ماعي و آزاديخواه شيعه.
ميان اين دو عالم مسلمان, 112 نامه, در مسائل ديني و ايدئولوژيكي اسلامي رد و بدل شده است. نامه هاي شيخ سليم شبري نوعاً به صورت پرسش است و طرح موضوع, و نامه هاي شرف الدين پاسخ و توضيح. اين نامه ها كتاب ((المراجعات)) را پديد آورده است, كه متن عربي آن تاكنون بارها به چاپ رسيده است و به چند زبان نيز گردانيده شده است.
شيخ سليم بشري, در نامه 101, چنين مي‌گويد:
حقيقت محض آشكار شد, خدا را شكر. تنها يك چيز مانده كه ناشناخته است و من از آن تصور روشني ندارم. آن را با تو در ميان مي‌گذارم تا پرده از آن برگيري و علتش را بازگويي. چرا امام, در روز سقيفه, با ابوبكر و بيعت كنندگان با او, به نصوصي (احاديث صريحي) كه درباره خلافت او بود, و شما شيعه همواره تكيه‌تان بر اين نصوص است, استدلال نكرد؟ آيا شما شيعه, از خود علي, بهتر از اين امور خبر داريد؟!!! 
پاسخ شيخ شرف الدين (نامه02 1): 
همه مردم مي‌دانند كه امام و ديگر دوستانش از بني هاشم و غير بني هاشم در بيعت با ابوبكر حضور نداشتند و پا به سقيفه نگذاشتند. آنان از سقيفه و آنچه در سقيفه مي‌گذشت دور بودند. آنان با همه وجودشان سر گرم مصيبت بزرگ بودند: مرگ پيامبر و به وظيفه واجب و فوري كفن و دفن پيامبر صلی الله عليه وسلم پرداخته بودند(9) . و جز به اين حادثه به چيزي نمي‌انديشيدند. از طرف ديگر تا آنان مشغول جمع كردن بدن پيامبر و اداي مراسم نماز و دفن او بودند مردم سقيفه كار خود را كردند و مسئله بيعت با ابوبكر را سر و صورت دادند. و از باب رعايت احتياط و دور انديشي در برابر هر نظر يا حركت مخالف كه باعث درهم ريختن تشكيلاتشان مي‌شد متفقاً ايستادگي ميكردند.
بنابراين علي كجا بود و سقيفه كجا؟ علي كجا بود و ابوبكر كجا؟ علي كجا بود و بيعت كنندگان با ابوبكر كجا تا بتواند براي آنان استدلال كند؟ و پس از آنكه جريان سقيفه راه افتاد و زمام امور را آنان به دست گرفتند شد آنچه شد از سويي زيركي كردند و از ديگر سو قلدري و خشونت نشان دادند. و چنان شد كه نه علي و نه غير علي  هيچ كس نمي‌توانست به حديث استدلال كند. كسي گوش شنيدن يا امكان انعطاف به طرف مضمون حديث نداشت؟ آيا در زمان ما چند نفر مي‌توانند با كساني كه قدرت را در دست دارند در افتند به طوري كه قدرت آنان را از ميان بردارند و دولتشان را سرنگون كنند؟ و آيا اگر كسي قصد چنين كاري داشته باشد آزادش مي‌گذارند؟  هيهات هيهات. و اكنون تو گذشته را به بازمان حاضر بسنج كه مردم همان مردمند و زمانه همان زمانه است.
از اينها گذشته علي در آن روز براي استدلال و استشهاد نتيجه اي نمي‌ديد جز بر پا شدن فتنه و آشوب و در آن شرايط (كه اسلام دوران نخستين خويش را مي‌گذرانيد و نهال دين تازه كاشته شده بود)ترجيه مي‌داد كه حق او ضايع شود اما شر و آشوبي برپا نگردد. علي بخوبي متوجه خطرهايي بود كه دين اسلام و كلمه ((لا اله الا اللّه))  را تهديد مي‌كرد. در واقع علي‌بن‌ابيطالب در آن ايام به مصيبتي گرفتار شده بود كه احدي بدان گونه مصيبت گرفتار نشده است زيرا بار دو امر بزرگ بر دوش علي سنگيني مي‌كرد: يكي خلافت اسلام, با آنهمه نص و وصيت و سفارشي كه از پيامبرصلی الله عليه وسلم درباره آن رسيده بود, و اينهمه, متوجه علي بود و در گوش او فرياد مي‌كشيد و با شكوه هاي دلگداز و جگر خراش او را به شور و حركت فرا مي‌خواند. دوم آشوبها و طغيان هايي كه ممكن بود منتهي شود به از هم پاشيدن جزيرة العرب و مرتد شدن اعراب نو مسلمان, و ريشه كن شدن اسلام و مي‌داند يافتن منافقان مدينه و ديگر اعراب منافق و دو رويي كه به نص قرآن, اهل نفاق و دو رويي بودند و كافر مجرم تر و نفاق پيشه‌تر از هر كس ديگر بودند و از هر كس ديگر دورتر بودند از فهم و هضم حدود احكام خدا و اينان با از ميان رفتن پيامبر صلی الله عليه وسلم قوت يافته بودند. آري مسلمانان در آن روز, پس از رحلت پيامبر(ص), مانند گله‌اي بودند سيل زده, در شبي زمستاني, گرفتار شده ميان گرگهاي خونخوار و حيوانات درنده و مسيلمه كذاب و طليحة بن خويلد و سجار بن حرث, و رجاله هايي كه دور و بر اينان گرد آمده بودند و براي محو اسلام و مسلمين پاي مي‌فشردند. علاوه بر اين, دو امپراطوري روم و ايران, در آن روزگار, در كمين اسلام بودند. و به جز اينها همه, ده ها مانع و مشكل ديگر بود كه همه در حال كينه توزي با محمد و خاندان محمد و اصحاب محمد بودند و براي گرفتن انتقام خود از اسلام (كه همه اعتبارات اشرافي و امكانات مختلف استثمار را نابود كرده بود), به هر وسيله‌اي دست مي‌زدند. مي‌خواستند اسلام را براندازند و ريشه اش را بكنند. و در راه اين مقصود, با نشاط و شتاب گام بر مي‌داشتند. چون مي‌ديدند كه با مرگ رهبر اسلام, براي كارشكني و تخريب فرصت خوبي پيش آمده است. از اين رو مي‌كوشيدند تا اين فرصت را مهار كنند و از بي‌سرپرست شدن مسلمانان, پس از استقرار يك نظام داخلي, بهره گيرند. آري, در چنين شرايطي, علي بر سر دو راهي بزرگ رسيد. و طبيعي بود كه مانند علي بن ابيطالبي, حق خلافت خويش را فداي اسلام و مسلمين كند و چنين هم كرد. نهايت براي اينكه نظريه خلافت حقه اسلام را, كه خلافت خودش بود, حفظ كند و در برابر كساني كه حق اسلامي خلافت را از او سلب كردند. موضعگيري لازم را كرده باشد ـ البته آن هم باز به صورتي كه شق عصاي مسلمين نشود و فتنه برنخيزد و فرصت به دست دشمن داده نشود ـ براي اين مقصود, در خانه نشست و بيعت نكرد, تا اينكه او را بزور ـ اما بي خونريزي ـ از خانه به مسجد آوردند. در صورتي كه اگر علي خود به پاي خود براي بيعت رفته بود, حجتي براي خلافت او نميماند و براي شيعه (و هر طالب حقّي) برهان حق آشكار نمي‌گشت. اما علي با اين روش خود, دو كار كرد: هم اسلام را حفظ كرد و هم صورت شرعي‌ خلافت حقه اسلام را نفراموشاند. و چون نگريست كه در آن روز و آن شرايط, حفظ اسلام و خنثي كردن فعاليتهاي دشمنان اسلام, متوقف است بر عدم درگيري او (با سران امت), چنين كرد و با خلافت سقيفه در نياويخت. و اين همه براي حفظ امت بود, و حراست شريعت, و نگهداشت دين, و چشم‌پوشي از مناصب خويش براي خدا, و اداي امري كه شرعاً و عقلاً بر او واجب بود, يعني علم به اهم (حفظ اسلام و مسلمين) و ترك مهم (حفظ خلافت حقه), در مرحله‌اي كه دو تكليف تعارض كنند. اين است كه شرايط و محيط آنروز , نه به علي اجازه مي داد كه شمشير در ميان مردم گذارد, و نه جامعه آن روز مدينه را ـ جامعه نو مسلمانان را ـ زير ضربه هاي استدلال و سخنراني و تكفير و تخطئه متزلزل و متشنج سازد. و با اين همه كه گفتيم, علي و اولاد علي و عالمان شيعه, از آن روز تا امروز, همواره با روشي حكيمانه, احاديث وصايت را ذكر كرده اند و نصوص روشن نبوي را در اين باره نشر داده اند. چنانكه بر مردم آگاه پوشيده نيست. والسلام "
 پاسخ شيخ شرف الدين در اينجا تمام مي شود. محور عمده پاسخ شيخ شرف الدين دور اين سه نکته مي‌چرخد: رعايت مصلحت از جانب حضرت علي ـ وجود خفقان ـ  وجود فرهنگ مخالفت در اص