رَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَالْفِضَّةِ وَالْخَيْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَالأَنْعَامِ وَالْحَرْثِ) [آل عمران / 14] «براى مردمان حبّ خواسته‏ها [ى نفس‏] از [قبيل‏] زنان و فرزندان و مالهاى انبوه از [جنس‏] زر و سيم و اسبهاى نشاندار و چهار پايان و زراعت آراسته شده است».
(‏ وَإِذَا مَسَّ الإِنسَانَ الضُّرُّ دَعَانَا لِجَنبِهِ أَوْ قَاعِداً أَوْ قَآئِماً فَلَمَّا كَشَفْنَا عَنْهُ ضُرَّهُ مَرَّ كَأَن لَّمْ يَدْعُنَا إِلَى ضُرٍّ مَّسَّهُ) [یونس / 12] «و چون به انسان رنج برسد، به پهلوى خود [خفته‏] يا نشسته يا ايستاده ما را به دعا مى‏خواند. آن گاه چون رنجش را از او برداريم، چنان بگذرد كه گويى ما را به [رفع‏] رنجى كه به او رسيده بود، به دعا نخوانده بود».
(وَخُلِقَ الإِنسَانُ ضَعِيفاً ‏) [نساء / 28] «و انسان ناتوان آفريده شده است».
(‏ وَإِذَا أَنْعَمْنَا عَلَى الإِنسَانِ أَعْرَضَ وَنَأَى بِجَانِبِهِ وَإِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ كَانَ يَؤُوساً ‏) [اسراء / 83] «و چون بر انسان انعام كنيم، رويگردان شود و [از روى سركشى‏] پهلو تهى كند و چون سختى به او رسد، نااميد باشد».
(‏ وَلَئِنْ أَذَقْنَا الإِنْسَانَ مِنَّا رَحْمَةً ثُمَّ نَزَعْنَاهَا مِنْهُ إِنَّهُ لَيَؤُوسٌ كَفُورٌ ‏) [هود / 9] «و اگر از [سوى‏] خويش رحمتى به انسان بچشانيم آن گاه آن را از او برگيريم، او بسى نااميد [و] ناسپاس گردد».
(‏ وَلَئِنْ أَذَقْنَاهُ نَعْمَاء بَعْدَ ضَرَّاء مَسَّتْهُ لَيَقُولَنَّ ذَهَبَ السَّيِّئَاتُ عَنِّي إِنَّهُ لَفَرِحٌ فَخُورٌ ‏) [هود / 10] «و اگر پس از رنجى كه به او رسيده است، آسايشى به او بچشانيم، گويد: سختيها از من دور شدند، چرا كه او شادمان خودستاست».
(‏ وَعِبَادُ الرَّحْمَنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْناً وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلَاماً ‏) [فرقان / 63] «و بندگان [خداوند] رحمان آنانند كه روى زمين فروتنانه راه مى‏روند و چون نادانان آنان را مخاطب قرار دهند، با [صلح و] سلام پاسخ گويند».
(وَلَا يَجِدُونَ فِي صُدُورِهِمْ حَاجَةً مِّمَّا أُوتُوا وَيُؤْثِرُونَ عَلَى أَنفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ) [حشر / 9] «و در دلهاى خود از آنچه [به مهاجران‏] داده‏اند احساس نيازى نكنند و [ديگران را] بر خودشان- و لو نيازمند باشند- ترجيح مى‏دهند».
(وَالْكَاظِمِينَ الْغَيْظَ وَالْعَافِينَ عَنِ النَّاسِ) [آل عمران / 134] «و خشم [خود] را فرو مى‏خورند و از [تقصير] مردم در مى‏گذرند».
(وَجَعَلَ لَكُمُ الْسَّمْعَ وَالأَبْصَارَ وَالأَفْئِدَةَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ ‏) [نحل / 78] «و براى شما [توان‏] شنوايى و ديدگان و دلها پديد آورد، باشد كه سپاس گزاريد».
(‏ وَإِنَّهُ لِحُبِّ الْخَيْرِ لَشَدِيدٌ ‏) [عادیات / 8] «و او علاقه شديد به مال دارد!».
و آن کسیکه در قرآنکریم از نفس انسانیت سخن میگوید: خالق توانای اوست که همه ای اسرار و نهان او را میداند.) ‏ وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ وَنَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ ‏ (  [ق / 16] «ما انسان را آفريديم و وسوسه‏هاى نفس او را مى‏دانيم و ما به او از رگ گردن نزديك‏تريم‏».
) ‏ أَلَا يَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَهُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ ‏ ( [ملک / 14] «آيا كسى كه [همه چيز را] آفريده است، نمى‏داند؟ و اوست باريك بين آگاه».
روزی بدلم گذشت، آن روزی بود که تازه بررسی را در قرآنکریم و اسلام آغاز کرده بودم که اسلام دارای نظریه مخصوصی در نفس و روان انسانیت است که همه توجیهات و تشریعات خود را در راه معالجه این نفس و روش تربیت و پیش برد آن را براساس آن پی ریزی میکند، و بنظرم رسید که این نظریه یا نباید در قرآنکریم باشد، و یا قرآنکریم و حدیث از رسول اکرم ص نیز چون خود پیامبر تفسیر واقعی قرآنکریم است.
و وقتی که بتألیف کتاب «الإنسان بین المادية والإسلام» پرداختم این در نظرم بود و کم کم در میان نظریه مکتبهای غربی در روانشناسی و نظریه اسلام بمقایسه نزدیک میشدم، و در میان آنچه که بر نظریه غربی مترتب است، از قبیل قوانین و نظامها و فلسفه ها و افکار و رفتار و آنچه که بر نظریه اسلام در این میدانها مترتب است، به بررسی و مقایسه پرداختم و مخصوصا من میدان روابط فرد و اجتماع، و میدان جرم و کیفر، و مسئلة غریزه جنسی و اصول عالی انسانیت را انتخاب نمودم، و احساس میکردم که خطوط گسترده نظریه اسلامی در باره نفس انسانیت پیش رویم کشیده شد، و من این کتاب را مینویسم، و گمان میکردم که خیلی نزدیک و نزدیک ترم که این نظریه را تا آخر بررسی کنم.
سالها گذشت و من آغاز کردم بنوشتن مجموعه ای از خاطراتم در باره (نفس و اجتماع) و در آن بمعالجه پاره ای از این خطوط از نظر اسلام پرداختم، اما معالجه بسیار سبک بود بیاد داشت، خاطره نزدیک تر بود تا بحث دقیق علمی، بازهم سالها گذشت و کتاب دیگرم را در باره روش تربیتی اسلام نوشتم، و در بیان و شرح نظریه این کتاب احتیاج پیدا کردم که خطوط سیمائی از نفس انسانیت را ترسیم کنم، برای اینکه دیگر برای من روشن شده بود که روشی که خدا در کتابش بیان کرده کاملا مطابق است با نفسی که آفریده است، و بارزترین چیزی که در این روش میان این تربیت و آن نفس بچشم میخورد همان مطابقت کامل است، بطوری که هیچگونه موضوع چه بزرگ و چه کوچک نبوده، مگر آنکه آن را دربر گرفته و بحساب آورده است.
پس خیلی طبیعی بود که قیافه نفس انسانیت را بطور روشن بیان کنم، همان طوریکه خود میدیدم تا بتوانم این مطابقت را در میان آن روش آسمانی و این نفس انسانیت که آن را دریافت میکند بیان کنم.
و در کتاب (انسان بین ما دیگری و اسلام) نظر خودم را در باره مکتب تجربی بیان نمودم، آن مکتبی که معلومات خود را از طریق آزمایشگاه کسب میکند و بسادگی میگوید که بیش از یک رشته چشش های متفرقه از این نفس چیزی بدست نیاورده است که برای رسیدن بحقیقت آن بس باشد، و روان شناسی تحلیلی نیز ظرف آب خود را باین چاه تاریک فرو میفرستد بدون تردید، اما آن هم نمی تواند بحقیقت آن پی ببرد، بخاطر اینکه این روانشناسی با طبیعت روشن خود که تجزیه و تحلیل میکند، باز میکند و می بندد، زیر و رو میکند، و بو میکشد، بازهم بسیاری از اسرار این نفس بزرگ از نظرش پنهان میماند، و از بسیاری از حرکات کامل نفس که تمام اجزاء و ارتباطات آن را فرا میگیرد، غافل میماند.
و شاید روانشناسی تکاملی در این باب بهدف نزدیکتر است، و ما در بررسی از نظریه اسلامی در باره نفس انسانی هرگز از استفاده کردن هرآنچه را که شایسته دیدیم خودداری ننمودیم، و هرچه را مفید یافتیم بهره برداری کردیم، اما بازهم نخستین مرجع ما قرآنکریم است، و علاوه بر این در میدانهای گسترده مشاهدات هرچه دیدیم برداشتیم، و هرگز خود را به بررسی های روانی (رسمی) مقید نساختیم، زیرا تنها روانشناسی نیست که از نفس انسانی بحث میکند، و گفته آن هم صحی