د که معجزه‌اي را از طريق من به قوم و قبيلة من بنماياند. آن حضرت نيز دعا کردند.

معجزه‌اي که خدا از طريق وي نماياند، آن بود که وقتي به قوم و قبيله‌اش نزديک شد، خداوند نوري در چهره‌اش قرار داد همانند چراغ! گفت: خداوندا، در جاي ديگر غير از چهره‌ام! مي‌ترسم بگويند: ماه گرفتگي است! آن نور به تازيانه‌اش منتقل شد. وي پدرش و همسرش را به اسلام دعوت کرد؛ آن دو نيز اسلام آوردند؛ امّا قوم و قبيله‌اش به سادگي اسلام نياوردند. با وجود اين، وي دست از دعوت و تبليغ برنداشت تا آنکه پس از جنگ خندق[4] به اتفاق هفتاد يا هشتاد خانوار از قوم و قبيلة خويش مهاجرت کرد، و در راه اسلام بسيار کوشيد و جهاد کرد، و سرانجام در جنگ يمامه به شهادت رسيد[5].

5) ضِماد اَزْدي: وي مردي از طايفة ازدشنوءه از مردم يمن بود، و کارش آن بود که جن ‌زدگي را درمان مي‌کرد. وارد مکه شد، و از اوباش مکه شنيد که مي‌گويند: محمد جن ‌زده شده است! وي گفت: کاش مي ‌شد که من نزد اين مرد بروم؛ شايد که خداوند شفاي او را به دست من قرار دهد! به ديدار آن حضرت رفت و گفت: اي محمد، من جن ‌زدگي را درمان مي‌کنم! مايلي که تو را هم درمان کنم؟!

رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- در پاسخ اين پيشنهاد وي فرمودند:

(إن الحمد لله، نحمده ونستعينه، من يهده الله فلا مضل له، ومن يضلله فلا هادي له، وأشهد أن لا إله ‌إلا الله وحده لا شريک له؛ وأشهد أن محمداً عبده ورسوله. أما بعد).

ضِماد گفت: اين سخنانت را يک بار ديگر براي من تکرار کن! رسول‌ خدا -صلى الله عليه وسلم- سه بار کلمات مذکور را تکرارکردند. وي گفت: من سخنان کاهنان را شنيده ‌ام؛ سخنان جادوگران را نيز شنيده ‌ام؛ اما، هرگز سخناني از قبيل اين سخنان تو نشنيده ‌ام: اين کلمات تو به اعماق دريا رسيده‌ اند! دستت را بياور تا با تو بر اسلام بيعت کنم! آن حضرت با وي بيعت کردند[6].
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- سيرةابن‌هشام، ج 1، ص 425-427؛ الاستيعاب، ج 2، ص 677؛ اسدالغابه، ج 2، ص 337.
[2]- سيرةابن‌هشام، ج 1، ص 427، 428؛ مسند احمد، ج 5، ص 427.
[3]- صحيح البخاري، «باب قصة زمزم»، ج 1، ص 499-500: نيز: «باب السام ابي ذر»، ج 1، ص 544-545.
[4]- بلکه پس از صلح حديبيه؛ زيرا، وقتي که او به مدينه وارد شد، رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم-  در قلعه خيبر بودند: نکـ: سيرة‌ابن هشام، ج 1، ص 385.
[5]- همان، ج 1، ص 382-385.
[6]- صحيح مسلم، کتاب الجمعة، «باب تخفيف الصلاة و الخطبة» ، ح 46 (868).شش مرد يثربي پاک سيرت
در موسم حج سال يازدهم بعثت (جولاي 620 ميلادي) دعوت اسلام به بذرهاي قبايلى دست يافت که خيلي زود به درختان سربرکشيده تبديل شدند، و مسلمانان زير سايه‌هاي گستردة آن درختان از آسيب انواع ظلم و ستم آسودند، و توانستند جهت ‌گيري حوادث و وقايع و مسير تاريخ را تغيير دهند.

از جمله رفتارهاي حکيمانة پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- در برابر کارشکني‌ ها و تکذيب ‌هاي اهل مکه، آن بود که در تاريکي شب به سراغ قبائل مختلف مي ‌رفتند، تا مشرکان مکه مانع کار آن حضرت نشوند.

در يکي از اين شب ‌ها، رسول‌ اکرم -صلى الله عليه وسلم- به اتفاق ابوبکر و علي از خانه بيرون شدند، و به منطقة مسکوني ذُهل و شيبان ثعلبه رفتند و در باره اسلام با آنان سخن گفتند. در اين نشست، فيمابين ابوبکر و مردي از بني‌ذهل سؤال و جواب ‌هاي جالبي مطرح گرديد؛ بين ‌شيبان اميدوار کننده ترين پاسخ ‌ها را دادند، امّا عملاً از پذيرفتن اسلام خودداري کردند[1].

آنگاه رسول ‌خدا -صلى الله عليه وسلم- بر عقبة مني گذر کردند؛ صداي چند تن را شنيدند که با يکديگر سخن مي ‌گفتند: آهنگ آنان کردند، و رفتند تا به آنان رسيدند. آنان شش تن از جوانان مدينه، همه از طايفة خزرج، و عبارت بودند از:

1) اسعدبن زُراره (از بني نجّار)؛
2) عوف بن حارث بن رفاعه بن عَفراء(از بني نجّار)؛
3) رافع بن مالک بن عجلان (از بني زُرَيق)
4) قُطبَه بن عامربن حديده (از بني سَلمه)؛
5) عُقبه بن عامربن نابي (از بني حرام بن کعب)؛
6) جابربن عبدالله بن رئاب (از بني عبيدبن غَنم).

از سعادت اهل يثرب آن بود که از هم‌ پيمانان خود بسيار مي ‌شنيدند که هرگاه بين شان نزاعي رخ مي ‌داد، ميگفتند: پيامبري از پيامبران که در زمان ما مبعوث خواهد شد، خروج خواهد کرد، و ما پيرو او خواهيم شد، و در رکاب او شما را همانند عاد و اِرَم از دم شمشير خواهيم گذرانيد![2]

وقتي رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- به نزد آنان رسيدند، به آنان گفتند: «مَن اَنتم؟» شما چه کساني هستيد؟ گفتند: عده‌ اي از مردم خزرج! گفتند: «من موالي اليهود؟» از هم پيمانان يهود؟! گفتند: آري. حضرت رسول ‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- گفتند: قدري نمي‌ نشينيد تا من با شما سخن بگويم؟! گفتند: چرا! در کنار آن حضرت نشستند. پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- حقيقت و دعوت اسلام را براي آنان تشريح فرمودند، و آنان را به سوي خداوند عزوجل دعوت کردند، و برايشان قرآن تلاوت کردند. آن شش تن به يکديگر نگريستند و گفتند: اي برادران، مي‌دانيد؟ به خدا اين همان پيامبري است که يهوديان به واسطة او شما را تهديد مي‌کردند! مبادا آنان بر شما در اين امر سبقت بگيرند! در اجابت دعوت وي شتاب کنيد، و اسلام بياوريد!

اين جوانان از خردمندان و انديشمندان يثرب بودند. جنگ خانمانسوز داخلي که تازه پايان پذيرفته بود و همچنان شعله‌اش بالا مي‌کشيد، ايشان را به ستوه آورده بود. اينان اميد بستند به اينکه دعوت پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- موجبات دست کشيدن طرفين را از جنگ فراهم گرداند. گفتند: ما قوم و قبيلة خود را بدورد گفته‌‌ايم- چه قوم و قبيله‌اي!- در حاليکه دشمني و بدخواهي در ميان ايشان بيداد مي‌کند! اميد است که خداوند به واسطة شما آنان را با يکديگر متحد گرداند. بر آنان وارد خواهيم شد، و آنان را به آئين شما دعوت خواهيم کرد؛ اگر خداوند آنان را در پرتو شما به يکديگر بپيوندد؛ از آن پس عزت هيچ مردي در ميان قوم و قبيلة ما فراتر از عزّت شما نباشد!

وقتي اين شش مرد جوان يثربي به مدينه (يثرب) بازگشتند، پايگاه رسالت اسلام را به آن شهر منتقل گردانيدند؛ به گونه‌اي که هيچيک از خانه‌هاي انصار نماند، مگر آنکه در آن وصف و ياد رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- برقرار بود.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- نکـ: مختصر السيرة، ص 150-152.
[2]- زاد المعاد، ج 2، ص 50؛ سيرةابن‌هشام، ج1، ص 429-541.ازدواج رسول خدا با عايشه
در ماه شوّال همين سال، سال يازدهم بعثت، حضرت رسول‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- عايشة صدّيقه -رضي الله عنها- را به همسري خويش درآوردند. وي در آن اوان، دختري شش ساله بود، و آن حضرت در ماه شوّال سال نخست هجرت، که وي نُه ساله شده بود، با او زفاف کردند [1].
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- تلقيح فهوم اهل الاثر؛ صحيحي البخاري، ج 1، ص 551.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:119.txt">اسراء و معراج</a><a class="text" href="w:text:120.txt">ماجراي اسراء </a><a class="text" href="w:text:121.txt">مشاهدات