهای نهایة و قاموس و مقاییس اللغة نیز چنین آمده است. بنابراین، معنای آن حدیث چنین است« الله تعالی به وسیله ی اهل یمن، غم و غصه را از مسلمانان برطرف می سازد». همچنانکه شیخ الاسلام ابن تیمیه می فرماید: در واقع اهل یمن بودند که با اهل ردّه جنگیدند و شهرها را فتح کردند و الله تعالی به وسیله ی اهل یمن شداید و مصائب بزرگی را از سر مؤمنین برداشت. [مجموع فتاوای شیخ الاسلام ج7 ص 398]  ترجمه فارسی کتاب«القواعد المثلى في صفات الله وأسمائه الحسنى» با ( عنوان اسماء و صفات خداوند متعال) ترجمه: عبدالله عبداللهی، نشر احسان، تهران،1386. [مترجم][6] دعوتگران واقعی به سوی الله تعالی

س: امروزه افراد منتسب به دعوت زياد شده‌اند، لذا مي‌طلبد علماي معتمدي‌كه امت و جوانان را به برنامه‌هاي صحيح و حق ارشاد كنند، معرفي شوند. حال اين علمايي‌كه جوانان با استفاده از آن‌ها نصيحت مي‌شوند و درس ها و نوارهاي ضبط شده شان را پيگيري ‌كنند و از آن‌ها كسب علم نموده و در امور مهم و مشكلات و در زمان فتنه‌ها به آن‌ها رجوع مي کنند، چه‌كساني هستند؟  

ج: دعوت به سوي الله جل جلاله امري است ناگزير که بايد انجام شود و قوام و پايداري دين با دعوت و جهاد آن‌هم پس از علم نافع، قرار داده شده است:[ إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ (3)] (العصر/3)

 «مگر كساني‌كه ايمان مي‌آورند، و كارهاي شايسته و بايسته مي‌كنند، و همديگر را به تمسك به حق (در عقيده و قول عمل) سفارش مي‌كنند، و يكديگر را به شكيبايي توصيه مي‌نمايند».

 به اين ترتيب ايمان يعني: باور داشتن به الله سبحانه و تعالي و اسما و صفات او و عبادت الله جَلَّ جَلالُهُ ، عمل صالح شاخه‌اي از علم نافع است، چرا كه عمل بايد بر پايه ی علم و يقين باشد. دعوت به سوي الله و امر به معروف و تبادل نصيحت بين مسلمانان، امري است مطلوب اما كسي مي‌تواند اقدام به اين كار بكند، كه عالم و داراي نظري پخته باشد چرا كه اين‌كار بسيار سنگين و مهم است و فقط كسي‌كه‌صلاحيت اين‌كار را داشته باشد مي‌تواند به‌آن اقدام كند. اما امروزه يكي از مشكلات بسيار جدي اين است كه دروازه ی دعوت وسيع شده و همه وارد مي‌شوند و خود را دعوتگر مي‌نامند و چه افراد جاهلي‌كه خود را دعوتگر مي‌دانند در حالي كه برخي نمي‌فهمند كه دعوت 