 میگردد، با هر طرف که بروز کند و در هر لحظه ای که بروز کند، و هرگز حتی یکبار هم با یک جزء از هستی خود روبرو نمیشود، زیرا همانطوریکه گفته شد: این چیزی است محال و غیرممکن.
انسان بتدریج بزرگ میشود، ازدواج میکند، خانواده تشکیل میدهد، در پیش برد اجتماع شرکت میکند، از نظر اقتصادی، اجتماعی، و سیاسی، و فکری، و روحی با آن حرکت میکند، و او در همة این حالات انسان است که دو جنبش فردی و اجتماعی درهم آمیخته و باهم هم آهنگ شده، و هرگز یکی از دیگری جدا نمیشود، و مادام که زندگی برقرار است کار همین است، و بهمین جهت بسیار شگفت آور است آنچه که فروید و پیروان روانشناسش بآن معتقد شدند که فرد قربانی دائمی اجتماع است، و اجتماع چیزی است که بزور از خارج هستی فرد بروی تحمیل شده و فشارش میدهد و خواسته هایش را سرکوب میکند، و او را از نمو اصیل خود باز میدارد.
آری، این عقیده سخت تعجب آور است! و حال آنکه ما قبلاً بروشنی بدست آوردیم که اجتماع چگونه از داخل هستی فرد سر میزند؟! و از اعماق وجودش سرچشمه میگیرد، از عشق باجتماع با دیگران آغاز میشود.
پوشیده نماند که در اینجا از اجتماع منحرف سخن نمی گوئیم که دائم هستی فرد را زیرفشار بیرون از اندازه قرار میدهد، (و فروید نیز از اجتماع منحرف سخن نمیگوید، بلکه از هر اجتماعی، از اجتماعی مطلق حرف میزند) بلکه ما گفتگو میکنیم از اجتماع (طبیعی) از اجتماعیکه از برخورد افراد با یکدیگر بوجود میآید، از اجتماعیکه فرد در آن باندازه و در حد معقول زندگی میکند و از آزادی طبیعی برخوردار است، (در حدودی زندگی میکند که اجتماع را ویران نسازد، چون ویرانی اجتماع سرانجام نابودی خود فرد است،) این چنین اجتماعی از خارج بر انسان تحمیل نگردید، قاتل او نیست، مانع از نمو طبیعی او نیست، بلکه کمال طبیعی فرد است، سازندة شخصیت فرد است، (مادام که از داخل وجود فرد سر میزند) و آن یک خط هموار و ممتد طبیعی است که فرد وجود بکمال رسیده و سالم خود را در آن مییابد.
و بازهم سخت تعجب آور است آن عقیده ایکه دانشمندان اجتماع دارند! مانند (درکیم و پیروانش) آنان که اجتماع را یک اصل قائم بذات میدانند، نیروی خودرو و خودکار میدانند، خارج از هستی افراد و مؤثر در آن میدانند، و میگویند: ارادة فرد هیچگونه اثری در آن ندارد!! واقعاً که شگفت اور است!
پس بنابراین، اگر این سخن درست باشد باید پرسید: این نیرو کجا یافت میشود؟! در کدام فضای آزاد تشکیل مییابد؟! و در فضائی در زندگی و پیشرفت افراد اثر میکند؟! اینان و آنان هردو قوم در این تصور بانحراف افتاده اند، بخاطر اینکه انسان را دائم از یک طرف بررسی میکنند و طرف دیگرش را مهمل میگذارند، و بزندگی نیز از زاویة یک رصد خانة منحرف مینگرند که جز یک طرف را نمی تواند ببیند، اگر اینان انسان را بحال طبیعی میدیدند فردیت و اجتماعیت را در آن واحد بررسی میکردند، و اگر ملاحظه میکردند که دوگونگی این طبیعت عمومیت دارد و همة این خطوط متقابل نفس بشریت را دربر میگیرد، مانند تابش خورشید بهمه جا یکسان میتابد، بطور یقین آگاه میشدند که فرد هم اصیل است مانند اجتماع بدون فرق.
آری، آری! این خطوط متقابل که قبل ز این بیان کردیم همه در وجود انسان باهم اجتماع کرده اند، و در زندگی بشریت باتفاق هم یک مأموریت انجام میدهند.
این خطوط بطور متقابل از دو جانب نفس و روان انسان امتداد یافته اند، و در داخل وجودش درهم آمیخته و باهم تابیده شده اند، همانطوریکه رگها و مورگها باهم پیچ خورده و درهم فرو رفته اند، و در اطراف و داخل جسم از اول تا آخر امتداد دارند تا در داخل وجود انسان مأموریتی مانند مأمورت اعصاب در داخل جسم انجام بدهند.
بلی، امتداد اعصاب در جسم و پیچیدگی و شبکه بندی هم آهنگ آنها یک مأموریتی است که حس و درک و شعور را از مغز بهمة اجزاء بدن و از همة اجزاء بدن بمغز برسانند که در اثر آن انسان هرچیزی را که در شعاع حس او قرار بگیرد احساس کند، و از این راه هرچه برای او مسیر است درک کند.
و اعصاب روانی (اگر اجازه بفرمائید این لفظ را در اینجا بکار ببریم) که عبارت است از: بیم و امید، دوستی و دشمنی، حسی و معنوی، مثبت و منفی، احساس مسئولیت و آزادی از آن... بهر جزئی از اجزاء نفس و روان امتداد یافته است، و سپس در مرکز هستی بسیط نفس اجتماع دارند که اشارات بس لطیف و دقیق را از این مرکز بسایر اجزاء انتقال بدهند، و از این اجزاء هم دوباره به مرکز هستی مخابره کنند که سرانجام آدمی زاد هرچه در شعاع شعورش قرار بگیرد احساس بکند، و از این راه هراندازه که برای وی اجازه داده شده درک نماید، و این مأموریت اعصاب روانی است...
و از اینجا معلوم است که با تعدد و اختلاف انواع و امتداد و آمیزش و گسترش آنها چه وسعت بی پایانی در نفس و روان انسانیت پدید میآید که آن هم یکی از مظاهر درخشان قدرتی است که خدا برای انسان برای اشرف مخلوقاتش ارزانی داشته!! و اوست که خلافت روی زمین را در اختیار بشر قرار داده: (‏ وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلاَئِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً)[بقره / 30]
ما در اثناء بحث تفصیلی خود از هر زوجی از این خطوط اشاره کردیم که آنها همه باهم پیچیده و درهم فرو رفته اند، و از این پیچیدگی و شبکه بندی یک معجون جدیدی غیر از آن معجون اصلی هر یک از این زوجها پدید میآید.
بیم و امید دو خطی هستند از این خطوط که (بتنهائی) رنگ مخصوصی بشعور انسان میدهند. سپس همان بیم و امید با خطوط حسی و معنوی مخلوط میگردند که در اثر آن خوف حسی پدید میآید که با جسم و با محسوس اتصال مییابد، و خوف معنوی پدید میآید که با اصول و مشاعر و افکار اتصال مییابد، و همچنین امید حسی پدید میآید که با نعمت ها و لزتهای جسم پیوند میخورد، و امید معنوی پدید میآید که با سعادت شعوری و فکری و روحی پیوند میخورد، و نیز با خطوط دوستی و دشمنی آمیخته میگردند که در اثر آن یکباره خوف مکروه و خوف محبوب پدید میاید، خوف مکروهی که انسان میترسد و دوست ندارد که بترسد، چنانکه از مرگ میترسد و دوست ندارد که بیاید، از درد میترسد و دوست ندارد که دردش بیاید، و خوف محبوبی است مانند کارهای خطرناک و جبهه های جنگ و ستیز که انسان از آنها میترسد و با این حال دوست دارد و استقبال میکند، بلکه گاهی خود را در آنها میاندازد، اگرچه بقیمت جان هم تمام شود، و بازهم یکباره می بینیم امید و مکروه و امید محبوب هست، امید محبوبی است که انسان امید دارد و دوست دارد که امیدوار باشد، چنانکه بامید نعمت و لذت است، و این امید خود لذت بخش و دوست داشتنی است، و چنانکه ملاقات دوستان را امیدوار است و دوست دارد این امید را، و نیز امید مکروهی است، چنانکه انسان امید نجات و امنیت دارد، و احیاناً با گذشتن مقداری از آبرو و شخصیت و انسانیت و آزادی خود، پس او نجات و امنیت را دوست دارد، اما ناراحت است که با این قیمت گران بدست میآید، و این دو شعور باهم آمیخته میگردند که ناگهان یک امید مکروه از آنها سر میزن