ی ندارد. بلی، لذت شهوت رانی بسیارشیرین است، و لکن میوة تلخ میدهد، نابودی را زیر خرقه دارد، آتش سوزان با آن همراه است، آمیخته با زهر کشنده است، برای بشریت اعلام خطر میکند، بلکه آن کیست که در دل ذرة محبت این نسل جوان را داشته باشد، و سپس آن را نصیحت نکند و مانع از افتادن در آتش این جهنم سوزان نگردد؟
واقعاً که برای ما یک وظیفه واجب انسانی است، آن را باید بخاطر انسانیت، بخاطر خود و بخاطر دختران و پسران خود انجام بدهیم، باید آنان را از حقیقت خطر آگاه سازیم تا در راه هلاکت و تباهی قدم نگذارند. بلی، گاهی هم آنان ما را مجبور میکنند که چنین راهی را بروند و ما هم آنها را میبینیم که رو بنابودی میروند، همانطور که کودک بیمار طبیب را دشنامش میدهد و نفرینش میکند، اما طبیب هرگز از تزریق دوا دست برنمیدارد، و لکن آن کدام احمقی است که بخاطر دشنام کودک دوا را دور بریزد؟ و کدام ابلهی است که بیمار را در میان آتش تب رها کند بخاطر اینکه دل بیمار نادان نشکند؟ هرگز هرگز، اگر عاقل باشیم چنین کاری را انجام نمیدهیم، پس باید حقایق فطرت را بیان کنیم، باید مردم را با این حقایق آشنا سازیم، و یا اگر هم نخواهیم خود را ناراحت کنیم، یا مانند این نسل جوان بخواهیم لذت ببریم، بخواهیم خرمن لذات زندگی را غارت کنیم، بخواهیم خود را در گنداب غریزة جنسی بیاندازیم، باید در گفتار خود صریح باشیم، باید بی پرده بگوئیم: ما چنین و چنان هستیم، ما گرفتار در طوفانیم، ما دستمان باز است، ما آزادیم، ما از لذتهای زندگی بهره مندیم، ما نمیخواهیم از دود حشیش و افیون دست برداریم، ما میخواهیم دائم سرمست و خوشحال باشیم و بعد از آن هرچه میخواهد باشد، هر بلائی که میآید بیاید و خوش آید.
وه چه میشود که اندکی هم بخود آئیم و گوش بندای قرآنکریم بدهیم؟ گوش بهاتف آسمانی بدهیم؟ چه خوش میگوید که برای بشر محبت شهوتها آراسته گردیده و مزین شده، از زنان و فرزندان و کیسه های انباشته از زروسیم و اسبان علامت خورده و چارپایان پرسود، باغها و بوستانهای سرسبز در نظر انسان با آرایش تمام جلوه گر است، و این است متاع و لذت این زندگی پست و بی ارزش، صحیح است که شهوات شیرین است، و اما کیفر بسیارسخت است و شدید، مجازات خیلی سنگین است و خطرناک، این فشارهای عصبی و روانی طاقت سوز، این خودکشیها، این دیوانیگی ها، این گرفتاریها، این بیماری دیر درمان غریزة جنسی، این گناهان نابخشودنی، این نابودی از راه رسیده و تشنه بخون آدمیان کیفر است، مجازات است، سزای اعمال بشر عصرحاضر است، و این است شهادت قرن بیستم.
پس از دیدن این همه نابسامانیها، پس از دیدن این همه طوفانهای عالمگیر کیست که در سر عقل بپروراند؟ و سپس بدنبال آلودگی های تطور روان شود و یا بدنبال دیوشهوت پسران و دختران برقص درآید؟ او که نتایج این اعمال ناستوده را در پیش روی خود میبیند، او که هر آن بطوفان بلا نزدیک میشود و میبیند که چگونه حقایق فطرت فاش میگوید که در اینجا میان جنس مرد و زن یک جاذبیت فطری هست، بناچار باید بهم برسند، بناچار باید یکدیگر را زیارت کنند. بنابراین، این دیدار چگونه باید باشد؟ و بچه صورتی باید انجام گیرد؟ بصورت خصوصی؟ یعنی: هر زن معینی برای مرد معینی باشد، و هر مردی مخصوص زن معینی باشد؟ و یا بطور همگانی و مشاع باشد؟ یعنی: هر زنی برای هر مردی و هر مردی برای همة زنان.
تجربة قرن بیستم در مقابل این سئوال برای ما که جواب دندان شکنی آماده کرده، میدانیم بی پروا میگوید: رفتید و دیدید دیگر بس است، دیگر نروید، حرکت نکیند، این بیابان بی پایان است و این طوفان بس خطرناک.
واقعاً که اجتماع غربی و یا اجتماع کمونیستی هنوز بهرج و مرج کامل نرسیده، هنوز بورشکستگی اخلاقی همه جانبه نرسیده، زیرا هنوزهم در این اجتماع افراد با فضیلتی هستند، بلکه پاک نهادانی وجود دارند و بلکه با شرافتان و صاحبان شخصیت هستند که آداب و رسوم را حفظ میکنند، با نظر ناراحتی و بدبینی باین هرج و مرج غریزة جنسی مینگرند، باین طوفان سیاه با خشم و نفرت تماشا میکنند، و با این حال با وصف اینکه هنوز ورشکستگی در آنجا بصورت کامل نرسیده است، بازهم علائم آشفتگی از دور بخوبی پیدا است، بازهم پیکهای بلا از دور فریاد میزنند و هشیار میدهند، و با آن عده معدود با آن گروه پاک نهادان هم آوازند که ای بشر! ای اشرف مخلوقات! بهوش باش که دشمن سر رسید، بهوش باش که نقد تو پاسبان نبرد، پس اگر گرفتاری بیش از این شد چگونه خواهد بود حال ما؟ آشفتگی ما؟ هرج و مرج اخلاقی ما؟
ای وای هنوز که این طوفان رو بشدت است، هنوز که رو بافزایش است، زیرا هنوز شیاطین سیر نگشته اند، هنوز در طلب نابودی بیش از این هستند، هنوز بدنبال بلا میروند و هنوز باستقبال مرگ ناگهانی میشتابند، جدالگران خودپسند جداً میگویند: نه این، نه آن، نه افراط، نه تفریط، نه خودداری آنطوری و نه مصادرة این طوری، بلکه میانه روی، حد وسط باین ترتیب که همة روابط جنسی را قدغن نکنیم و همه را آزاد نگذاریم، یا للعجب چه دروغ لطیف و زیبائی؟ چه دروغ جذابی؟ اعصاب را آرامش میبخشد، از رنج فکرکردن و تدبیرریختن نجات میدهد، بارگران غم را سبک میکند، و سوزش درد قلب را تسکین میدهد، چه دروغ لطیفی؟ چه دروغ زیبائی؟
میگویند: چه مانعی دارد که آمیزش دختران و پسران را آزاد بگذاریم؟ آنها درهم آمیزند و ما هم کنترل کنیم؟ آنها که با هم شرکت خواهند کرد بدون تردید؟
در دبیرستان، در راه دبیرستان، در خیابان، در کوی و برزن، و در هر کجا که ممکن باشد بدرد دل یکدیگر رسیدگی خواهند کرد و بدون شک، پس اگر با نظارت ما و تحت کنترل ما باشد چه عیبی داد؟ آخر این جوانها که زیرنظر ما هستند چه کاری ممکن است، انجام بدهند و ما بی خبر باشیم؟ بگذار آزاد باشند، بگذار وجدانشان پاک و آسوده باشد، بگذار از طرفی این گرسنگی غریزة جنسی که ناشی از محرومیت است، از میان برود و از طرف دیگر جوانان هم باهم آشنا شوند، هروقت که بهم رسیدند بیگانه نباشند، از یکدیگر نترسند، خیالهای ناستوده و افکار منحرف بسرشان نزند. 
آری، وقتیکه زیرنظر ما باشند، ممکن است چه شود؟ چه حادثه ناگواری رخ دهد؟ فعلاً که فرصتی پیدا شده، پسری بدختری علاقمند میگردد یا دختری پسری را دوست دارد، آیا نه چنین است؟ این که یک چیز فطری است، چه مانعی دارد؟ این که تحت نظر ما انجام میگیرد و گاهی اتفاق میافتد که این علاقه شدیدتر و گرمتر و سوزانتر گردد؟ این هم که امرفطری است؟ آیا نه چنین است؟ پس باید واقع بین باشیم، کوته نظر باشیم، آیا ممکن هست که از این حادثة فطری جلوگیری کنیم؟ نه نه، هرگز، صلاح نیست، باید دوراندیش باشیم، باید عاقبت سنج باشیم، آیا بهتر است که این دیدارها دزدگی باشد؟ دور از نظر ما باشد؟ یا نه با نظر خود ما باشد؟ کدام بهتر است؟ ممکن است که هم اکنون این علاقه ها سر بطغیان بکشد؟ ممکن است که این عشق سر برسوائی بزند؟ حالا آقای من، سرور من، چرا باید این پسر با این دخ