ن دو انحراف درندگی بشریت معاصر آنقدر روشن است که احتیاج بشرح و بیان ندارد، زیرا بزرگ داشت جانب جنسی بضرر جانب اخلاقی است، و بزرگ داشت جانب اجتماعی بزیان جانب فردی است و بالعکس.
همچنین تلاش در رنگ زدن و تحویل دادن انسان، بانسان جدیدی که هیچ وقت در سطح انسان فکر نکند و هرگز احساسات انسانی را بکار نبرد، بلکه فقط در سطح ابزار و یا در سطح حیوان فکر کند، و احساسات بی احساسی بکار ببرد و تلاش در اینکه از زن زنی باید ساخت که مؤنث نباشد، همه و همه یک رشته هوسبازیهائی است که انحراف تصور انسانیت از آنها ناشی شده و هیچ علاجی ندارد، جز اینکه مردم برگردند و بتصور کلی انسان بپردازند، برگردند بتصوریکه عمومیت دارد و حقیقت عمومی انسان را آنسان که هست نشان میدهد و میگوید: انسان مشتی از خاک تیره و شعله ای از روح خداست که درهم آمیخته اند و باهم مربوط شده اند، و از این آمیزش یک هستی متحدالاجزا پدید آمده تبدیل بیک حقیقت بسیط گردیده است، جسم و روح یک حقیقت بسیط را تشکیل داده اند، جنبة مادی و جنبة روحی یک واقعیت تفکیک ناپذیر شده اند، جنبة اجتماعی و اقتصادی و جنبة اخلاقی و معنوی یک حقیقتی را نشان میدهند، و بالاخره همة نشاط انسان یک حقیقت است و آن هم درهم آمیخته و ممزوج.
آری، هرگز نشاط جنسی نمیتواند از اخلاق فاصله بگیرد، زیرا هردو جزء تفکیک ناپذیرهستی انسانند با رفتن یکی دیگری هم بناچار میرود، جستجو از خوراک و پوشاک و تولیدات مادی و نوسازی ابزارتولیدی و پیشرفت علمی هرگز نمیتوانند از نشاط روحی و اصول اخلاقی و بالآخره از اصول انسانیت جدا باشند، زیرا در عین حال که اینها جنبه های متعددند، سخت درهم آمیخته و باهم مربوط شده و سر از گریبان یک هستی عمومی و کامل درآورده اند.
و از اینجا است که در زندگی انسان عقیدة او از واقعیتش جدا نمیشود، و همچنین اخلاقش از رفتارش و نشاط جنسیش از نشاط روحیش و نشاط مادیش از نشاط معنویش جدا نمیشوند، بدلیل اینکه در کانون هستی انسان انفصالی وجود ندارد، و نفس انسان دارای کانون های متعدد و دور از هم نیست که کانونی برای عقیده، کانونی برای غریزة جنیسی، کانونی برای اخلاق، کانونی برای نشاط مادی و کانونی هم برای نشاط روحی باشد، بلکه فقط انسان با زندگی و با هستی کامل و نشاط شامل و عمومی خود روبرو است، گرچه ممکن است در لحظه ای هم بعضی از جنبه ها بیشتر آشکار شود و بعضی دیگر سر بزیربال بکشد، و در هر صورت هیچ وقت انفصالی وجود و بلکه امکان ندارد، اینها همان دو انحراف اساسی است در حیات بشریت دورافتادن از خدا و فاسدشدن تصورانسانی و همة انحرافات جزئی و کوچک هم از همین دو انحراف اساسی پدید آمده اند و در پستی به درجه ای رسیده اند که دیگر ادامه اش محال است. آری، ممکن نیست که این وضع بدون نابودی بشریت دوام پیدا کند، و این درست همان نقطه ایست که تغییرات از آنجا سر میزند.
بدیهی است وقتیکه بشریت احساس کند که هستیش در خطر است، احساس کند که در لب پرتگاه است، احساس کند که طوفان نابودی الآن میرسد با شتاب بیدار میشود و با شتاب تلاش میکند که هرچه زودتر باید از منطقة خطر دور شد، هرچه زودتر باید مسیر را تغییر داد، و با همان چشمان خواب آلود شروع میکند بتغییردادن وضع خود. بلی، این بشریت منحرف بزودی از این خواب غفلت بیدار خواهد شد بدون تردید، و بزودی دست بتغییر وضع خواهد زد بدون شک و شبهه، و بناچار بزودی بازگشت خواهد کرد بدون حرف و حدیث، بازگشت بنظامی خواهد کرد که در آن از این انحراف اجتناب توان ورزید، و بناچار بزودی بسوی خدا باز خواهد گشت، بسوی تصور صحیح باز خواهد گشت، زیرا در میان همة افکار بشریت فکری نیست که بتواند این انحراف را تصحیح و اصلاح کند جز فکر اسلام.
چون فکر اسلام یگانه عاملی است که انسان را سخت با خدایش ارتباط میدهد و از خدا راه زندگی میطلبد، و این تنها سببی است که انسان براساس حقیقت کلی و همگانی و کامل خود بتصور میپردازد، و در پیش پای این کاروان جز این دو راه راهی نیست، یا راه انحرافی که هم اکنون در آن حرکت میکند که پایانش این جهنم سوزان است و یا بازگشت باسلام و رسیدن بمرز نجات و سعادت، و ما از واقعیت بشریت کنونی این اعتقاد را پیدا میکنیم که بزودی از این خواب غفلت بیدار خواهد شد، و از این مستی بهوش خواهد آمد، و نیمه بیدارکشان کشان خود را بسوی اسلام خواهد رسانید، مادام که خدا نابودی را برای آن نخواسته باشد در این نسل یا در نسلهای آینده، فردا یا پس فردا این بازگشت انجام خواهد گرفت.
و ما برحمت بی پایان خدا بیش از این ایمان و امید داریم، رحمتش بزرگتر از آن است که بشریت را نابود کند، وسیع تر از آن است که این قافله را در فردای نزدیک در این بیابان رسوائی سرگردان و رسوا بگذارد، قبل از اینکه باز گردد، قبل از اینکه پشیمان شود و بسوی خدای خود برگردد، و اما این بازگشت یک مسئلة سهل و آسانی نیست، وقت مخیواهد، زحمت کشیدن لازم دارد، بیچارگی و سرگردانی دیدن لازم دارد.
حقاً که هم اکنون پیکهای امیدی پیدا شده اند و از بازگشت انسان در محیط غرب بسوی دین نوید میدهند، پیکهائی در راهند که نویدهای امیدبخشی دارند، شتابان میگویند که هان این غفلتزده بیدار شده! و این بیهوش دیرینه بهوش آمده! این انحراف پیشه پی بانحراف خود برده! زیرا علما و دانشمندان عصر که انبیاء بشریت امروزند، یکی پس از دیگری با عقلهای عملی خود، با عقلهای فطری خود پی به وجود خدا میبرند و از پشت پردة دقیق این معجزه ایکه عالم هستی را دربر دارد خدا را تماشا میکنند.
«جمیزجنیز» آن دانشمند بزرگ فلک شناس که زندگی را با شک و تردید و کفر و زندقه آغاز کرده، فاش میگوید که مشکلات پیچیدة این جهان بزرگ را آسان نمیکند، مگر وجود خدای بزرگ. و «اکریسی موریسون» رئیس علوم آکادمی در نیویورک در کتابش تحت عنوان این علم بسوی ایمان میخواند، میگوید: واقعاً که وجود خالق عالم دلیل بر این است که در این جهان تنظیمات بی پایانی برای نگهداری آن وجود دارد که بدون آنها زندگی محال است. حقاً که وجود انسان در روی زمین و مظاهر درخشان هوش و ذکاوت او خودقسمتی از برنامة وسیعی است که گردانندة این جهان بی پایان هستی آن را پیاده میکند، حق است که انسان در هرلحظه ای و در هر واحدعلمی یک رشته معلوماتی کسب میکند که مرز و حدی ندارد مانند پیشرفتی که در علم حساب است.
آیا نه این است که شکافتن هستة دالتون که کوچکترین قالب است در ساختمان این بنای هستی و تبدیل کردن آن بیک مجموعه ای از ستارگان که از اجرام دنباله دار، و از الکترونهای سیار تشکیل یافته که دائم در حال پرواز و حرکتند؟ یک میدانی بس وسیع برای فکر ما باز کرد که در بارة شناخت عالم هستی و حقیقت آن را عوض کنیم تا از ظاهرشناسی دست برداریم و بحقیقت شناسی به پردازیم، بطوریکه دیگر آن تناسق مرده و آن تنظیمات فرسوده باز نمیگردد تا در میان هسته های جامد فکر ما را به چیزها مادی ارتباط بدهد. 
آری، این معارف جدیدی