ود اعتقـاد تـو	    زين قصه هاي له شده انـدر قـرون بترس
از ديو جهل و آدم مداح و حرف مفت	        از گريه و سياهـي و فريـاد و خـون بترسمذهب شيطان ز راه گوش بــــود 		مذهب الله، عقل و منطق است 
واعـظ تـكيـــه مـــانند زنـــان 		غرق نفرين و عزا و نق نق است 
چون خوارج، ديد او گنجشكي است		فكر اينها با حقيقت، عايق است 
آنكـه ايمـان تـو را دزديــــد، او		بدتر از صدها هزاران سارق است 
ملتـي كـه تـابـع احسـاس شــد		حاكماني احمق و خر، لايق است
آدم كـاري و دانـا سـاكـت اسـت 		آدم نـادان و ابلـه، نــاطق است 
مـن، ولـي بسيـار دارم غصه هـا	         كار من اي دوست، نزديك دق است
آنكـه بـا افسانه ها دلخوش شده 	              دشمـن عقـل و دليل و منطق است 
ديـو را ديـدم شبي با جهل گفت	              دوستـي مـا ز عهـد سـابـق است 
آنكه جاهل مي دود دنبال نفــس 	     قاسط است و ناكث است و مارق است 
مذهب ما مذهب افسانه هـاست 	       مذهـب الله، عقـل و منطـق اســـت 
مذهب ما مــــذهب گوش است و خشم      مذهب حق، ضد اشك و هق هق است!<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:15.txt">قسمت اول</a><a class="text" href="w:text:16.txt">قسمت دوم</a></body></html>دارم درون سينـــه ز انـــدوه، آههـا	         جـانـم فــداي قافلة بي پنــاهـهــا 
از سرزمين جهل، گـذشتـم به نور علم	         رفتـم هزار مــرتبه از كــوره راههـــا
با رند و مست و عاشق و ديـوانـه و گدا	راحت ترم ز مجمع ظاهـر صلاحهـــا
زين زندگي مسخره اين شبهـه مـردها		با اين صـوابهاي خنك، اين گناههـا
از كشوري كه پر شده است از خرافه ها   از مذهبي كه پر شده است از الاهها
از ملتـي كـه يخ زده و بـي تفاوت است/ غمگيـن نشستـه در كفنـي از سياهها
از مـردمـي كه در پي افسانه ها شـدند	با اعتقــادهـــاي سبكتر ز كـاههـــا 
خورشيد، روشني ندهد شخص كـور را     بيهـوده است جهد مـن و شاهراهها 
حتي گريخت  عيسـي از جمـع احمقان     اينان که مي روند به سوي تباههـا
خاموش باش، مرگ تو را حكم مي كنند     فريسيان احمق سطحي نگـاههــااي كـه از روي تعصب آمـدي 			اي كه با ياران پيغمبـر بــدي 
اعتقادات تو روي قصه هاست 			آزمايش گر شــود راحت ردي 
در قيامت رو سياه و شرمسار 			نا اميد از رحمت و از احمــدي 
روي حـرف يكسري مداح خر 			آتش كينه چرا بر جـــان زدي 
موجـب اسلام تـو فاروق بود 			از حسودي تهمت و بهتان زدي
مثـل شيطان مي شوي تو دوزخي		رانـده و مطـرود نـور  ايـزديكـار جاهـل، نگاه است و تقليد  		هــر چــه گفتنـد، تسليم و تاييد 
هر چه بشنيد، بي شك پذيرفت 	      هرچه را ديـد، بـي شـك پسنديد 
رفت، گمـــراه در راه اجــداد		كــرد، بــدبختي خويش تجديد 
بست، چشم خـرد بـر حقيقت 		حرف حـق را چـو بشنيــد خنديد 
جاي قـرآن، مفـاتيـح را خواند 		جـاي تحقيـق، تــاييـد و تقليـد 
جـاي مسجد، به تكيه ها رفت		غـــرق شد در تباهي و تــرديـد 
پاي منبر نشست و چه آسـان 		رفـت از روح او نــور تـوحـيــد 
عاشق كينه و خشم و نفريـن 		در پــي گـريـه و اشـك و مـاتم عـــاشق قصه هايي خيالي 			داستانهاي بس ايــده آلي 
دشمنـي هاي پوسيده و پوچ			دوستي هاي بي جا و خالي
ذهن تو خالي از عقل و تحقيق 			فكر تو خالي از هر سئوالي 
عـاشق رنــگ مكـروه تيـره			هر چه كه هست در آن ملالي 
دوست داري هميشـه بگـريي 			دوست داري هميشه بنالـي 
مثــل زنهـــا گـرفتار كينـه	                 آنكه او هست شبه رجالـي 
پايــة اعتقــادات تــو شـد		       قصه هـايي ز راوي غالـي 
زيـــر فرهنگ ناداني و مرگ 			مي شوي دفن، آرام و كم كم 

                             با جهالت برو تا جهنم 
تــا كجــا بنــد تقليد هستي 		            مي وزد بـاد و تـو بيد هستي 
غرق درياي شركي چه حاصل 		            فكر كردي كه تـوحيد هستي 
از ابـــاطيل علامــــه مستي 		          در پـــي رد و تـاييـد هستي 
مثـل اجـداد، مقبـول شيـطان		             آخـــر سال، تجديد هستي
مست يك مشت، افسانه گشتي	           خام يك مشت، اميد هستي 
حرف حق را شنيدي ولي حيف 		     مثل آنكس كه نشنيد هستي 
در تعصب شده قلب تو سنگ 		             فارغ از شك و ترديد هستي 
خــوردي از ميوة جهل و ناچار 		             نيستـي در خـور نــام  آدم 
 
		                با جهالت برو تا جهنم 
نا اميدم از اين مردم غم 		              خسته از اشك و زاري و ماتــــم
شبه مردان نادان و احمق 	           	شبـــه زنهـــاي بيچــاره و كم 
شبـه اسلامهاي خـوارج 		        شبـــه علامــه هــــاي مؤمم
مثل انعـام يـا كمتر از آن 	                ديـــو جهلنـــد چـون شبه آدم 
عاشق وردهـاي مفاتيـح 		       در بهشت است گــــويي مسلم 
ظاهر حـرفهـا آب  زمزم		       بــاطن كـــارها آتش و ســـم 
جـــاي الله در پيشگـاهِ		                قبــه و قبــر، شد گردنت خـم
راه تو كج ترين راه باشد		               رو بــه دوزخ بـه صـف مقــدم 
       			با جهالت برو تا جهنم شيعه گـريـه، علـي  لبخنـد 		شيعـه دوري، علـي،  پيوند
شيعـه  مفتـون رنـگ سيـاه		علـي امـا سپـيـد مثـل ماه
شيعه افسانه هاي پوشـالـي		علـي امـا حقيقتـي عـالـي 
شيعه احساس، علي فكر است	فكر او مثل روح او بكر است 
شيعـه تـوهيـن، علـي آقـا		شيعه نفـريـن، علـــي والا
تقيـه شيو‌ة دورويـي هاست		علي اما صريح و رك  و راست
شيعه دنباله رو، علي تكرو		شيعه ها كينه جو، علي خوشرو
شيعه بيچارة خرافات است		علـي امـا شـه مراعات است
شيعـه نـذر و علـي عمـل		علـي اصـل و شيعــه بــدل
شيعـه شِكـوه علي تسليم 		 شيعه خواري علي تكـريــم
تيغ شيعه بروي فرق خويش		  ذوالفقار علي است پيشاپيش
شيعـه باطل، علـي عـادل 		   شيعه جاهل، علي عـاقــل چون خـوارج در تعصب سوختي        مثل غالـي هـا گنـاه انـدوختـي 
پـاسدار مكتب يـك مشت دزد		شير جهلند اين گروه زن به مزد
كينه جو و احمق و غالي منش 		تو كجايي چون علي عالي منش
عـالم تـو مثـل احبـار يهـود		كر شوند اينها به هر عيسي سرود
كور خورشيدند خفاشان جهل 		اين سبك عقلان و اوباشان جهليا چهرة جهل را نشان خواهم داد 	  يا راه به سوي كهكشان خواهم داد
يا ريشة شرك را مـي خشكانـم	          يا بر سر اين قضيه جان خواهم دادنمـاز جاهلانه مثل بازيست 	         نياز از واسطه يك حقه بازيست
 چرا شيعه نمي خواهد بفهمد     	وضوي بـا جهالت، آب بازيست

خوارج مثل حيوانند اي دوست     	حقيقت را نمي دانند اي دوست
خوارج دست شيطان داده افسار 	   بـراه جهل آسـاننـد اي دوست 
خوارج پشت دين و ريش و تسبيح	   مـوجه يا كه پنهانند اي دوست 
     خوارج فكر كـرده عيـن حقنـد		ولي بدتر ز شيطانند اي دوست 
       خوارج در تعصب رشد كردن                  نمي‌ميرند سگ جانند اي دوست 
سپيدي را بسـي مكروه داننـد		سيـاهـي را نگهبانند اي دوست 
       خوارج عـاشق رنـگ سياهند 	   سيه كار و سيه بانند اي دوست 
خـوارج مستحق لعنـت حـق 		براي اينكه شيطانند اي دوست
        خوارج غير آنچه دوست دارند		كتابي را نمي‌خوانند اي دوست
مبادا از خوارج باشي اي دوست	ز دين و عقل، خارج باشي اي دوست
   پشت نقاب دين شده پنهان خوارجند 	    در كار دين و دنيا نادان خوارجند
  حزب الله است انگار 