<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:2.xml">خورشيد نبوّت</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:11.txt">جغرافياي عربستان </a><a class="text" href="w:text:12.txt">قوم عرب</a><a class="text" href="w:text:13.txt">عرب عاربه</a><a class="text" href="w:text:14.txt">عَرَب مُستعربه</a></body></html>سرگرداني قريشيان و مراجعة آنان به يهوديان
مشرکان مکّه، وقتي که در اين گفتگوها و مذاکرات و عقب‌نشيني‌ها و امتيازدادن‌ها، شکست خوردند، از هر طرف، راهها در برابر ديدگانشان تاريک گرديد، سرگردان شدند که چه بکنند؛ تا آنکه يکي از شيطانهاي قريش، نضربن حارث، درميان آنان به رهبري برخاست و به آنان از روي خيرخواهي و نصيحت گفت: اي جماعت قريش، بخدا، به گونه‌اي گرفتار شده‌ايد که ديگر هيچ راه چاره‌اي براي شما باقي نمانده است! محمد در ميان شما مي‌زيست. جواني بود از همه جوانان پسنديده‌تر، راستگوتر، امانتدارتر؛ تا اينکه آثار ميانسالي را روي شقيقه‌هاي وي مشاهده کرديد، و آورد براي شما آنچه را آورد؛ آنگاه، شما گفتيد: ساحر است! نه به خدا، او ساحر نيست؛ ما جادوگران بسيار ديده‌ايم و به دميدن‌ها و گره‌زدن‌هايشان آشنا هستيم! گفتيد: کاهن است! نه به خدا، او کاهن هم نيست؛ ما کاهنان را بسيار ديده‌ايم و ياوه‌گويي‌ها و سجع‌پردازي‌هايشان را شنيده‌ايم! گفتيد: شاعر است! نه به خدا، او شاعر نيست؛ ما شعر بسيار ديده‌ايم و شنيده‌ايم و با هَزَج و رَجَز آن کاملا آشناييم! گفتيد: مجنون است! نه به خدا، او مجنون هم نيست؛ ما جنون را خوب مي‌شناسيم؛ هيچيک از آثار جنون از قبيل تنگي نفس، وسوسه‌هاي دروني، و افکار آشفته را در وجود او نمي‌بينيم! اي جمعيت قريش، در کار خويش نيک بنگريد؛ که به خدا به مصيبتي سخت گرفتار شده‌ايد!

گويا، قريشيان وقتي که ديدند حضرت محمد -صلى الله عليه وسلم- در برابر همة آن مبارز طلبي‌هايشان استوار ايستادند، و همة پيشنهادهاي دل‌انگيز آنان را رد کردند، و تمامي مراحل رويارويي با صلابت و شجاعت تمام با آنان مواجه شدند؛ گذشته از اين، در راستگويي و پاکدامني و ديگر خصلت‌هاي نيکوي آن حضرت هيچ ترديد نداشتند، اين شبهه در اذهان آنان قوت گرفت که مبادا ايشان به حقيقت رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- باشند! تصميم گرفتند که با يهوديان ارتباط برقرار کنند، تا دربارة آن حضرت به نتيجه‌اي قطعي برسند. آنگاه، از آنجا که نضربن حارث پيشقدم شده و از در خيرخواهي با آنان سخن گفته بود، وي را با يک تن يا چندين تن ديگر مأمور گردانيدند که به نزد يهوديان مدينه بروند. نضربن حارث به اتفاق همراه يا همراهانش نزد احبار يهود رفت. گفتند: اين سه سؤال را با او مطرح کنيد؛ اگر پاسخ داد، نبي‌مرسل است، و اگر پاسخ نداد، بايد به قتل برسد! (نخست) از او سؤال کنيد دربارة آن جواناني که در روزگاران پيشين بسيار زبانزد بوده اند، داستانشان چگونه بوده است؟که اين جوانان سرگذشتي شگفت داشته اند. (دوم) از او سؤال کنيد دربارة مردي جهانگرد که خاوران و باختران زمين را سراسر درنَوَرديد؛ داستان او چگونه بوده است؟ (سوم) از او سؤال کنيد دربارة روح، که روح چيست؟

نضر بن حارث، همينکه به مکه بازگشت اعلام کرد: سخن آخر را براي يکسره کردن کار شما با محمد با خود آورده‌ايم! و آنچه را که يهوديان گفته بودند براي ايشان باز گفت. قريشيان آن سه سؤال را نزد رسول‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- مطرح کردند. چند روز بعد، سورة کهف نازل شد، و در آن سوره داستان آن جوانان، که همان اصحاب کهف باشند، و داستان آن مرد جهانگرد که همان ذوالقرنين باشد، آمده بود؛ و پاسخ خداوند متعال به سؤال سوّم آنان که روح چيست؟ نيز در سورة اسراء نازل گرديد، و براي قريشيان کاملاً روشن گرديد که حضرت محمد -صلى الله عليه وسلم- به حق رسول خدايند و در دعوت خويش راستگويند؛ اما، ستمگران مانند هميشه راهي جز کفر و ناسپاسي پيش نگرفتند [1].

***
اين بود، نمونه‌هايي چند از موضع‌گيري‌هاي مشرکان مکه در برابر دعوت رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- . آنان تمامي اين شيوه‌ها را با هم در کنار هم به کار گرفتند؛ از اين مرحله به ديگر، و از اين گونه برخورد به آن گونه برخورد ديگر، تغيير رفتار مي‌دادند و پيوسته در کردارشان تجديدنظر مي‌کردند. از سختگيري به نرمش و مدارا؛ از مدارا و نرمش به سختگيري و خشونت؛ از ترغيب به تهديد به ترغيب؛ گاه برمي‌آشفتند و پرخاش مي‌کردند، و گاه به سستي مي‌گراييدند و آرام مي‌گرفتند. گاهي خصمانه مجادله مي‌کردند و گاهي ديگر، دوستانه تملّق مي‌گفتند؛ گاهي به شدت مبارزه مي‌کردند، گاهي ديگر عقب‌نشيني مي‌کردند؛ گاهي وعد و وعيد مي‌دادند، و گاهي ديگر بشارت و نويد؛ گويي، گاه جلو مي‌آمدند و گاه عقب مي‌رفتند؛ آرام و قرار نداشتند؛ بناي گريز و فرار نيز نداشتند. مقصد و مقصودشان از همة اين رنگ‌ها و نيرنگ‌ها، بي‌اثر کردن دعوت اسلام بود. آنان مي‌خواستند جبهة کفر را دوباره سامان بدهند. امّا، با همه اين کوشش‌ها و تکاپوها که به خرج دادند، و همة آن انواع نقشه‌کشي‌ها و چاره‌‌انديشي‌ها که يک به يک آزمودند؛ در برابر آنان راهي بجز شمشير باقي نماند. شمشير نيز که تفرقه را شدت مي‌بخشيد، و حاصلي جز درگيري و نبرد که همه‌چيز را ريشه‌کن مي‌کرد، نمي‌توانست داشته باشد؛ سرگردان شدند که چه بايد بکنند؟!
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- سیرةابن‌هشام، ج 1، ص 299-301.موضع گيري ابوطالب و خاندان وي
ابوطالب، زماني که مشاهده کرد سران قريش از وي مي‌خواهند که حضرت محمد -صلى الله عليه وسلم- را تحويل آنان بدهد تا ايشان را بکشند؛ و در ديگر رفتارها و کردارهاي قريشيان نيز با توجه به قرائن و شواهد متعدد، دريافت که آنان مي‌خواهند حضرت محمد -صلى الله عليه وسلم- را بکشند، و حرمت حمايت ابوطالب را بشکنند؛ و حرکات امثال عقبه‌بن ابي‌مُعَيط و ابوجهل‌بن هشام و عمربن خطّاب را زير نظر گرفت؛ فرزندان هاشم و فرزندان مطلب را فراخواند و آنان را گِرد آورد، و آنان را به قيام براي حفاظت از پيامبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- دعوت کرد. همگي آنان- مسلمان و کافر- از روي غيرت و حميت و به منظور حفظ حرمت قانون «جوار» درفرهنگ قومي عرب، دعوت ابوطالب را اجابت کردند، و در کنار کعبه با وي هم‌پيمان شدند، و عهد بستند. در آن ميان، تنها ابولهب، برادر ابوطالب، از آنان کناره گرفت، و به ديگر سران قريش پيوست[1].
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- سیرةابن‌هشام، ج 1، ص 269.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:103.txt">پيمان ستمگري و جفاکاري</a><a class="text" href="w:text:104.txt">سه سال در شِعب ابي‌طالب</a><a class="text" href="w:text:105.txt">نقض پيمان نامه</a><a class="text" href="w:text:106.txt">آخرين مراجعة قريشيان به ابوطالب</a><a class="text" href="w:text:107.txt">عام الحزن (وفات ابوطالب)</a><a class="text" href="w:text:108.txt">تهاجم غم و اندوه</a><a class="text" href="w:text:109.txt">ازدواج با سوده</a><a class="text" href="w:text:110.txt">عوامل شکيبايي و 