ريده مي‌گويد: گاهي عمر دست كودكي را مي گرفت و مي گفت براي من دعا كن كه تو هنوز گناه نكرده اي؟
عمر بسيار رايزني مي كرد و در امور مسلمانان حتي با زنان مشورت مي كرد.
يحيي بن سعيد روايت مي‌كند كه عمر فرمان داد حسين بن علي عليه السلام پيش او برود كه كاري داشت. حسين عليه السلام عبدالله بن عمر را ديد و پرسيد از كجا مي‌آيي؟ گفت رفتم از پدرم اجازه بگيرم كه پيش او بروم اجازه نداد.
حسين (ع) هم برگشت. فرداي آن روز عمر حسين (ع) را ديد و گفت: ديروز چه چيزي تو را از آمدن پيش من بازداشت؟ فرمود: من آمدم ولي پسرت عبدالله گفت به او براي آمدن پيش تو  اجازه نداده اند، بدان سبب من هم برگشتم. عمر گفت: مگر منزلت تو پيش من همچون اوست و مگر براي غير شما چنين افتخاري هست.
--------------------------------------------------------------------------------------
1) ابن ابى الحديد قبلا در اين مورد به تفصيل سخن گفته است . م
2) سوره طه ، آيه 115.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:9.txt">مقدمه</a><a class="text" href="w:text:10.txt">فرضيه</a><a class="folder" href="w:html:11.xml">پيش نيازها</a></body></html>گفت: از آسايش برحذر باش كه مايه غفلت است.
گفت: همت خود را اندك مداريد كه من هيچ چيزي را براي فرونشاندن مرد از كرامت چون ضعف همت نمي‌بينم.
و گفت: سه خصلت است كه در هر كس نباشد ايمان او را سودي نمي بخشد، حلم و بردباري كه با آن ناداني نادان را كنار زند، پارسايي كه او را از ارتكاب كارهاي حرام باز دارد و اخلاقي پسنديده كه با مردم مدارا كند.
خبر عمر با عمرو بن معدي كرب  
ابوعبيدة معمر بن مثني در كتاب مقاتل الفرسان چنين آورده است كه سعد بن ابي وقاص پس از فتح قادسيه عمرو بن معدي كرب را پيش عمر فرستاد. عمر از او پرسيد: سعد را چگونه و در چه حالي ترك كردي و رضايت مردم از او چگونه است؟
گفت: اي اميرالمومنين او براي ایشان همچون پدر است و براي آنان همچون مورچه همه چيز جمع مي‌كند، گاه مردي عرب در جامه پشمي خويش و گاه شيري در كنار خود و نبطي اي در جمع خراج، او به تساوي تقسيم مي‌كند و در قضاوت عدالت مي‌كند و در جنگ پيروز است.
سعد بن ابي وقاص هم نامه نوشته و عمرو بن معدي كرب را ستوده بود. عمر به او گفت: گويا تو و سعد ستايش را به يكديگر وام مي دهيد. او نامه مي نويسد بر تو ثنا مي‌گويد و اينك تو آمده اي او را مي ستايي. عمرو گفت: من جز در مورد آنچه ديده ام ستايش ‍ نمي كنم. عمر گفت: اينك سخن سعد را رها كن و درباره قوم خودت مذحج به من خبر بده.
عمرو بن معدي كرب گفت: در همه شان خير و فضيلتي است. گفت: در مورد تيره علة بن خالد چه مي گويي؟ گفت: آنان سواركاران مايه آبرومندي مايند، از همه ما بيشتر دشمن را تعقيب مي كنند و از همگان كمتر مي‌گريزند. پرسيد درباره تيره سعدالعشيرة چه مي گويي؟ گفت: بزرگترين لشكرداران ما و گرانقدرترين سالارهاي ما هستند و از همه ما تندخوترند. پرسيد: تيره حارث بن كعب چگونه اند؟ گفت: خردمنداني كه غفلت نمي كنند. پرسيد: تيره مراد چگونه اند؟ گفت: نيكوكاران پرهيزگار و برافروزندگان جنگ ؛ قرارشان از همه ما بيشتر و آثارشان دورتر است.

عمر گفت: اينك از جنگ به من خبر بده. گفت: آن گاه كه دامن بر كمر زند تلخ است هر كس در جنگ پايداري كند مشهور و شناخته مي‌شود هر كس در آن سستي كند نابود مي‌شود و همانگونه است كه شاعر گفته است:
جنگ در آغاز همچون دوشيزه جواني است كه براي هر ناداني با زينت خويش راه مي رود ولي همين كه آتش آن برافروخته و شعله ور مي‌شود به صورت پيرزني بيوه در مي آيد كه موهاي سپيد و سياه سرش را فرو پوشانده و براي بوييدن و بوسيدن ناخوشايند است.
عمر گفت: در مورد اسلحه به من خبر بده. گفت از هر چه مي خواهي بپرس.
گفت: نيزه؟ عمرو گفت: برادر توست گاهي هم به تو خيانت مي‌كند. پرسيد: تير؟ گفت: همچون نشانه‌هاي مرگ است، گاه خطا مي‌كند و گاه به هدف مي خورد.
پرسيد: سپر چگونه است؟ گفت: ابزار حفاظت است و دوائر جنگ بر آن مي گردد.
پرسيد: زره چگونه است؟ گفت: مايه سنگيني سواركار و مايه زحمت پياده و در عين حال دژي استوار است. پرسيد: گفت: آنجاست كه فرزندمردگي در خانه مادرت را مي كوبد. گفت مادر خوبت را. گفت: باشد، مادر خودم را، آري قدرت اسلام مرا براي تو زبون و دست و پا بسته كرده است.
سليمان بن ربيعة باهلي در ارمنستان خود را سان ديد و فقط اسبهاي نژاده را مي‌پسنديد و اجازه شركت در جنگ مي داد. عمروبن معدي كرب سوار بر اسبي درشت و تنومند بود، چون از برابر سليمان گذشت او را برگرداند و گفت اين اسب نژاده نيست كه پست و كم ارزش است. عمرو گفت: چنان نيست ولي درشت و تنومند بود، چون از برابر سليمان گذشت او را برگرداند و گفت اين اسب نژاده نيست كه پست و كم ارزش است. عمرو گفت: چنان نيست ولي درشت و و تنومند است. سليمان گفت: نه، پست و فرومايه است. عمرو گفت: آري فرومايه به خوبي فرومايه را مي شناسد. اين سخن او را براي عمر نوشتند. عمر براي او نوشت: اما بعد، اي پسر معدي كرب! تو به امير خود آن سخن را گفته اي، به من خبر رسيده است شمشيري داري كه آن را صمصامة مي‌نامي، و مرا شمشيري است كه آن را مصمم مي نامم و به خدا سوگند مي خورم كه اگر آن را ميان دو گوش تو نهم برداشته نمي‌شود تا به مغز و فرق سرت برسد.
عمر براي سليمان بن ربيعة هم نامه نوشت و او را در مورد بردباري نسبت به عمرو بن معدي كرب سرزنش كرد.
چون عمرو بن معدي كرب آن نامه را خواند، گفت: خيال مي كنيد عمر چه كسي را در نظر داشته (كه از او به شمشير مصمم تعبير كرده) است؟ گفتند: تو خود داناتري گفت: به خدا سوگند، مرا به علي تهديد كرده است. و چنان بود كه عمرو بن معدي كرب به روزگار رسول خدا صلی الله علیه وسلم  يك بار گرفتار آتش خشم علي (ع) شده بود و پس از آنكه مشرف به مرگ شد توانسته بود از چنگ او بگريزد و جان به در برد. اين موضوع هنگامي بود كه قبيله مذحج از دين برگشته بود و چنان بود كه پيامبر صلی الله علیه وسلم  قروة بن مسيك مرادي را بر آن قبيله امارت داده بود و او بدرفتاري كرد، عمرو بن معدي كرب به او اعلان جنگ كرد و با گروهي بسيار از افراد قبيله مذحج از طاعت او بيرون شد. فروه از پيامبر صلی الله علیه وسلم  براي جنگ با ايشان استمداد و تقاضاي فرستادن لشكر كرد. پيامبر صلی الله علیه وسلم  نخست خالد بن سعيد بن عاص را همراه گروهي روانه فرمود و پس از او خالد بن وليد را همراه گروهي ديگر فرستاد و براي بار سوم علي بن ابي طالب عليه السلام را گسيل فرمود و براي همگان فرماني نوشته شد كه هر يك از شما امير گروهي است كه همراه اوست و چون همگان با هم جمع شديد علي امير همگان خواهد بود. آنان در منطقه يي از يمن كه كسر نام داشت جمع و با دشمن روياروي شدند و جنگ كردند، عمروبن معدي كرب كه مي پنداشت هيچيك از شجاعان عرب در مقابلش پايداري نخواهد كرد آهنگ علي عليه السلام كرد. علي (ع) پايداري كرد و بر او برتري يافت عمرو چيزي را كه تصور نمي كرد ديد از برابر علي (ع) گريخت و پيش از آنكه كشته شود توانست نيمه جاني به در برد. همه سران مذحج هم با او گريختند و 